هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

379- وقف کردن چاه

باغبان حضرت امیر (علیه السلام) می گوید: باغی که ما داشتیم کم آب بود در این باغ حضرت کند و کاو کردند، حضرت می خواست چاه یا چشمه ای را در این باغ احداث کند، چندین بار می آمد و کلنگ می زد ولی آب نمی جوشید و بالا نمی آمد تا اینکه روزی آمد و کلنگ را گرفت و شروع به کار کرد تا اینکه نفس های علی بن ابیطالب (علیه السلام) در اثر خستگی کار به گوشم می رسید. آنقدر کند و کاوها کرد تا آب جوشید. همین که آب از چشمه یا چاه جوشید من دیدم صیغه وقف را علی بن ابیطالب (علیه السلام) جاری کرد و فرمود: هذه صدقة و دیگر مهلت نداد.(444)

380- سلام جبرئیل و همراهان به علی (علیه السلام)

علی (علیه السلام) به اصحاب شورای فرمایشی که عمر دستور تشکیل آن را داده بود فرمود: آیا در بین شما کسی هست که چون من باشد که در یک ساعت سه هزار ملائکه که جبرئیل و میکائیل هم در میانشان بودند بر او سلام کند. آن شبی که در چاه بدر رفتم تا در اجرای امر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از چاه آب بیاورم؟ همه اعضای شورای تعیین خلیفه گفتند: نه، کسی به منزلت تو نیست. (اما شرح ماجرا) در شب جنگ بدر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به اصحاب خود فرمود کیست امشب برای ما برود آب بیاورد اصحاب همگی سکوت کردند، حضرت علی (علیه السلام) مشک آبی برداشت و به طرف چاه بدر آب رسید و آن چاهی بود بسیار گود و تاریک، آن حضرت دلو آب را نیافت تا از چاه آب بکشد، لاجرم خود به درون چاه رفت و مشک را پر از آب کرد و بیرون آمد وقتی به سمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می رفت ناگهان باد سختی در گرفت که حضرت از شدت آن باد نشست تا آن برطرف شد. سپس برخاست و حرکت کرد، مجدد باد سختی درگرفت که حضرت از شدت آن نشست تا آن باد برطرف شد، سپس برخاست و حرکت کرد، ولی مجدد باد سختی همانند آن باد قبلی آمد، آن حضرت نشست تا آن نی رد شود، سپس حضرت برخاست و خود را به حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم رساند. حضرت پرسید: یا اباالحسن برای چه دیر آمدی؟ عرض کرد: سه مرتبه باد شدیدی وزیدن گرفت که بسیار سخت بود و مکث من به جهت برطرف شدن آن بادها بود. حضرت فرمود: یا علی (علیه السلام) می دانی آنها چه بود؟ عرض کرد شما بفرمایید حضرت فرمود: اولین بار جبرئیل بود با هزار فرشته که بر تو سلام کردند و پس از آن اسرافیل با هزار فرشته بود که بر تو سلام کردند اینها برای کمک به ما فرود آمده اند.(445)

381- شخصیت مستقل و مستحکم

روز جمعه ای بود و خلیفه دوم عمر بر روی منبر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بود در این هنگام امام حسین (علیه السلام) که کودک خردسالی بود وارد مسجد شد و به خلیفه گفت: از منبر پدرم به زیر آی! عمر گریه کرد و گفت: راست گفتی این منبر پدر توست، نه منبر پدر من. علی (علیه السلام) در آن مجلس حضور داشت و احتمال می رفت که عده ای خیال کنند که امام حسین (علیه السلام) به تحریک و هدایت علی (علیه السلام) چنین سخنی را گفته باشد. لذا آن حضرت در وسط مجلس برخاست و با صدای بلند فرمود: به خدا سوگند گفته حسین (علیه السلام) از ناحیه من نیست. عمر نیز قسم یاد کرد و گفت: یا اباالحسن (علیه السلام) راست می گویی من هرگز شما را در گفته فرزندت متهم نمی کنم، یعنی حسین (علیه السلام) را می شناسم او با این که کودک است شخصیت ممتاز و مستقلی دارد.(446)