هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

341- پیامبر تعهد گرفت

شخصی از ابو حمراء خادم رسول صلی الله علیه و آله و سلم سوال کرد: چگونه خدا صلی الله علیه و آله و سلم با علی (علیه السلام) رفتار می کرد را برای من بازگو کن؟ ابوحمراء گفت ای مرد آنچه دیده ام را می گویم.
روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من فرمود: ای ابوحمراء! برو و صد تن از مردم عرب و پنجاه تن از مردم عجم سی تن از جماعت قبط و بیست تن از مردم حبشه را نزد من حاضر کن، من نیز طبق دستور، این جماعت را آماده کردم سپس فرمود: عربها را در صفی ردیف کن بعد از آن به دنبال آن عجم ها و بعد قطبی ها و بعد حبشی ها در یک صف بایستند.
آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برخاست و حمد و ستایش خداوند را آغاز کرد، سپس فرمود: ای گروه عرب و عجم و قبط و حبش آیا شما اعتراف کردید نیست معبودی جز خدای یگانه و محمد بنده فرستاده اوست؟ آنها جملگی گفتند: آری پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سه بار این مطلب را تکرار کرد آنها هم تأکید کردند، سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درباره سوم گفت: خدایا تو گواه باش.
بعد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: شما اعتراف کردید، لا اله الا الله و انی محمد عبده و رسول و ان علی ابن ابیطالب امیرالمؤمنین و ولی امرهم من بعدی.
آنها گفتند: آری (ما رسالت تو و ولایت علی (علیه السلام) را قبول داریم) پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سه بار به خداوند عرض کرد: خدایا تو گواه شهادت اینها باش
آنگاه فرمود: ای علی! برو کاغذ دواتی برایم بیاور، سپس آنرا گرفت و بدست علی (علیه السلام) داد و فرمود: بنویس ای علی!، عرض کرد چه بنویسم؟ فرمود: بنویس مردم عرب، عجم، قبط و حبشی اعتراف کردند که نیست معبودی جز خدا و محمد بنده و رسول اوست و علی بن ابیطالب امیر مؤمنان است و امام بعد از من؛ سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آن عهد نامه را مهر کرد و به علی (علیه السلام) سپرد.
آن مرد به ابوحمراء گفت: باز هم برایم بگو، ابو حمراء گفت: روز عرفه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیرون آمد و دست علی (علیه السلام) را به دست خود داشت سپس فرمود: ای گروه مردم! براستی خدای تبارک و تعالی امروز به شما مباهات می کند، اگر همه شما را بیامرزد، سپس رو به علی (علیه السلام) کرد و فرمود: تو را بالخصوص بیامرزد، بعد فرمود: ای علی! نزدیک من بیا علی (علیه السلام) نزدیک رفت سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود...ای علی! هر کس با تو بجنگد با من جنگیده و هر که با من بجنگد با خدا جنگیده ای علی! هر که تو را دشمن دارد، مرا دشمن داشته است و هر که مرا دشمن بدارد خدا را دشمن داشته،
و خدا او را بخت برگشته کند و به دوزخ ببرد(404)

342- جایگاه صلوات

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم یک روز به علی علی (علیه السلام) فرمود: ای علی! جان به تو مژدهای بدهم؟ عرض کرد: چرا، پدر و مادرم به فدایت، تو همیشه مژده دهنده ای به هر چیزی، حضرت فرمود: اخیراً به من خبر شگفت آوری داد، علی (علیه السلام) عرض کرد: یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم جبرئیل چه خبری به شما داده است؟
حضرت فرمود: به من خبر داد که هر کدام از امتم بر من صلوات بفرستند و دنبالش بر خاندانم نیز صلوات بفرستد درهای آسمان برویش گشوده شود و فرشته ها هفتاد صلوات بر او فرستند اگر چه گنهکار و خطا کار باشد سپس گناهانش مثل برگهای درخت در فصل پائیز بریزد، و خدای متعال به او می فرماید: لبیک عبدی و سعد یک و خداوند به فرشتگان می فرماید: ای فرشتگانم! شما بر او هفتاد صلوات فرستادید من هفتصد صلوات بر او می فرستم.(405)

343- روز شمار عمر علی (علیه السلام)

روزی فاطمه زهرا (علیه السلام) خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید و از ضعف حال خود سخن گفت: پیغمبر: به او فرمود: تو نمی دانی علی (علیه السلام) چه مقامی در نزد من دارد.
12 سال داشت که کارهای مرا اداره می کرد.
16 سال داشت که در برابرم شمشیر می زد.
19 سال داشت که پهلوانها را می کشت
20 سال داشت که غمهای مرا بر طرف کرد.
22 سال داشت که در قلعه خیبر را از جا کند در حالی که 50 مرد نمی توانستند آن را بردارند.
چهره حضرت فاطمه (علیه السلام) از شادی برافروخت و سرپایش قرا نداشت، تا اینکه نزد علی (علیه السلام) برگشت و به او فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را گزارش داد. علی (علیه السلام) فرمود: چه حالی می داشتی اگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همه تفضلات خدا بر من را برایت بیان می فرمود.(406)
(یعنی این همه الطاف الهی نیست مختصری بود که شنیدی).