هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

274- شجاعت علی (علیه السلام)

ابودائل نقل می کند: روزی همراه عمر بن خطاب بودم که گفت: نزدیک بیا تا از شجاعت و دل آوری علی (علیه السلام) برای تو بگویم او می گوید: من نزدیک او رفتم و آنگاه گفت:
ما در جنگ احد با پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم پیمان بستیم که از مقابل دشمنان فرار نکنیم و هر کس از ما فرار کند او گمراه است و هر کدام از ما کشته شد او شهید است و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم سرپرست او خواهد بود در حین جنگ ناگهان صد فرمانده دل آور از دشمن که هر کدام آنها دارای صد نفر جنگجو بودند دسته دسته به ما حمله نمودند به طوری که ما توان جنگی خود را از دست دادیم و با آشفتگی تمام از میدان جنگ فرار کردیم.
علی (علیه السلام) را در این میان دیدیم که مانند شیر پنجه افکن مقداری ریگ از زمین برداشت و به صورت ما ریخت و گفت:
زشت و بریده و پوشیده باد روی شما! به کجا فرار می کنید؟ آیا به سوی جهنم می گریزید؟
ما به میدان برگشتیم علی (علیه السلام) بر ما حمله کرد و در دستش شمشیری بود که از آن خون می چکید! فریاد زد: شما بیعت کردید و بیعت شکنی نمودید سوگند به خدا شما سزاوارتر از کفاران به کشته شدن هستید. به چشم هایش که نگاه کردم، دیدم گویی مانند دو مشعل زیتون بودند که آتش از آن شعله می کشید و یا مانند دو ظرف پر از خون، یقین کردم به طرف ما که می آید همه ما را خواهد کشت من از همه اصحاب زودتر به سویش شتافتم و گفتم:
ای ابوالحسن خدا را! خدا را! عرب ها در جنگ گاهی فرار می کنند و گاهی حمله می آورند و حمله جدید خسارت فرار را جبران می کند.
گویا خود را کنترل کرد و چهره اش را از من برگردانید از آن وقت تاکنون همواره آن وحشتی که آن روز هیبت علی (علیه السلام) بر دلم نشسته هرگز فراموش نکرده ام.(332)

275- یا علی (علیه السلام) در چه حالی؟!

روزی امیرالمؤمنین (علیه السلام) خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم از حضرت پرسید: ای ابوالحسن! در چه حالی؟ حضرت عرض کرد: در حالی که هشت طلبکار دارم:
خدا واجبات دین را طلب می کند، شما مستحبات، و نویسندگان عمل، راستگویی، فرشته مرگ روح، عایله غذا، شیطان گناه، نفس لذت، و دنیا تمایل و رغبت.(333)

276- صاحب سر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

روزی علی بن ابیطالب (علیه السلام) سوار بر مرکب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از محلی عبور می کرد که گذرش بر گروهی افتاد که سلمان فارسی در میان آنان نشسته بود. سلمان به آنها گفت: آیا برنمی خیزید تا دامان این مرد را بگیرید و از او پرسش کنید؟
به خدائی که دانه را شکافت و جانداران را آفرید هیچ کس را به راز پیامبرتان خبر ندهد جز او، و همانا که عالم روی زمین و موجب قوام و استواری آن است و زمین با اوست که آرامش می یابد و اگر او را از دست بدهید هر آینه علم را از دست داده اید...(334)