هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

354- از علی (علیه السلام) جدا مشو

حذیفه بن اسید غفاری می گوید: از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که فرمود: ای حذیفه! براستی حجت خدا بعد از من بر شما علی بن ابیطالب (علیه السلام) است، کفر با او کفر با خداست، شرک به او شرک به خداست، شک در او شک در خداست، و الحاد در او الحاد در خداست، و انکار او انکار خداست، و او حبل الله المتین است که بریدن او قطع شدنی ندارد، دو کس درباره او هلاک شدند، دوست غلو کننده و کسی که در حق او کوتاهی کند.
ای حذیفه! از علی (علیه السلام) جدا مشو، که از من جدا می شوی و با او مخالفت مکن که مخالفت با من است، علی (علیه السلام) از من است، و من از علی (علیه السلام) هر کس که علی را به خشم آورد، مرا به خشم آورده و هر که او را خشنود سازد مرا نیز خشنود و واضی کرده است(419)

355- جوانمرد مطلق

امام صادق (علیه السلام) می فرماید: روزی یک عرب بیابانی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد، آن حضرت در حالی که عبای گلی رنگ در تن داشت او را پذیرفت، عرب بیابانی عرض کرد: یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم آمدی پیش من همانند جوانمردان؟ و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آری منم جوانمرد و پسر جوانمرد و برادر جوانمرد.
عرب بیابانی عرض کرد: یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم خود جوانمردی اما چگونه است پسر و برادر جوانمرد تو؟
رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: نشنیدی قول خدای عز و جل را که می فرماید: (گروهی گفتند: شنیدیم نوجوانی از مخالفت با بتها سخن می گفت: که او را ابراهیم می گویند) و من پسر ابراهیم هستم و اما برادر جوانمرد هستم زیرا در روز احد منادی از آسمان ندا کرد، نیست شمشیری جز ذوالفقار و نیست جوانمردی جز علی، و علی بن ابیطالب (علیه السلام) برادر من است و من برادر او(420)

356- حیله زن یهودی

علی (علیه السلام) می فرماید: یهودیان عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزد زنی یهودی بنام عبده آمدند و گفتند: تو میدانی که محمد پشت بنی اسرائیل را شکسته و یهودیت را ویران کرده همه اشراف یهود این زهر را آماده کردند و در مقابل اینکه تو این گوسفند را با این زهر آلوده کنی و به محمد بخورانی مزد شایانی خواهند داد آن زن گوسفند را بریان کرد و همه رؤسای بنی اسرائیل را به خانه دعوت کرد و نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد و گفت یا محمد همه یهود را به خانه خود دعوت کردم و تو هم با یارانت مرا سرافراز کن، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به همراه من (علی) و ابو دجاجه و ابو ایوب و سهل بن حنیف و جمعی از مهاجرین به منزل او آمدند و چون وارد شدند زن گوسفند بریان شده را خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آورد، یهودیان حاضر در جلسه بینی های خود را با چشم بسته بودند و به پا ایستاده بودند و به عصاهای خود تکیه زده بودند، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: بنشینید آنها گفتند: چون پیغمبری به دین ما آید ما به خود اجازه نشستن نمی دهیم و بد می دانیم که نفس های ما به او برسد و او را آزار دهد، علی (علیه السلام) می فرماید: آنها دروغ گفتند، بلکه بینی های خود را به واسطه ترس از نفوذ بخار زهر بسته بودند چون گوسفند را خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آوردند دست مسموم آن گوسفند به سخن در آمد و گفت: یا رسول الله صبر کنید مرا مخور من مسمومم، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عبده را خواست و فرمود: برای چه مرتکب این عمل شدی، او گفت: با خود گفتم اگر او پیغمبر خدا باشد این کار من به او زیانی نخواهد رساند و اگر دروغگو و یا جادوگر باشد قوم خود را از او راحت کرده ام، جبرئیل در این هنگام فرود آمد و گفت: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سلامت می رساند می فرماید بگو بنام خدا... پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بعد از خواندن آن دعا و آیه قرآن و به یاران خود هم نیز سفارش کرد تا آن دعا را بخوانند، سپس فرمود: همه را بخورید، سپس دستور داد تا حجامت کنند(421).