هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

361- غصب خلافت از دیدگاه پدر ابوبکر

سعید بن مسیب می گوید: چون پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم رحلت نمود شهر مکه از این خبر ناگوار به لرزه افتاد، ابوقحافه (پدر ابوبکر) گفت: چه خبر است؟
گفتند: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وفات یافته است. گفت: چه کسی زمام امور خلاف را بدست گرفته؟ گفتند: پسر تو ابوبکر
گفت: آیا بنی شمس و بنی مغیره (دو قبله از عرب) به این امر (خلافت) راضی شدند؟ گفتند: آری، گفت: برای آنچه خدا بخشید. جلوگیری نیست، و نسبت به آنچه خدا بازداشته بخشنده ای نباشد، چه عجب است این امر، شما (بنی عبد شمس و بنی مغیره) در امر نبوت نیز با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم به نزاع و جنگ برخاستید و در امر خلافت (که به ناحق غصب شده) با مسالمت عمل کردید و آن را پذیرفتید
البته که این از مشکلات روزگار است که گریزی از آن نیست(426)

362- نامه ابوبکر به پدر در مورد خلافت

وقتی که ابوبکر خلیفه شد به پدر خود ابو قحافه نامه ای نوشت که بسیار قابل توجه و تعمق است. و اما مضمون نامه:
این نامه ایست از خلیفه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به سوی ابو قحافه
اما بعد؛
بدرستی که مردم راضی به خلافت من شدند، پس امروز خلیفه خداوند هستم و اگر تو به سوی من بیایی از برای تو خوب خواهد بود (427) وقتی پدر ابوبکر نامه پسرش را خواند به حامل همراه نامه گفت:
چه چیزی باعث شد که مردم از خلافت علی (علیه السلام) سر باز زنند؟
نامه رسان ابوبکر به ابو قحافه گفت: علی (علیه السلام) کم سن بود و بسیاری از بزرگان قریش بدست او کشته شده بودند و ابوبکر از علی (علیه السلام) در سن و سال بزرگتر بود لذا به این جهت پسر تو را خلیفه خدا کردند.
ابو قحافه گفت:
اگر امر امامت و خلافت به سن و سال است، من در سن بزرگترم از ابوبکر، پس من بدرستی که بر علی (علیه السلام) ظلم کرده اند و حق او را غصب کرده اند. بدرستی که من شاهد بودم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در حضور ما با علی (علیه السلام) بیعت کرد و امر کرد به ما که با علی (علیه السلام) بیعت کنیم.
سپس ابوقحافه جواب نامه پسرش ابوبکر را چنین نوشت:
نامه تو به من رسید و یافتم مضمون آن نامه را.
ای مرد احمق! بعضی از مطالب در نامه تو با بعضی دیگر آن تناقض دارد؛
تو یک بار می گویی من خلیفه خدا هستم و یک بار می گویی خلیفه رسول و یکبار می گویی که مردم مرا انتخاب کردند و به امر خلافتم راضی شدند
پس او را از این امر شنیع بسیار منع کرد و تصریح کرد که انتخاب خلیفه با خداست نه با رأی مردم (428)

363- اجل نگهبان مرد است

علی (علیه السلام) در پای دیوار کجی نشسته بود و میان مردم داوری می کرد. شخصی به آن حضرت گفت: اینجا منشین که در شرف سقوط است. علی (علیه السلام) فرمود: اجل نگهبان من است. همین که علی (علیه السلام) برخاست دیوار خراب شد. امام صادق (علیه السلام) فرمود: علی (علیه السلام) از این گونه کارها می کرد و این یقین است.(429)