هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

394- علی (علیه السلام) در کنار سلمان فارسی

سلمان در مدائن بیمار شد او ساعات آخر عمر خود را می گذراند به همسرش بقیره گفت: منتظر باش که به زودی مرا در بسترم بی روح می یابی. سپس به اطرافیان خود حذیفه، سعد و قاص و اصبغ بن نباته فرمود: خانه را خلوت کنید، ناگاه امام علی (علیه السلام) وارد خانه شد و پرسید حال سلمان چطور است؟ سپس به بالین سلمان آمد و روپوش را به کناری زد سلمان لبخندی زد. امام (علیه السلام) به سلمان فرمود: آفرین بر تو ای بنده صالح خدا هنگامی که با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ملاقات نمودی چگونگی رفتار این قوم، با برادرش را برایش تعریف کن. سلمان از دنیا رفت. امام علی (علیه السلام) جنازه او را غسل داد و کفن کرد و بر کفن او این دو بیعت شعر را نوشت:
و فدت علی الکریم بغیر زاد - من الحسنات و القلب السلیم
و حمل الزاد اقبح کل شیی - اذا کان الوفود علی الکریم
یعنی: بر شخص کریم و بزرگواری وارد شدم بی آنکه توشه نیک و قلب پاک داشته باشم ولی هنگام ورود به محضر شخص بزرگوار بردن توشه نزد او قبیح ترین چیز است.(462)

395- اتمام حجت علی (علیه السلام) با ابوبکر

بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و نشستن ابوبکر بر مسند خلافت، روزی علی (علیه السلام) با ابوبکر ملاقات کرد و به عنوان اعتراض به او فرمود: ظلمت و فعلت یعنی: ظلم کردی و بر مسند خلافت نشستی ابوبکر گفت: از کجا معلوم می شود که امروز من ظلم کرده باشم و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شما را شایسته خلافت دانسته نه مرا
علی (علیه السلام): رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر این کار آگاهی دارد و مرا حق و تو را باطل می داند.
ابوبکر: چگونه من با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با اینکه از دنیا رفته ملاقات کنم و از او سؤال کنم و حق و باطل قضیه را بفهمم مگر اینکه در عالم خواب به حضورش برسم و جریان را به من بفرماید.
علی (علیه السلام): من حاضرم که هم اکنون تو را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ببرم و آن حضرت حقیقت را به تو بگوید.
ابوبکر اعلام آمادگی کرد و همراه علی (علیه السلام) با هم به مسجد قبا رفتند. علی (علیه السلام) در آن مسجد به اعجاز الهی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را به ابوبکر نشان داد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشسته بود و به ابوبکر رو کرد و فرمود: (اعتزل عن ظلم امیرالمؤمنین از ظلم کردن به امیر مؤمنان علی (علیه السلام) دوری کن.) ابوبکر از مسجد بیرون آمد و تصمیم گرفت زمام امور خلافت را به دست علی (علیه السلام) بسپارد در مسیر راه با عمر ملاقات کرد و جریان دیدار خود را با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مسجد قبا و گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را برای عمر شرح داد، عمر به او تندی گفت: (اسکت اما عرفت قدیما سحر بنی هاشم بن عبدالمطلب خاموش باش ای ابوبکر آیا از قدیم الایام سحر و جادوگری فرزندان هاشم پسر عبدالمطلب را نشناخته ای)؟!(463)

396- پاک طینتی ارادتمند علی (علیه السلام)

علامه حلی (ره) می گوید: پدرم برای من نقل کرد، روزی به طرف یکی از دروازه های بغداد رفتم وقتی که از آن وارد شدم احساس کردم خیلی تشنه ام به بعضی از همراهان گفتم برای من آب بیاورید آنها برای تهیه آب رفتند و من و سایر دوستانم در انتظار آب در آنجا توقف کردیم در این میان دو کودک بازی می کردند و یکی از آنها به دیگری می گفت: اما بر حق علی بن ابیطالب امیر مؤمنان (علیه السلام) است ولی دیگری می گفت: بلکه رهبر مردم بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شخص دیگری است به ناگه من این حدیث را به زبان آوردم و گفتم: راست گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به علی (علیه السلام) که با تو دوستی نمی کند مگر مؤمن و با تو دشمنی نمی کند مگر ولد حیض. ناگاه دیدم زنی که سخن مرا شنیده بود نزدیک آمد و گفت: ای آقای من تو را به خدا آنچه را گفتی، بار دیگر برای من بگو گفتم حدیثی بود که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده نیازی به ذکر مجدد آن نیست او اصرار کرد که باید حدیث را بخوانی من هم حدیث را برای او خواندم آن زن که مادر آن دو کودک بود گفت: ای آقای من سوگند به خدا این خبر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم راست است. این دو گودک هر دو فرزند من هستند. آنکه علی (علیه السلام) را دوست دارد پاک زاده است ولی آنکه با علی (علیه السلام) دشمنی می کند جهتش این است که من در حال حیض بودم که نطفه او بسته شد.(464)