هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

242- شیر مرد میدان بدر

علی (علیه السلام) می فرماید: در روز جنگ بدر پس از آنکه آفتاب بالا آمد و همه جا روشن شد و نبرد میان ما و سپاه دشمن بالا گرفت من به منظور یافتن مردی از سپاه دشمن از معرکه جنگ خارج شدم در این بین چشمانم به سعد بن خیثمه افتاد که با یکی از مشرکان در حال جنگ بود، نبرد بن آن دو در حالی صورت می گرفت که هر دو بر فراز تپه ای از ریگ و شن قرار داشتند اما دیری نپایید که سعد با زخم تیغ حریف خود از پای در آمد و شهید شد.
مشرک فاتح که سر تا پا در حصاری از آهن و پوششی از زره، سوار بر اسب خود بود، همین که مرا دید از اسب خود پائین آمد و مرا به نام صدا زد و گفت: ای پسر ابوطالب! پیش آی تا باهم به نبرد پردازیم .
من به جانب او رفتم و او نیز به پیش آمد.
من چون قامتم کوتاهتر از او بود، از طرفی او در بلندی قرار داشت من خود را به عقب کشیدم تا از یک تساوی نسبی برخوردار شویم.
آن بیچاره این حرکت مرا بر ترس و فرار من حمل کرد از این رو گفت:
ای پسر ابوطالب! آیا فرار می کنی؟
به او گفتم: دور شده: به زودی باز می گردد (مثلی است که در روایت آمده است)
حضرت می فرماید: وقتی که من جای پای خود را محکم می کردم، او ضربتی به من حواله کرد که با سپر خود آن را دفع کردم. شمشیر او در سپر من گیر کرد و در حالی که برای رهایی آن تلاش می کرد من ضربتی بر کتف او زدم که از شدت و سنگینی آن به لرزه در آمد و زره اش از هم گسست.
من پنداشتم که از سوزش زخم آن ضربه، کار او تمام شد. اما به ناگاه برق شمشیر دیگری را از پشت سر دیم من به سرعت سر خود را پائین کشیدم و آن شمشیر فرود آمد و چنان به سر آن مشرک اصابت کرد که جمجمه او را همراه کلاه خودش به هوا پرتاب کرد. آنگاه زننده آن گفت: بگیر(ای مشرک) منم فرزند عبدالمطلب.
آنگاه دیدم ضارب عمویم حمزه و مقتول هم طعیمة بن عدی است.(297)

243- آزار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم توسط دو زن

علی (علیه السلام) می فرماید: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حالی که در آغوش من تکیه داده بود و دهان در گوش من داشت، متوجه حرکت زشت دو تن از همسرانش (عایشه و حفصه دختران ابوبکر و عمر) شد که سعی داشتند با استراق سمع از سخنان آهسته و پنهانی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سر در بیاورند.
رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم همانجا بر آشفت و گفت: پروردگارا! شنوایی را از ایشان بازگیر.
سپس فرمود: علی! این آیه را دیده ای:
کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام می دهند بهترین خلق خدا هستند (298)
آیا می دانی آنان چه کسانی هستند؟ گفتم: خدا و رسولش بهتر می دانند، فرمود: آنان شیعیان و یاوران تو هستند وعده دیدار من و آنان کنار حوض کوثر...
آن روز (قیامت) از تو و شیعیانت نام می برند و همه آنها با چهره هایی برافروخته و روشنایی که از پیشانی و سجده گاه آنان می درخشد، در حال نشاط و نزد من آیند...(299)

244- صدای شیطان بود

علی (علیه السلام) می فرماید: لحظه ای که برای غسل دادن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم آماده می شدم، همین که بدن پاک و پاکیزه آن جناب را بر سکو نهادم، صدایی از گوشه اتاق به گوشم رسید، که گفت: ای علی! محمد را غسل مده، بدن پاک و مطهر او احتیاج به غسل و شستشو ندارد
از سخن او در دلم گمانی کوتاه پیدا شد(اما بزودی برطرف شد و به خود آمدم و) گفتم: وای بر تو، تو که هستی؟!
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم ما را به غسل و شستشوی خود فرمان داده و تو ما را از آن نهی می کنی؟!
در همین حال آواز دیگری با صدایی بلندتر شنیده شد که گفت: یا علی! او را بشوی و غسل ده، که بانگ نخستین از شیطان بود. او به سبب حسدی که بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم دارد، خوش ندارد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با غسل و طهارت پای بر بساط پروردگار خویش بگذارد.
گفتم: ای صاحب صدا! از این که او را به من معرفی کردی خدا به تو پاداش نیک دهد، اما تو کیستی؟
گفت: من خضر نبی هستم، که برای تشییع جنازه پیغمبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم آمده ام. (300)