هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

368- حق با علی (علیه السلام) است

مردی در نزد عمر، امام علی (علیه السلام) را به خود خواهی متهم کرد، خلیفه دوم رو به آن مرد کرد و گفت: کسی مانند علی حق دارد که تکبر ورزد به خدا سوگند اگر شمشیر او نبود، اساس اسلام استوار نمی شد، علاوه بر آن او داناترین فرد این امت است در قضاوت، و با سابقه ترین و شریف ترین آنان است.(434) لذا خلیفه دوم برای دریافت خراج از پیروان ادیان دیگر نظر حضرت علی (علیه السلام) عمل می کرد(435) و بارها عمر در نزد مردم می گفت: زنان عاجزند تا کسی چون علی (علیه السلام) را به دنیا آورند.(436)

369- شهید ولایت علی بن ابی طالب (علیه السلام)

مالک بن نویره از صحابه رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و از یاران باوفای امام علی (علیه السلام) است. او از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیده بود که مقام جانشینی از آن علی بن ابیطالب (علیه السلام) است. پس از ارتحال پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد مدینه شد تا جانشین راستین رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را بیابد. چون ابوبکر را بر منبر دید از او سؤال کرد که تو آن برادر تمیمی ما نیستی؟ و چون جواب آری شنید؛ گفت: بر آن وصی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم (علی (علیه السلام)) چه پیش آمده که مرا به ولایت او امر کرده اند؟ وقتی برای او ماجرای غصب خلافت را تعریف کردند و دید حضرت علی (علیه السلام) خانه نشین شده است گریست و گفت: هیچ کاری حادث نشده بلکه شما در کار پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم خیانت کرده اید. سپس رو به ابوبکر می کند و می گوید: چه کسی تو را بر این منبر بالا برده؟ آنگه ابوبکر فرمان داد او را بیرون کنند می گویند قنفذ و خالد بن ولید برخاستند و او را از مسجد بیرون کردند و او در حالی که بر اسب خویش سوار می شود بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم درود می فرستاد. شیعه و سنی نقل کرده اند که چند روز بعد مالک به دست خالد بن ولید و طبق فرمان ابوبکر کشته شد و سر او را زیر دیگ در آتش گذاشتند و در همان شب که او را کشتند خالد با همسر او همبستر شد و و طایفه مالک را کشت و زنان ایشان را اسیر کرد و به مدینه آورد. آنهم به علت صرفاً نپذیرفتن حکومت و خلافت ابوبکر؟

370- احتجاج امام علی (علیه السلام) با ابوبکر

حضرت امام صادق (علیه السلام) از پدرانش روایت می کند، چون ابوبکر پایه های خلافت خود را محکم یافت جهت عذر آوردن نزد امام عی (علیه السلام) می رود و به حضرت می گوید: یا اباالحسن (علیه السلام) به خدا سوگند میل و رغبتی به خلافت نداشتم و خود را از دیگران به این مقام سزاوارتر نمی دانم.
امام علی (علیه السلام): اگر مسأله چنین است پس چه چیز تو را به این کار وادار کرد؟
ابوبکر عرض کرد: از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که فرمود: خداوند امت مرا به گمراهی جمع نمی کند، چون جماعت مردم را دیدم و مخالفانی مشاهده نکردم این مقام را پذیرفتم.
امام علی (علیه السلام): آیا من و گروهی چون سلمان، عمار، ابوذر و...(437) که از بیعت با تو امتناع ورزیدند، افرادی از این امت بودند یا نه؟
ابوبکر: آری شما و همه ایشان از امت بودید.
امام علی (علیه السلام): در این صورت حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با مخالفت این گروه را، برای خود دلیل خلافت محسوب می کنی؟
ابوبکر: من تا خاتمه کار خلافت، از مخالفت ایشان بی اطلاع بودم و چون مطلع شدم ترسیدم با کنار کشیدنم، مردم از دین برگردند.
امام علی (علیه السلام): بگو چه خصوصیاتی را خلیفه باید داشته باشد؟
ابوبکر: خیرخواهی و وفا و عدم چاپلوسی و نیک سیرتی و عدالت خواهی و عالم بودن به کتاب و فصل الخطاب و داشتن زهد و دفاع از مظلومین.
امام علی (علیه السلام): تو را به خدا: این صفاتی را که گفتی، آیا در وجود خود می یابی یا در وجود من؟
ابوبکر: در وجود تو یا اباالحسن (علیه السلام).
امام علی (علیه السلام): تو را به خدا: آیا دعوت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را، نخست من اجابت کردم یا تو؟
ابوبکر: البته تو.
امام علی (علیه السلام): آیا سوره برائت را در موسم حج به مشرکان من ابلاغ کردم یا تو؟
ابوبکر: بلی؛ تو قرائت کردی.
امام علی (علیه السلام): آیا در موقع هجرت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم من جان خود را سپر آن حضرت قرار دادم یا تو؟
ابوبکر: الحق که تو بودی.
امام علی (علیه السلام): آیا در روز غدیر من مولای تو و همه مسلمانان شدم یا تو؟
ابوبکر: بلکه، تو.
امام علی (علیه السلام): آیا در آیه زکات، ولایتی که بر ولایت خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم ردیف آمده مربوط به تو است یا من؟
ابوبکر: مربوط به تو است.
امام علی (علیه السلام): آیا پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای مباهله مشرکین نصارا با اهل و فرزندان من به سوی آنها خارج شد یا با تو و فرزندانت؟
ابوبکر: نه با شما و فرزندانت خارج شد.
امام علی (علیه السلام): آیا آیه تطهیر درباره من و اهل بیتم نازل شده یا درباره تو و اهل بیت تو؟
ابوبکر: یقیناً برای تو و اهل بیت تو نازل شد.
امام علی (علیه السلام): آیا در زیر کساء من و همسرم و فرزندانم به دعای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مشمول واقع شدیم یا تو؟
ابوبکر: بلی تو و اهل و فرزندانت بودند.
امام علی (علیه السلام): آیا منم صاحب آیه یوفون بالنذر و یخافون یوماً کان شرده مستطیرا یا تو هستی؟
ابوبکر: البته تویی.
امام علی (علیه السلام) آیا تو بودی آنکه آفتاب برای او برگشت تا او نماز خود را خواند سپس آفتاب غروب کرد یا من بودم؟
ابوبکر: تو بودی.
امام علی (علیه السلام): آیا تو بودی آنکه در روز احد از جانب آسمان او را چنین خطاب کردند. لا سیف الا ذوالفقار لا فتی الا علی یا من بودم؟
ابوبکر: البته تو بودی...
امام علی (علیه السلام): آیا آنکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را به سوی طایفه جن مأموریت داد و او مأموریت را پذیرفت تو بودی یا من؟
ابوبکر: یا علی تو بودی.
امام علی (علیه السلام): آیا منم که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به علم قضا و فصل الخطاب دلالت کرد و فرمود: علی اقضاکم یا تویی؟
ابوبکر: تو بودی
امام علی (علیه السلام): آیا تو بودی آن کسی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حق او به فاطمه علیهاالسلام فرمود: تو با کسی ازدواج کردی که از حیث ایمان و اسلام بر همه مقدم است یا من بودم؟
ابوبکر: آن شخص تو بودی.
امام علی (علیه السلام): آیا تو بودی در روز بدر که ملک های هفت آسمان به او سلام دادند، یا من بودم؟
ابوبکر: البته تو بودی(438)...
امام علی (علیه السلام) از مناقب خویش می گفت و ابوبکر آن را تصدیق می کرد. آنگاه امام به او فرمود: پس چه چیز تو را از خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و دین خدا باز داشته و مقامی را که اهلیت آن را نداری تصاحب کردی؟
ابوبکر در این حال به گریه افتاد و عرض کرد: راست فرمودی امروز را به من مهلت بده تا در این مبارزه بیندیشم. آنگاه به سوی خانه خود مراجعه کرد. سحرگاه ابوبکر به خدمت امام علی (علیه السلام) آمد و گفت: یا اباالحسن دستت را باز کن تا با تو بیعت کنم و ماجرای خواب شب گذشته خود را که حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به او بی اعتنایی کرده و به او فرموده، که حق را به اهلش بازگرداند را برای حضرت تعریف کرد.
علی (علیه السلام) دست خود را گشود و ابوبکر با امام دست بیعت داد و آنگاه امام علی (علیه السلام) به او فرمود: این واقعه را برای مردم در مسجد بازگو کنند. ابوبکر به سوی مسجد روان شد، لکن در راه عمر با او برخورد کرد و چون ماجرا را شنید او را از این عمل بازداشت.(439)