هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

240- فاتح بی بدیل

علی (علیه السلام) می فرماید: وقتی که فتح یکی از قلعه های خیبر دشوار شد، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به ترتیب ابوبکر و عمر را برای فتح آنجا فرستاد، اما فتح قلعه صورت نگرفت(294) روز بعد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرا در حالی که مبتلا به چشم درد بودم، خواست سپس آن حضرت با آب دهان خود درد چشمم را معالجه کرد و برایم این چنین دعا کرد:
پروردگارا (سوزش و سختی) گرما و سرما را از او برطرف کن
به برکت دعای آن حضرت تا این ساعت رنج گرما و سرما از من برطرف شده است، آنگاه پرچم را به دست گرفتم و به قلعه یهود یورش بردم و خدای متعال آنان را شکست داد و فتح و پیروزی را به دست من نصیب مسلمانان کرد.
در این جنگ بود که من 25 جراحت برداشتم با همان وضع نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمدم، حضرت وقتی مرا دید گریست سپس مقداری از اشک دیدگانش را برگرفت و به زخم هایم مالید، که در جا آرام گرفت و از سوزش و درد راحت شدم.(295)

241- قتل مرحب خیبری

علی (علیه السلام) می فرماید: مرحب دلاور نامی عرب به میدان مبارزه با من آمد و شعار می داد و می گفت:
من آن کی هستم که مادرم، مرا مرحب نامید، آماده کارزارم و تکاوری آزموده ام، که گاهی با نیزه می جنگم و زمانی با شمشیر.
من به مصاف او رفتم. مرحب به منظور حفاظت هر چه بیشتر از خود قطعه سنگی را تراشیده بود و آنرا به سر خود نهاده بود و از آن به جای کلاه خود استفاده می کرد، چرا که هیچ کلاه خودی نمی توانست برای سر بزرگ او پوشش ایجاد کند. من با ضربتی که بر سر او فرود آوردم، آن سنگ شکافته شد و تیغه شمشیر من بر فرق سرش اصابت کرد و او را به قتل رسانید.(296)

242- شیر مرد میدان بدر

علی (علیه السلام) می فرماید: در روز جنگ بدر پس از آنکه آفتاب بالا آمد و همه جا روشن شد و نبرد میان ما و سپاه دشمن بالا گرفت من به منظور یافتن مردی از سپاه دشمن از معرکه جنگ خارج شدم در این بین چشمانم به سعد بن خیثمه افتاد که با یکی از مشرکان در حال جنگ بود، نبرد بن آن دو در حالی صورت می گرفت که هر دو بر فراز تپه ای از ریگ و شن قرار داشتند اما دیری نپایید که سعد با زخم تیغ حریف خود از پای در آمد و شهید شد.
مشرک فاتح که سر تا پا در حصاری از آهن و پوششی از زره، سوار بر اسب خود بود، همین که مرا دید از اسب خود پائین آمد و مرا به نام صدا زد و گفت: ای پسر ابوطالب! پیش آی تا باهم به نبرد پردازیم .
من به جانب او رفتم و او نیز به پیش آمد.
من چون قامتم کوتاهتر از او بود، از طرفی او در بلندی قرار داشت من خود را به عقب کشیدم تا از یک تساوی نسبی برخوردار شویم.
آن بیچاره این حرکت مرا بر ترس و فرار من حمل کرد از این رو گفت:
ای پسر ابوطالب! آیا فرار می کنی؟
به او گفتم: دور شده: به زودی باز می گردد (مثلی است که در روایت آمده است)
حضرت می فرماید: وقتی که من جای پای خود را محکم می کردم، او ضربتی به من حواله کرد که با سپر خود آن را دفع کردم. شمشیر او در سپر من گیر کرد و در حالی که برای رهایی آن تلاش می کرد من ضربتی بر کتف او زدم که از شدت و سنگینی آن به لرزه در آمد و زره اش از هم گسست.
من پنداشتم که از سوزش زخم آن ضربه، کار او تمام شد. اما به ناگاه برق شمشیر دیگری را از پشت سر دیم من به سرعت سر خود را پائین کشیدم و آن شمشیر فرود آمد و چنان به سر آن مشرک اصابت کرد که جمجمه او را همراه کلاه خودش به هوا پرتاب کرد. آنگاه زننده آن گفت: بگیر(ای مشرک) منم فرزند عبدالمطلب.
آنگاه دیدم ضارب عمویم حمزه و مقتول هم طعیمة بن عدی است.(297)