هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

381- شخصیت مستقل و مستحکم

روز جمعه ای بود و خلیفه دوم عمر بر روی منبر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بود در این هنگام امام حسین (علیه السلام) که کودک خردسالی بود وارد مسجد شد و به خلیفه گفت: از منبر پدرم به زیر آی! عمر گریه کرد و گفت: راست گفتی این منبر پدر توست، نه منبر پدر من. علی (علیه السلام) در آن مجلس حضور داشت و احتمال می رفت که عده ای خیال کنند که امام حسین (علیه السلام) به تحریک و هدایت علی (علیه السلام) چنین سخنی را گفته باشد. لذا آن حضرت در وسط مجلس برخاست و با صدای بلند فرمود: به خدا سوگند گفته حسین (علیه السلام) از ناحیه من نیست. عمر نیز قسم یاد کرد و گفت: یا اباالحسن (علیه السلام) راست می گویی من هرگز شما را در گفته فرزندت متهم نمی کنم، یعنی حسین (علیه السلام) را می شناسم او با این که کودک است شخصیت ممتاز و مستقلی دارد.(446)

382- شفاعت علی (علیه السلام) از عمار

ابویحیی مولای معاذبن عفراء انصاری می گوید: روزی عثمان کسی را نزد ارقم بن عبدالله خزانه دار بیت المال فرستاد و گفت: صدهزار درهم به من وام ده، ارقم گفت: یک قبض رسید برای اطمینان خاطر مسلمین بنویس. عثمان گفت: ای بی مادر بتو چه مربوط است؟ تو خزانه دار ما هستی. چون ارقم این را شنید نزد مردم آمد و گفت: ای مردم مواظب مال خودتان باشید من تا به حال فکر می کردم خزانه دار شما هستم و تا امروز نمی دانستم که خزانه دار عثمان هستم، این را گفت و به منزل خود رفت این خبر به گوش عثمان رسید آنگاه او به سوی مردم در مسجد رفت سپس بر منبر رفت و گفت...
مردم! همانا ابوبکر، بنی تیم را بر دیگران مقدم می داشت و عمر نیز بنی عدی (447) را بر همه مردم مقدم و برتر می داشت به خدا سوگند من بنی امیه را بر تمامی مردم مقدم و برتر خواهم داشت... این بیت المال از آن ماست هر گاه به آن نیازمند شدیم. از آن برگیریم، هر چند بر دیگران ناخوش آید، عماربن یاسر گفت: ای مسلمانان گواه باشید که این کار برای من ناخوشایند است. عثمان گفت: هان توهم اینجائی؟ سپس از منبر فرود آمد و عمار را زیر دست و پای خود انداخت و آنقدر لگد به وی زد تا او از هوش رفت آنگاه عمار را به منزل ام سلمه بردند، این واقع بسیار بر مسلمانان گران آمد... راوی گوید به عثمان خبر دادند عمار نزد ام سلمه است عثمان کسی را نزد ام سلمه فرستاد و گفت: این جماعت با این مرد فاجر به چه جهت در منزل تو گرد آمده اند؟ همه آنها را از نزد خود بیرون کن. ام سلمه گفت: به خدا جز عمار و دو دختر او کسی دیگر نزد ما نیست، ای عثمان! از ما درو شو و قدرت خود را به جای دیگری ببر این مرد یار و همدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است که بخاطر اعمال تو در حال جان دادن است. عثمان از کار خود پشیمان شد و طلحه و زبیر را فرستاد تا نزد عمار رفته از او دلجویی کنند، اما عمار آنها را نپذیرفت پس از آن عمار کمی بهبود یافت و بسوی مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رفت.
در همین حال کسی بر عثمان وارد شد و خبر مرگ ابی ذر را از زبده آورد عمار که در آنجا بود گفت: خداوند اباذر را از جانب همه ما رحمت فرستد، عثمان به وی گفت: پس از این هم تو به آنجا خواهی رفت... (در اینجا عثمان دشنام و فحش زشتی به عمار داده) و ادامه داد: تو گمان می کنی من از اینکه او را تبعید کرده بودم پشیمانم؟ عمار گفت: نه بخدا سوگند من چنین پنداری ندارم، عثمان گفت: تو نیز به همانجایی که ابوذر بود برو، و تا ما زنده هستیم باز نگرد، عمار گفت: می روم به خدا سوگند مجاورت با درندگان بیابان برای من محبوب تر از مجاورت با توست. پس عمار برای خروج مهیا شد ولی بنی مخزوم نزد امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) رفتند و از آن حضرت درخواست کردند که با آنها نزد عثمان آید و او را از تبعید عمار منصرف سازد. علی (علیه السلام) با آنان رفت و با نرمش از عثمان خواست که از تبعید عمار صرف نظر کند تا اینکه او درخواست حضرت را پذیرفت.(448)

383- خانه نشین مظلوم

پس از مراسم تدفین و نماز بر پیکر مقدس رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم جماعتی از بزرگان بنی هاشم در خانه مولی علی (علیه السلام) جمع شدند زبیر بن عوام از جمله آنها بود در این جلسه زبیر شمشیر خود را از نیام برکشید و گفت: شمشیر به نیام نمی کنم مگر آن که مردم با علی (علیه السلام) بیعت کنند این خبر به ابوبکر و کارگزاران خلافت گزارش شد. عمر با جمعی از مهاجرین و انصار به خانه علی (علیه السلام) آمد، عمربن خطاب فریاد کشید! باید جملگی از خانه خارج شوید و با ابوبکر بیعت کنید و گرنه به خدا سوگند که خانه را آتش می زنم زبیر با شمشیر برهنه خارج شد، ولی پایش به زمین گرفت و افتاد و مهاجمان شمشیر زبیر را گرفته و به دیوار کوبیدند، دیگر افراد نیز از خانه علی (علیه السلام) خارج شدند و مهاجمان گرداگرد آنها را محاصره کرده و اجباراً به حضور ابوبکر آوردند و گفتند: اگر بیعت نکنید خون شما به هدر خواهد رفت. بنی هاشم بیعت کردند و عمر به علی (علیه السلام) گفت: بیعت کن، علی (علیه السلام) فرمود: اگر بیعت نکنم چه خواهی کرد؟ عمر گفت: در آن صورت تو را خواهیم کشت. علی (علیه السلام) فرمود: آیا برادر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را می کشید. عمر گفت: تو را رها نخواهیم کرد جز این که خواه ناخواه بیعت کنی. علی (علیه السلام) فرمود: پستان خلافت را بدوش که نیم دوشاب، از آن توست اساس حکومت او را استوار کن تا فردا زمام خلافت را در دست تو بگذارد، بخدا سوگند که من سخنت را نمی پذیرم و از تهدید تو باکی ندارم. امام (علیه السلام) در آن مجلس فرمود: کارها را به فساد کشاندی و مشورت نکردی و حقوق ما را نادیده گرفتی، حضرت در ادامه اقدامات خود جهت بیداری مردم به همراه حضرت فاطمه علیهاالسلام در اوائل کار بیعت با ابوبکر شبانه به در خانه های مردم مدینه می رفتند و یاد آور بیعت کهن و میثاق آنها با خط ولایت می شدند لیکن حمایتی و اقدامی از طرف مردم نشد و شروع دردناک 25 سال خانه نشینی حضرت آغاز گردید.(449) لذا علی (علیه السلام) فرمود: دست خویش را از بیعت کردن بازداشتم، تا آن که ارتداد مردمان را دیدم که به محو نابودی دین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می انجامید لذا هراسان شدم که مبادا اگر اسلام و مسلمانان را یاری نکنم، در آن رخنه و یا نابودی را ببینم و آن مصیبتی دردناکتر از تغییر مسیر ولایت بود.(450)