هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

231- علی (علیه السلام) از من است

از امیرالؤمنین (علیه السلام) نقل شده است که فرمود: برای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شاخه موزی هدیه آوردند حضرت موز را با دست خود پوست می کند و در دهان من می گذارد، گوینده ای گفت: ای رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم تو علی (علیه السلام) را دوست می داری؟
حضرت فرمود: آیا نمی دانی که علی از من است و من از علی هستم.(284)

232- یحیی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کیست؟

ام اسلم، یکی از بانوان مسلمان و هشیار عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می خواست بداند که وصی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم کیست؟ تصمیم گرفت شخصاً از رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم سؤال کند، او به سوی خانه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حرکت کرد. به او گفته شد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در منزل یکی از همسرانش به نام ام سلمه است، لذا او بسوی آن خانه رفت او از همسر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پرسید: پیامبر کجاست؟ همسر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گفت: به دنبال کاری رفته هم اکنون می آید.
ام اسلم وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را دید عرض کرد: یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم پدر و مادرم فدایت، من کتابها را خوانده ام و به پیامبران و اوصیاء آنها آگاهی دارم حضرت موسی (علیه السلام) در زمان حیات خود خود دارای وصی (بنام هارون) بود و بعد از غیبتش نیز دارای وصی (بنام یوشع) بود حضرت عیسی (علیه السلام) نیز برای خود وصی داشت (در زمان حیاتش کالب بن یوفنا و بعد از وفاتش شمعون بود) اکنون بفرمائید: فمن وصیک یا رسول الله : ای رسول خدا! وصی شما کیست؟
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای ام اسلم! وصی من در حیات و بعد از وفات من یکی است؛ ای ام اسلم! هر کس این کار را که اکنون انجام می دهم انجام دهد، او وصی من است، هماندم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مشتی از سنگریزه های زمین را برداشت و با دستش مالید تا مانند آرد شد، همان را خمیر کرد و با انگشترش آن را مهر نمود و جای مهر در آن نقش بست
ام اسلم از محضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیرون آمد و به حضور امیرمؤمنان علی (علیه السلام) رسید و گفت: پدر و مادرم به فدایت آیا وصی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شما هستید؟
امام علی (علیه السلام) فرمود: آری، ای ام اسلم! سپس آن حضرت با دستش سنگریزه ای برداشت و آن را مالید و مانند آرد نمود سپس آن را خمیر کرد و انگشتر خود را بر آن زد که جای انگشترش در آن نقش بست.
ام اسلم از محضر علی (علیه السلام) بیرون آمد، نزد امام حسن (علیه السلام) که هنوز کودک بود رفت و گفت آیا تو وصی پدرت هستی؟
امام حسن فرمود: آری ای ای اسلم سپس امام حسن (علیه السلام) همان کار، جد خود و پدرش را در مورد سنگریزه انجام داد.
ام اسلم سپس نزد حسین (علیه السلام) آمد و گفت: آیا تو وصی برادرت هستی؟ امام حسین (علیه السلام) فرمود: آری ای ام اسلم! آنگاه آن حضرت نیز همان کار جد و پدر و برادر حسن (علیه السلام) را انجام داد.
ام اسلم زنده بود تا بعد از شهادت امام حسین (علیه السلام) آنگاه به حضور امام سجاد (علیه السلام) آمد و پرسید: آیا شما وصی پدرت هستی؟
امام سجاد (علیه السلام) فرمود: آری ای ام اسلم! سپس آن حضرت همانند آن کار را که اجداد و عمو و پدرش انجام دادند را انجام داد.(285)

233- عارف بی بدیل

عروة بن زبیر می گوید: ما در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با سایر اصحاب نشسته بودیم و در مورد اهل بدر و بیعت رضوان گفتگو می کردیم که ابودرداء گفت: ای مردم من شما را آگاه نکنم از کسی که مالش از همه کمتر است و تقوا و ورع او از همه بیشتر و کوشش او در عبادت از همه افزونتر است؟
گفتند او کیست؟ گفت: علی بن ابیطالب (علیه السلام)
تا او این حرف را زد همه اعضای جلسه از او روی گردانیدند، آنگاه مردی از انصار به او گفت: ای ابودرداء تو سخنی گفتی که کسی با تو موافق نبود ابودرداء گفت: ای مردم! من آنچه را دیدم می گویم و شما همه آنچه را که دیدید بگوئید من خود شبی علی (علیه السلام) را در منطقه شویحطات نجار؛ دیدم که از جمع حاضر جدا شد و پشت نخلهای خرما رفت من که بدنبال او می رفتم او را گم کرده بودم بحدی که پنداشتم علی (علیه السلام) به خانه خود رفته است، اما به ناگه صدای حزین و آهنگ دلگدازی را شنیدم که می گفت: معبودا چه بسیار جرم بزرگی که از من دیدی ولی به عوض آن به من نعمت دادی...؛ الهی کم من موبقة حملت عنی فقابلتها بنعمتک و کم من جریرة تکرمت...
این آواز مرا بخود جلب کرد و به دنبال آن رفتم دیم او علی بن ابیطالب (علیه السلام) است خود را از آن حضرت پنهان کردم و آرام حرکت نمودم آن حضرت در آن نیمه شب چند رکعتی نماز بجا آورد سپس بدرگاه خدا مشغول گریه و زاری و دعا شد... ابودرداء گفت: این حالت را بخدا قسم در هیچ یک از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ندیدم.(286)