هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

265- کیفر زنان گناهکار

امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) فرمود: روزی من و فاطمه علیهاالسلام به محضر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رسیدیم. حضرت را ناراحت و گریان دیدیم. گفتیم ای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چه چیز سبب ناراحتی شما شده؟ حضرت فرمود: یا علی! شبی که من به آسمانها رفتم بعضی از زنهای امتم را دیدم که از موی سر، آنها را آویخته اند و با آتش عذاب می کردند و مغز سر آنها می جوشید.
زنی را دیدم که از زبانش آویزان کرده بودند و از حمیم به گلوی او می ریختند زنی را دیدم که از پستانش آویخته آویخته بودند و گوشت بدن خود را می خورد و در میان آتش می سوخت.
زنی را دیدم که پاهای او را به پستانش بسته و عقرب و مارها را به بدن او مسلط ساخته بودند...
حضرت فاطمه علیهاالسلام عرض کرد، پدر! گناه این زنان چه بوده است؟
حضرت فرمود: آن زنی که از موی سرش آویخته بودند زنی است که موی سرش را در دنیا نامحرم نمی پوشانده و آن زنی که از زبان آویزان بود زنی است که شوهر خود را با زبان آزار می داده.
و آن زنی که از پستانش آویخته بود، زنی است که شوهرش را در فراش و رختخواب اطاعت نمی کرده.
و اما زنی که دست و پای او را بسته بودند و مار و عقرب بر او مسلط شده بود زنی است که وضو و نماز را سبک می شمرده و لباس و خانه اش را از نجاست پاک نمی کرده و غسل جنابت و حیض و نفاس را انجام نمی داده...(323)

266- نخل خرمای صیحانی

از علمای شافعی و همچنین شیعی نقل شده که: روزی حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) از نخلستان مدینه رد می شدند. از دور درخت نخلی صیحه زد: هذا محمد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ای محمد صلی الله علیه و آله و سلم فرستاده خداست و تا علی (علیه السلام) نزدیک درخت شد آن درخت خرما صدایش بلند شد: و هذا علی ولی الله سید الوصیین و امام الائمه الهادین المهدیین.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مقداری از خرمای آن درخت را میل فرمود و نام آن درخت خرما را صیحانی گذاشت و اکنون نیز بهترین خرمای مدینةالنبی خرمای نخل صیحانی است.(324)

267- انتقال اسرار الهی

ام سلمه می گوید: روزی که نوبت من بود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به حجره من آید با علی (علیه السلام) وارد حجره من شد و در حالی که دست به دست هم داده بودند، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دست بر دوش علی (علیه السلام) گذاشت و به من فرمود: ای ام سلمه! لحظه ای از حجره بیرون برو و خانه را برای ما خلوت کن، ام سلمه می گوید: من بیرون رفتم و آنها داخل حجره شدند و نزد هم نشستند و با هم آهسته صحبت آغاز کردند و من صدای آنها را می شنیدم ولی سخن آنها را نمی فهمیدم تا اینکه روز به نیمه رسید پس من به در حجره رفتم و سلام کردم حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: به مکان اول خود بازگرد، من بازگشتم و آنها را تنها گذاشتم بعد از مدتی بار دیگر همین کار را کردم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم همان جواب را به من داد بار دیگر من رفتم بر در حجره که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم همان فرمود: داخل شو، علی (علیه السلام) دست خود را به زانوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گذشته بود و با یکدیگر صحبت می کردند به محض ورود من کلام را قطع کردند حضرت امیر (علیه السلام) برخاست و رفت. رسول خدا به من فرمود: که ای ام سلمه! جبرئیل از طرف خدا نازل شده بود و به من دستور داد که چون بعد از تو علی جانشین و وصی تو است بگو به او آنچه را که بعد از تو تا روز قیامت واقع خواهد شد، آگاه باش خدای تعالی برای امتی پیغمبری انتخاب نمود و برای هر پیغمبری وصی معین فرمود پیغمبر این امت من هستم و علی (علیه السلام) وصی من می باشد(325)