هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

241- قتل مرحب خیبری

علی (علیه السلام) می فرماید: مرحب دلاور نامی عرب به میدان مبارزه با من آمد و شعار می داد و می گفت:
من آن کی هستم که مادرم، مرا مرحب نامید، آماده کارزارم و تکاوری آزموده ام، که گاهی با نیزه می جنگم و زمانی با شمشیر.
من به مصاف او رفتم. مرحب به منظور حفاظت هر چه بیشتر از خود قطعه سنگی را تراشیده بود و آنرا به سر خود نهاده بود و از آن به جای کلاه خود استفاده می کرد، چرا که هیچ کلاه خودی نمی توانست برای سر بزرگ او پوشش ایجاد کند. من با ضربتی که بر سر او فرود آوردم، آن سنگ شکافته شد و تیغه شمشیر من بر فرق سرش اصابت کرد و او را به قتل رسانید.(296)

242- شیر مرد میدان بدر

علی (علیه السلام) می فرماید: در روز جنگ بدر پس از آنکه آفتاب بالا آمد و همه جا روشن شد و نبرد میان ما و سپاه دشمن بالا گرفت من به منظور یافتن مردی از سپاه دشمن از معرکه جنگ خارج شدم در این بین چشمانم به سعد بن خیثمه افتاد که با یکی از مشرکان در حال جنگ بود، نبرد بن آن دو در حالی صورت می گرفت که هر دو بر فراز تپه ای از ریگ و شن قرار داشتند اما دیری نپایید که سعد با زخم تیغ حریف خود از پای در آمد و شهید شد.
مشرک فاتح که سر تا پا در حصاری از آهن و پوششی از زره، سوار بر اسب خود بود، همین که مرا دید از اسب خود پائین آمد و مرا به نام صدا زد و گفت: ای پسر ابوطالب! پیش آی تا باهم به نبرد پردازیم .
من به جانب او رفتم و او نیز به پیش آمد.
من چون قامتم کوتاهتر از او بود، از طرفی او در بلندی قرار داشت من خود را به عقب کشیدم تا از یک تساوی نسبی برخوردار شویم.
آن بیچاره این حرکت مرا بر ترس و فرار من حمل کرد از این رو گفت:
ای پسر ابوطالب! آیا فرار می کنی؟
به او گفتم: دور شده: به زودی باز می گردد (مثلی است که در روایت آمده است)
حضرت می فرماید: وقتی که من جای پای خود را محکم می کردم، او ضربتی به من حواله کرد که با سپر خود آن را دفع کردم. شمشیر او در سپر من گیر کرد و در حالی که برای رهایی آن تلاش می کرد من ضربتی بر کتف او زدم که از شدت و سنگینی آن به لرزه در آمد و زره اش از هم گسست.
من پنداشتم که از سوزش زخم آن ضربه، کار او تمام شد. اما به ناگاه برق شمشیر دیگری را از پشت سر دیم من به سرعت سر خود را پائین کشیدم و آن شمشیر فرود آمد و چنان به سر آن مشرک اصابت کرد که جمجمه او را همراه کلاه خودش به هوا پرتاب کرد. آنگاه زننده آن گفت: بگیر(ای مشرک) منم فرزند عبدالمطلب.
آنگاه دیدم ضارب عمویم حمزه و مقتول هم طعیمة بن عدی است.(297)

243- آزار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم توسط دو زن

علی (علیه السلام) می فرماید: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حالی که در آغوش من تکیه داده بود و دهان در گوش من داشت، متوجه حرکت زشت دو تن از همسرانش (عایشه و حفصه دختران ابوبکر و عمر) شد که سعی داشتند با استراق سمع از سخنان آهسته و پنهانی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سر در بیاورند.
رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم همانجا بر آشفت و گفت: پروردگارا! شنوایی را از ایشان بازگیر.
سپس فرمود: علی! این آیه را دیده ای:
کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام می دهند بهترین خلق خدا هستند (298)
آیا می دانی آنان چه کسانی هستند؟ گفتم: خدا و رسولش بهتر می دانند، فرمود: آنان شیعیان و یاوران تو هستند وعده دیدار من و آنان کنار حوض کوثر...
آن روز (قیامت) از تو و شیعیانت نام می برند و همه آنها با چهره هایی برافروخته و روشنایی که از پیشانی و سجده گاه آنان می درخشد، در حال نشاط و نزد من آیند...(299)