هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

275- یا علی (علیه السلام) در چه حالی؟!

روزی امیرالمؤمنین (علیه السلام) خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم از حضرت پرسید: ای ابوالحسن! در چه حالی؟ حضرت عرض کرد: در حالی که هشت طلبکار دارم:
خدا واجبات دین را طلب می کند، شما مستحبات، و نویسندگان عمل، راستگویی، فرشته مرگ روح، عایله غذا، شیطان گناه، نفس لذت، و دنیا تمایل و رغبت.(333)

276- صاحب سر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

روزی علی بن ابیطالب (علیه السلام) سوار بر مرکب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از محلی عبور می کرد که گذرش بر گروهی افتاد که سلمان فارسی در میان آنان نشسته بود. سلمان به آنها گفت: آیا برنمی خیزید تا دامان این مرد را بگیرید و از او پرسش کنید؟
به خدائی که دانه را شکافت و جانداران را آفرید هیچ کس را به راز پیامبرتان خبر ندهد جز او، و همانا که عالم روی زمین و موجب قوام و استواری آن است و زمین با اوست که آرامش می یابد و اگر او را از دست بدهید هر آینه علم را از دست داده اید...(334)

277- برگشت خورشید به خاطر علی (علیه السلام)

عروة بن عبدالله بن قشیر جعفی می گوید: بر فاطمه دختر علی بن ابیطالب وارد شدم در حالی که او پیر زنی کهنسال بود... سپس او گفت: اسماء بنت عمیس به من خبر داد که: خداوند به پیامبرش محمد صلی الله علیه و آله و سلم وحی فرستاد و آن وحی وجود حضرت را فرا پوشاند، و علی بن ابیطالب (علیه السلام) با لباس خود آن حضرت را پوشاند و وحی به طول انجامید تا حدی که آفتاب غروب کرد، چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حالش بجا آمد و وحی الهی قطع شد به علی (علیه السلام) فرمود: یا علی آیا نماز عصر خود را خوانده ای؟
علی (علیه السلام) عرض کرد: یا رسول الله سر گرم کار شما بودم و نماز را با ایما و اشاره خواندم (در آخر وقت آن)، آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به خداوند عرض کرد: پروردگارا! آفتاب را بر علی بن ابیطالب بازگردان.
در آن وقت آفتاب غروب کرده بود، پس آفتاب مجدد بازگشت به حدی که نور آفتاب به اطاق من و نصف مسجد رسید. آنگاه علی (علیه السلام) نماز عصرش را خواند.(335)