هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

380- سلام جبرئیل و همراهان به علی (علیه السلام)

علی (علیه السلام) به اصحاب شورای فرمایشی که عمر دستور تشکیل آن را داده بود فرمود: آیا در بین شما کسی هست که چون من باشد که در یک ساعت سه هزار ملائکه که جبرئیل و میکائیل هم در میانشان بودند بر او سلام کند. آن شبی که در چاه بدر رفتم تا در اجرای امر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از چاه آب بیاورم؟ همه اعضای شورای تعیین خلیفه گفتند: نه، کسی به منزلت تو نیست. (اما شرح ماجرا) در شب جنگ بدر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به اصحاب خود فرمود کیست امشب برای ما برود آب بیاورد اصحاب همگی سکوت کردند، حضرت علی (علیه السلام) مشک آبی برداشت و به طرف چاه بدر آب رسید و آن چاهی بود بسیار گود و تاریک، آن حضرت دلو آب را نیافت تا از چاه آب بکشد، لاجرم خود به درون چاه رفت و مشک را پر از آب کرد و بیرون آمد وقتی به سمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می رفت ناگهان باد سختی در گرفت که حضرت از شدت آن باد نشست تا آن برطرف شد. سپس برخاست و حرکت کرد، مجدد باد سختی درگرفت که حضرت از شدت آن نشست تا آن باد برطرف شد، سپس برخاست و حرکت کرد، ولی مجدد باد سختی همانند آن باد قبلی آمد، آن حضرت نشست تا آن نی رد شود، سپس حضرت برخاست و خود را به حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم رساند. حضرت پرسید: یا اباالحسن برای چه دیر آمدی؟ عرض کرد: سه مرتبه باد شدیدی وزیدن گرفت که بسیار سخت بود و مکث من به جهت برطرف شدن آن بادها بود. حضرت فرمود: یا علی (علیه السلام) می دانی آنها چه بود؟ عرض کرد شما بفرمایید حضرت فرمود: اولین بار جبرئیل بود با هزار فرشته که بر تو سلام کردند و پس از آن اسرافیل با هزار فرشته بود که بر تو سلام کردند اینها برای کمک به ما فرود آمده اند.(445)

381- شخصیت مستقل و مستحکم

روز جمعه ای بود و خلیفه دوم عمر بر روی منبر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بود در این هنگام امام حسین (علیه السلام) که کودک خردسالی بود وارد مسجد شد و به خلیفه گفت: از منبر پدرم به زیر آی! عمر گریه کرد و گفت: راست گفتی این منبر پدر توست، نه منبر پدر من. علی (علیه السلام) در آن مجلس حضور داشت و احتمال می رفت که عده ای خیال کنند که امام حسین (علیه السلام) به تحریک و هدایت علی (علیه السلام) چنین سخنی را گفته باشد. لذا آن حضرت در وسط مجلس برخاست و با صدای بلند فرمود: به خدا سوگند گفته حسین (علیه السلام) از ناحیه من نیست. عمر نیز قسم یاد کرد و گفت: یا اباالحسن (علیه السلام) راست می گویی من هرگز شما را در گفته فرزندت متهم نمی کنم، یعنی حسین (علیه السلام) را می شناسم او با این که کودک است شخصیت ممتاز و مستقلی دارد.(446)

382- شفاعت علی (علیه السلام) از عمار

ابویحیی مولای معاذبن عفراء انصاری می گوید: روزی عثمان کسی را نزد ارقم بن عبدالله خزانه دار بیت المال فرستاد و گفت: صدهزار درهم به من وام ده، ارقم گفت: یک قبض رسید برای اطمینان خاطر مسلمین بنویس. عثمان گفت: ای بی مادر بتو چه مربوط است؟ تو خزانه دار ما هستی. چون ارقم این را شنید نزد مردم آمد و گفت: ای مردم مواظب مال خودتان باشید من تا به حال فکر می کردم خزانه دار شما هستم و تا امروز نمی دانستم که خزانه دار عثمان هستم، این را گفت و به منزل خود رفت این خبر به گوش عثمان رسید آنگاه او به سوی مردم در مسجد رفت سپس بر منبر رفت و گفت...
مردم! همانا ابوبکر، بنی تیم را بر دیگران مقدم می داشت و عمر نیز بنی عدی (447) را بر همه مردم مقدم و برتر می داشت به خدا سوگند من بنی امیه را بر تمامی مردم مقدم و برتر خواهم داشت... این بیت المال از آن ماست هر گاه به آن نیازمند شدیم. از آن برگیریم، هر چند بر دیگران ناخوش آید، عماربن یاسر گفت: ای مسلمانان گواه باشید که این کار برای من ناخوشایند است. عثمان گفت: هان توهم اینجائی؟ سپس از منبر فرود آمد و عمار را زیر دست و پای خود انداخت و آنقدر لگد به وی زد تا او از هوش رفت آنگاه عمار را به منزل ام سلمه بردند، این واقع بسیار بر مسلمانان گران آمد... راوی گوید به عثمان خبر دادند عمار نزد ام سلمه است عثمان کسی را نزد ام سلمه فرستاد و گفت: این جماعت با این مرد فاجر به چه جهت در منزل تو گرد آمده اند؟ همه آنها را از نزد خود بیرون کن. ام سلمه گفت: به خدا جز عمار و دو دختر او کسی دیگر نزد ما نیست، ای عثمان! از ما درو شو و قدرت خود را به جای دیگری ببر این مرد یار و همدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است که بخاطر اعمال تو در حال جان دادن است. عثمان از کار خود پشیمان شد و طلحه و زبیر را فرستاد تا نزد عمار رفته از او دلجویی کنند، اما عمار آنها را نپذیرفت پس از آن عمار کمی بهبود یافت و بسوی مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رفت.
در همین حال کسی بر عثمان وارد شد و خبر مرگ ابی ذر را از زبده آورد عمار که در آنجا بود گفت: خداوند اباذر را از جانب همه ما رحمت فرستد، عثمان به وی گفت: پس از این هم تو به آنجا خواهی رفت... (در اینجا عثمان دشنام و فحش زشتی به عمار داده) و ادامه داد: تو گمان می کنی من از اینکه او را تبعید کرده بودم پشیمانم؟ عمار گفت: نه بخدا سوگند من چنین پنداری ندارم، عثمان گفت: تو نیز به همانجایی که ابوذر بود برو، و تا ما زنده هستیم باز نگرد، عمار گفت: می روم به خدا سوگند مجاورت با درندگان بیابان برای من محبوب تر از مجاورت با توست. پس عمار برای خروج مهیا شد ولی بنی مخزوم نزد امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) رفتند و از آن حضرت درخواست کردند که با آنها نزد عثمان آید و او را از تبعید عمار منصرف سازد. علی (علیه السلام) با آنان رفت و با نرمش از عثمان خواست که از تبعید عمار صرف نظر کند تا اینکه او درخواست حضرت را پذیرفت.(448)