هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

383- خانه نشین مظلوم

پس از مراسم تدفین و نماز بر پیکر مقدس رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم جماعتی از بزرگان بنی هاشم در خانه مولی علی (علیه السلام) جمع شدند زبیر بن عوام از جمله آنها بود در این جلسه زبیر شمشیر خود را از نیام برکشید و گفت: شمشیر به نیام نمی کنم مگر آن که مردم با علی (علیه السلام) بیعت کنند این خبر به ابوبکر و کارگزاران خلافت گزارش شد. عمر با جمعی از مهاجرین و انصار به خانه علی (علیه السلام) آمد، عمربن خطاب فریاد کشید! باید جملگی از خانه خارج شوید و با ابوبکر بیعت کنید و گرنه به خدا سوگند که خانه را آتش می زنم زبیر با شمشیر برهنه خارج شد، ولی پایش به زمین گرفت و افتاد و مهاجمان شمشیر زبیر را گرفته و به دیوار کوبیدند، دیگر افراد نیز از خانه علی (علیه السلام) خارج شدند و مهاجمان گرداگرد آنها را محاصره کرده و اجباراً به حضور ابوبکر آوردند و گفتند: اگر بیعت نکنید خون شما به هدر خواهد رفت. بنی هاشم بیعت کردند و عمر به علی (علیه السلام) گفت: بیعت کن، علی (علیه السلام) فرمود: اگر بیعت نکنم چه خواهی کرد؟ عمر گفت: در آن صورت تو را خواهیم کشت. علی (علیه السلام) فرمود: آیا برادر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را می کشید. عمر گفت: تو را رها نخواهیم کرد جز این که خواه ناخواه بیعت کنی. علی (علیه السلام) فرمود: پستان خلافت را بدوش که نیم دوشاب، از آن توست اساس حکومت او را استوار کن تا فردا زمام خلافت را در دست تو بگذارد، بخدا سوگند که من سخنت را نمی پذیرم و از تهدید تو باکی ندارم. امام (علیه السلام) در آن مجلس فرمود: کارها را به فساد کشاندی و مشورت نکردی و حقوق ما را نادیده گرفتی، حضرت در ادامه اقدامات خود جهت بیداری مردم به همراه حضرت فاطمه علیهاالسلام در اوائل کار بیعت با ابوبکر شبانه به در خانه های مردم مدینه می رفتند و یاد آور بیعت کهن و میثاق آنها با خط ولایت می شدند لیکن حمایتی و اقدامی از طرف مردم نشد و شروع دردناک 25 سال خانه نشینی حضرت آغاز گردید.(449) لذا علی (علیه السلام) فرمود: دست خویش را از بیعت کردن بازداشتم، تا آن که ارتداد مردمان را دیدم که به محو نابودی دین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می انجامید لذا هراسان شدم که مبادا اگر اسلام و مسلمانان را یاری نکنم، در آن رخنه و یا نابودی را ببینم و آن مصیبتی دردناکتر از تغییر مسیر ولایت بود.(450)

384- سرداری لایق

بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ابوبکر و عمر و عثمان هر کدام در گرفتاریهای سیاسی؛ اجتماعی؛ دینی؛ فقهی؛ جنگی؛ خود از حضرت علی (علیه السلام) استفاده می کردند؛ ولی هیچ کدام از آنها با اطلاع به شایستگی های حضرت، به واگذاری مسئولیتهای حساس حکومت خود به علی (علیه السلام) پرهیز می کردند. ابوبکر در زمینه جنگ با روم با اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مشورت کرد، رأی قانع کننده ای از آنها نگرفت لذا از علی (علیه السلام) سؤال کرد حضرت فرمود: ان فعلت ظفرت اگر انجام دهی پیروز خواهی شد و در جریان جنگ با مرتدین (جنگ ذوالقصه) ابوبکر قصد کرد که از مدینه خارج شود و در جنگ حضوری مستقیم داشته باشد، لیکن امام مانع این تصمیم او شد ابن اثیر در نام کارگزاران حکومتی خلیفه اول نوشته است ابوعبیده امور مالی را بر عهده گرفت و عمر قضاوت را داشت و علی بن ابیطالب (علیه السلام) و زیدبن ثابت و عثمان نامه ها را می نوشتند.(451) در همین زمینه امام باقر (علیه السلام) می فرماید موقعی که مردم با ابوبکر بیعت کردند امیرالمؤمنین (علیه السلام) از ادعای خلافت دست کشید چرا که می ترسید مسلمانان یک باره بسوی بت پرستی بازگردند و ندای لااله الاالله محمد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فراموش شود. علی (علیه السلام) چنان صلاح اندیشید که حق را مسکوت بگذارد تا همه معارف و احکام ریشه کن نشود(452) البته حضرت با خلقی امام گونه خود را از کسی دریغ نمی کرد و به کلیه مراجعات خلفا پاسخ می داد از جمله اینکه: روزی عمر با صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درباره زمینه اراضی کوفه مشورت کرد برخی گفتند: آنان را بین ما تقسیم کن اما او با علی (علیه السلام) مشورت کر. حضرت فرمود: اگر آن را تقسیم کنی برای نسل آینده چیزی نمی ماند آنان را در دست اهالی آن باقی بگذار تا کشت زرع کنند بعد از آنها خراج بگیر تا منبع درآمدی باری مسلمانان باشد. البته در این دوره (خانه نشینی حضرت) عده ای از یاران آن حضرت در مشاغل حکومتی راه یافتند بی تردید نمی توان این حرکت را از آنان بدون رضایت امام دانست، چند نمونه از این موارد عبارتند از 1- استانداری سلمان فارسی بر مدائن. 2-نصب عمار یاسر بر فرماندهی جنگ و امامت جماعت کوفه. 3- انتصاب عثمان بن حنیف و حذیفةبن یمانی برای مساحی و خراج گذاری اراضی کوفه و نصب عمار یاسر در امارت کوفه را می توان نام برد.

385- کوتاه و گویا

روزی علی (علیه السلام) به عمر فرمود: ای عمر در مقام مدیریت جامعه سه موضوع را در کارهای خود انجام بده که در بر دارنده کلیه مسائل می باشد و تو را از انجام بسیاری از کارها کفایت می کند و هر گاه این سه مطلب را مد نظر نگیری: دیگر اعمال تو نیز سودی نخواهد داشت. عمر پرسید: آن سه عمل که جنبه ریشه ای برای یک مدیر دارند کدامند؟
علی (علیه السلام) فرمود: اقامه الحدود علی القریب و البعید، و الحکم بکتاب الله فی الرضا و السخط، و القسم بالعدال بین الاحمر والاسود.
1- اجرا کردن قانون خدا در مورد نزدیکان و بیگانگان، 2- قضاوت کردن به کتاب خدا در حال خشنودی و خشم، 3- توزیع اموال عمومی به عدالت یعنی بین همه بدون در نظر گرفتن هیچ رابطه و تبعیض بین سیاه پوست و سرخ پوست.(453)
عمر پس از شنیدن این سخنان گفت: به جان خودم چه کوتاه و رسا سخن گفتی.