هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

211- رحمت الهی آمد

علی (علیه السلام) می فرماید: روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مسجد قبا نشسته بود و جمعی از اصحاب گرد او حلقه زده بودند در این حال من وارد مسجد شدم، تا نگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من افتاد چهره اش شکفته شد و خنده بر لبهایش نشست به طوری که برق سفیدی دندانهایش را دیدم. سپس فرمود: علی (علیه السلام) نزد من بیا. علی (علیه السلام) نزدیکتر بیا و پیوسته از من می خواست تا هر چه بیشتر به او نزدیک تر شوم من هم آنقدر پیش رفتم تا اینکه زانوهایم به زانوی مبارک او چسید. سپس رو به یاران خود کرد و فرمود: ای گروه اصحاب با آمدن برادرم علی بن ابیطالب (علیه السلام) لطف و رحمت الهی شامل جان شما گشته است علی (علیه السلام) از من است و من از علی ام. جان او جان من و سرشت او از سرشت من است.(260)

212- محبوب خدا

علی (علیه السلام) می فرماید: یک روز که به آب نیاز داشتم به قصد تطهیر به منزل آمدم هر چه صدا کردم حسن، حسین (علیه السلام) و فضه را هیچ کس جوابم را نداد. دریافتم که کسی در منزل نیست به ناگه صدایی از پشت سرم شنیدم که مرا به نام خواند: یا اباالحسن، عموزاده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، من سر برگرداندم اما چیزی ندیدم، یک مرتبه متوجه سطلی از طلا که پر از آب زلال بود شدم که حوله ای نیز بر آن آویخته بود، نخست حوله را برداشتم و بر دوش راستم گذاشتم آنگاه دستی بر آن رساندم که ناگهان آب در دستانم جاری شد و از آن وضوی کاملی ساختم، همین که نیاز به آبم برطرف شد، سطل نیز ناپدید شد و من نفهمیدیم چه کسی آن را پس گرفت، شگفتا که آب در نرمی مانند کرده و در طعم و شیرینی همچون عسل و در خوش بویی همانند مشک بود، در اینجا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تبسمی فرمود و آن حضرت را در آغوش کشید و میان دیدگانش را بوسید آنگاه فرمود: اباالحسن (علیه السلام) مژده باد بر تو آن سطل و آب و حوله که دیدی همه از بهشت و فردوس برین بود. در شگفتم از مردمی که مرا به خاطر محبت و علاقه ای که به تو دارم سرزنش می کنند در حالی که خدای متعال و فرشتگان او بر فراز آسمان تو را دوست دارند.(261)

213- دست من و تو یکی ست

علی (علیه السلام) می فرماید: روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از من خواست که دست خود را بر پستان گوسفندی که شیر آن خشک شده بود بکشم تا بدان وسیله شیر در پستان حیوان آید، به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عرض کردم: یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم شما چنین کنید که این کار از شما سزاوارتر است حضرت فرمود: ای علی (علیه السلام) کار تو کار من است. آنگاه من دست خود را بر پستان آن حیوان کشیدم فوراً شیر در رگهای پستان گوسفند جریان یافت. قدری از شیر آن دوشیدم و حضرت میل فرمود: در این بین پیر زنی سر رسید که اظهار تشنگی می کرد از همان شیر او را هم سیراب کردم. آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من فرمود: من در مقام دعا از خدای متعال خواسته ام که دست تو را مبارک گرداند و خدا نیز چنین کرده است.(262)