هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

217- تجلی ایثار در مهمانی

مردی خدمت نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رسید و اظهار گرسنگی نمود، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را به خانه همسران خود راهنمایی کرد تا از او پذیرایی شود آنها نیز گفتند: در خانه جز آب چیز دیگری ندارند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رو به اصحاب کرد و فرمود: چه کی این مهمان را به خانه خود می پذیرد؟ علی (علیه السلام) فرمود: من او را به خانه می برم، هر دو به اتفاق روانه منزل آن حضرت شدند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمدن مهمان را به همسر خود فاطمه زهرا علیهاالسلام اطلاع داد و از وضع غذای خانه جویا شد. حضرت فاطمه علیهاالسلام جواب داد قدری خوراک به اندازه بچه ها موجود است ولی مهمان را بر خود مقدم می داریم حضرت علی (علیه السلام) فرمود: شما بچه ها را خواب کن من، نیز چراغ خانه را خاموش می کنم (گویا علی (علیه السلام) می خواهد مهمان به واسطه تاریکی شب آنهم به بهانه خوابیدن بچه ها، متوجه کمی غذا نشود و با خیالی آسوده غذا بخورد) امیرالؤمنان (علیه السلام) بر سفر سفره نشست اما از آن غذا نخورد و مهمان نیز بر اثر تاریکی متوجه غذا نخوردن آن حضرت نشد به هر صورت آن شب سپری شد و مهمان از خوراک خانه علی (علیه السلام) بهره مند شد لیکن اهل خانه با گرسنگی شب را صبح کردند آن هنگام آیه شریفه و یوثرون علی انفسهم و لو کان بهم خصاصة(269) نازل گردید.(270)

218- سرور و سالار عرب

عبدالرحمن بن ابی لیلی از امام حسین (علیه السلام) روایت می کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به انس فرمود: انس، سید و سرور عرب را بخوان که نزد من بیاید، عرض کرد: یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم مگر شما سید و سرور عرب نیستید؟ فرمود: من سرور فرزندان آدم هستم و علی (علیه السلام) سرور و سالار عرب است. انس علی (علیه السلام) را فرا خواند چون علی (علیه السلام) آمد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای انس، گروه انصار را نزد من بخوان، چون همه آنها خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسیدند. فرمود: ای گروه انصار این علی (علیه السلام) سرور و سالار عرب است. پس بپاس دوستی من دوستش دارید و بخاطر گرامی بودن وی نزد من، گرامیش بدارید که آنچه به شما گفتم مطلبی است که جبرئیل مرا از جانب خداوند به آن مأمور ساخته است.(271)

219- با کسی محشور می شود که دوستش می داری

اضبغ بن نباته می گوید: روزی امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) دست حارث همدانی را گرفت و فرمود: ای حارث، روزی من از آزار و حسد قریش و منافقین به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شکوه کردم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دستم را در دست خود گرفت چنانچه من دست تو را گرفته ام آنگه فرمود: چون روز قیامت شود من دست به ریسمان و دستاویز عصمت پروردگار صاحب عرش زنم و تو ای علی (علیه السلام) دست به دامان شما می زنند، اکنون بگو ببینم در آن حال فکر می کنی که خدا با پیغمبرش صلی الله علیه و آله و سلم چه خواهد کرد؟ و پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم با وصی خود (علیه السلام) چه می کند؟ حارث آنچه گفتم بپذیر که اندکی است از بسیار (و نمونه ای است از خروار) آری تو با کسی محشور می شود که دوستش می داری و برای توست تمام اعمالی که برای خود کسب کرده ای و این مطلب را سه بار تکرار فرمود: در این هنگام حارث از جای خود برخاست و در حالی که عبای او به زمین کشیده می شد گفت: از این پس دیگر باک ندارم که مرگ بسوی من آید یا من به سوی مرگ بودم (272)