هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

376- تو در ردیف کافرانی

پس از غصب فدک مأموران خلیفه بازور سرنیزه کارگران حضرت فاطمه علیهاالسلام را از باغ فدک بیرون کردند و خود امور آنجا را به دست گرفتند. حضرت فاطمه علیهاالسلام با گروهی از زنان بنی هاشم به قصد بازگیری حق خود در مسجد پیش خلیفه حاضر شد. ابتدا حضرت برای محاکمه او خطبه مفصلی را ایراد کرد، آنگاه به ابوبکر فرمود: چرا مرا از حق مسلم خویش بازداشتی؟ ابوبکر پاسخ داد: از پدرت شنیدم که فرمود: پیامبران از خود چیزی به ارث نمی گذارند. حضرت فاطمه علیهاالسلام فرمود: فدک را پدرم در حال حیات خود به من بخشیده بود (یعنی ارث نبود بلکه بخششی بوده در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و من در زمان او مالک فدک بودم.
خلیفه از حضرت فاطمه علیهاالسلام شاهد طلبید
حضرت در جواب فرمود: آیا از من که از محصول آن برداشت می کردم و فدک در اختیارم بوده شاهد می خواهی، یا از آنان که فقط ادعایی بیش ندارند؟
ابوبکر راضی نشد که فدک را پس دهد؛ لذا حضرت فاطمه علیهاالسلام امام علی (علیه السلام) و حسنین علیهم السلام و ام ایمن و غلامی از غلامان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به نام ریاح و اسماء بنت عمیس را بعنوان شاهد معرفی کردند.
همه گواهان معرفی شده، مالکیت حضرت فاطمه علیهاالسلام را در مورد فدک در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تأیید کردند، در آن میان باز علی (علیه السلام) پس از اقامه شهادت شهود، خلیفه را به اشتباه خود متوجه ساخت، زیرا از کسی خلیفه طلب شاهد کرده که خود مالک قطعی آن با علی (علیه السلام) بوده است.
خلیفه از علی (علیه السلام) گواه خواست.
حضرت فرمود: مدت هاست که فدک در اختیار ماست و اضافه کرد: آیه انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً در حق چه کسانی نازل شده است؟ در حق ما، یا در حق غیر از ما؟
ابوبکر گفت: این آیه در حق شما نازل شده
امام فرمود: با این حساب اگر شهودی بالفرض شهادت به گناه دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دهد، چه حکمی خواهی داد؟
ابوبکر گفت: مانند سایر زنان مسلمان عمل کرده و به او حد جاری می کنم
حضرت فرمود: در این صورت تو در ردیف کافران قرار می گیری، زیرا شهادت خدا را به طهارت و پاکی فاطمه علیهاالسلام رد کردی و شهادت مردم را بر علیه او قبول می کنی.
اکنون نیز در مورد فدک چنین می کنی

337- شورای ساختگی، نقشه ای شیطانی

عبدالفتاح عبدالمقصود در کتاب الامام علی (علیه السلام) می نویسد: عمربن خطاب اگر چه در وصیت خود شخص معینی را در مقام خلافت انتخاب نکرد اما بر اساس نقشه ای میان 6 نفر، خلافت را محدود کرد. بعد اضافه می کند نویسنده که: آیا خلیفه با ترسیم این نقشه، علی (علیه السلام) را از خلافت محروم نکرد؟ و اگر شورا این است است، پس عمر چه حق انتخابی برای مردم قایل می شود؟ به هر حال وقتی عمر اعضای شورا را به حضور خواست و پس از گفتگویی کوتاه رو به ابوطلحه انصاری کرد و گفت: پس از آنکه مرا به خاک سپردند، 50 نفر از انصار را جمع کنید و شمشیرها را از نیام بیرون کشید. این 6 نفر(443) را در خانه ای محبوس کنید و 3 روز به آنها مهلت دهید. در این 3 روز آنها باید از میان خودشان یک نفر را به خلافت انتخاب کنند؛ اگر پس از 3 روز؛ 5 نفر از آنها به انتخاب یکی از آن 6 تن، موافق بودند و یکی مخالف بود، گردن آن یک نفر مخالف را با شمشیر بزنید، و اگر 4 نفر از آنها موافق بودند و دو نفر دیگر مخالفت ورزیدند، سر آن دو نفر مخالف را با شمشیر از تن جدا کنید، اگر برای انتخاب هر دو طرف بربر شدند، یعنی 3 رأی در یک طرف و 3 رأی در طرف دیگر جمع شد، در آن حال عبدالله بن عمر را حکم قرار دهید و اگر به حکم او نیز گردن ننهادند، آن سه نفری رأی شان معتبر است که عبدالرحمان بن عوف جزو آنهاست و شما باید جانب آنها را بگیرید. سپس اگر آن سه نفر دیگر مخالفت کردند، گردن بزنید و اگر پس از انقضای مدت سه روز، رأی ایشان به چیزی تعلق نگرفت و با هم مخالفت کردند در این صورت هر 6 نفر را به دیار عدم بسپارید و مسلمانان برای خود زمامدار دیگری انتخاب کنند.
گفتنی است سعدابی وقاص و عبدالرحمان بن عوف هر دو از قبیله زهره بودند ضمناً عبدالرحمن بن عوف علاوه بر پیمان اخوت با عثمان؛ با خواهر ناتنی عثمان نیز ازدواج کرده بود از طرفی طلحة بنی تمیمی مخالف علی (علیه السلام) بود پس بدین صورت علی (علیه السلام) فقط یک رأی می آورد، از سوی دیگر عبدالله بن عمر با امام علی (علیه السلام) نیز میانه خوبی نداشت و حکمیت او نیز به نفع علی (علیه السلام) یقیناً تمام نمی شد...
همین که وصیت عمر در میان مردم خوانده شد عباس بن عبدالمطلب بزرگ خاندان بنی هاشم و عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بی درنگ نزد علی (علیه السلام) آمد و گفت: ای برادرزاده بهتر است در این شورا شرکت نکنی، زیرا عمر به این ترتیب خواسته است که امر خلافت را به عثمان وا گذارد.
امام فرمود: عمو! من همه اینها را خوب می دانم، با این همه در شورا شرکت می کنم تا ثابت شود که با عضویت من در شورا، عمر مرا شایسته خلافت دانسته است و با اینکه پیش از این همیشه او می گفت، نبوت و خلافت در یک خانواده جمع نمی شود و برای اثبات مدعای خود آن را به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت می داد لذا من امروز در شورا شرکت می کنم تا معلوم شود که عمل خلیفه با روایت خود او در تناقض است.
به هر تقدیر، بعد از دفن خلیفه، برگزیدگان عمر، در خانه ای در بسته جمع شدند و به گفتگو پرداختند و ابوطلحه جلو خانه ایستاد و در پی او 50 نفر مرد مسلح آماده باش بودند در جلسه پس از سخنان عوف، طلحه که می دانست با وجود علی (علیه السلام) و عثمان کسی به او رأی نمی دهد و در ثانی رابطه اش نیز با علی (علیه السلام) تیره بود رأی خود را فوراً به عثمان داد و به نفع او کنار رفت، زبیر رأی خود را به علی (علیه السلام) داد و کنار رفت. سعدابی وقاص که عداوت و کینه ای دیرینه با علی (علیه السلام) داشت رأی خود را به عبدالرحمن داد در این لحظه عبدالرحمن رو به علی (علیه السلام) و عثمان کرد و گفت کدامیک حاضر است حق خود را به دیگری واگذار کند و به نفع او کنار رود؟ و چون سکوت آن دو را دید گفت: من شما را گواه می گیرم که خود را از صحنه خلافت بیرون می برم تا یکی از شماها را برگزینم. آنگاه مردم را در مسجد پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم جمع کرد تا در حضور مردم رأی خود را اعلام کند. سپس رو به امام علی (علیه السلام) کرد و گفت: یا اباالحسن آیا دست بیعت به تو بدهم تا بر طبق کتاب خدا و سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و روش و برنامه شیخین (ابوبکر و عمر) عمل کنی؟ حضرت با کمال مردانگی فرمود: من برنامه دیگران را قبول ندارم و فقط مطابق کتاب خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و نظر خود عمل می کنم.
آنگاه عوف رو به عثمان کرد و کف دست خود را به دست عثمان داد و همان جمله را تکرار کرد عثمان هم فی الفور گفت: سوگند می خورم که جز طریق شیخین به راهی نروم. در این هنگام عبدالرحمن بن عوف خلافت را به عثمان تبریک گفت و برای سومین بار طبقه نقشه ای شیطانی حکومت از مسیر ولایت منحرف شد آنگاه امام علی (علیه السلام) رو به عبدالرحمن و مردم قریش کرد و با لحن تأثرآمیزی فرمود: امروز اولین روزی نیست که شما به سبب دشمنی با ما، پشت در پشت هم داده اید به خدا سوگند که تو عثمان را به کرسی خلافت سوار نکردی، مگر به امید اینکه روزی عثمان خلافت را به تو برگرداند. اما در نزد خدا هر روزی شأنی دارد و هر وقتی اقتضایی.

378- خوشحالی بنی امیه

تاریخ سلطنت بنی امیه در روز زمامداری عثمان شروع شد. آنان پس از انتخاب او در شورا در این روز شادی کردند و به تشکیل جلسه ای پرداختند. عثمان در روز اول خلافت خود چون وارد خانه شد آنجا را مملو از اقوام خود دید و ابوسفیان که پیری فرتوت و از دو چشم نابینا بود شخصاً در آن جلسه شرکت کرد و از دیگران سؤال کرد که بیگانه ای در بین آنان نیست و چون مطمئن شد، انگار نیروی جوانی خویش را به دست آورده بود رو به حاضرین گفت: ای فرزندان امیه این حکومت را مانند توپ دست به دست بگردانید سپس اضافه کرد: نه عذابی هست و نه حسابی و نه بهشتی و نه دوزخی نه حشری و نه قیامتی. آنگاه از خانه خارج شد و در کنار قبر شریف حمزه سیدالشهداء (علیه السلام) عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ایستاد و در حالی که بر آن لگد می زد می گفت: ای ابا عماره! آن چیز که برای بدست آوردن آن با شمشیر به هم می تاختیم اینک به دست بچه های ما افتاده است و آنها باهم بازی می کنند عثمان بعد از حکومت؛ بنی امیه را از بیت المال مسلمین سیراب کرد و با علی (علیه السلام) فدک را با یک میلیون درهم پول نقد به مروان بن حکم بخشید و معاویه و مروان بن حکم و ولیدبن عقبه و عمرو عاص و... را بر مسلمانان مسلط کرد و آنها هم به فساد و چپاول مردم پرداختند و در کنار آنها طلحه و عبدالرحمن بن عوف و سعدابی وقاص و زیدبن ثابت و تمامی آنها که در روی کار آمدن عثمان نقشی داشتند ثروتهای کلانی اندوختند و عمارتهای مجللی بنا کردند که مفصل بخشش های عثمان به اطرافیان خود در جلد 8 کتاب شریف الغدیر مضبوط است.