هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

206- همسری وفادار

روزی حضرت زهرا علیهاالسلام بیمار و بستری شد. حضرت علی (علیه السلام) به بالین او آمد و گفت: چه میل داری تا برایت فراهم کنم؟ فاطمه علیهاالسلام نمی خواست که شوهرش را به زحمت اندازد در پاسخ گفت: من از شما چیزی نمی خواهم. حضرت علی (علیه السلام) اصرار کرد. فاطمه علیهاالسلام گفت: ای پسر عمو پدرم به من سفارش کرده که هرگز چیزی از شوهرت درخواست نکن. مبادا او نداشته باشد و در برابر درخواست تو شرمنده شود. علی (علیه السلام) فرمود: ای فاطمه علیهاالسلام به حق من، هر چه میل داری بگو. فاطمه علیهاالسلام اکنون که مرا سوگند دادی اگر اناری برایم فراهم کنی خوب است. حضرت علی (علیه السلام) برخاست و برای فراهم نمودن انار از خانه بیرون رفت و با بعضی از مسلمانان روبرو شد و از آنها پرسید، انار در کجا پیدا می شود؟ آنها عرض کردند فصل انار گذشته ولی چند روز قبل شمعون یهودی چند انار از طائف آورده است. حضرت علی (علیه السلام) به در خانه شمعون رفت و در خانه او را زد. شمعون از خانه بیرون آمد وقتی که چشمش به علی افتاد از علت آمدن آن حضرت به آنجا پرسید؟ علی (علیه السلام) ماجرا را گفت و افزود که برای خریداری انار آمده ام. شمعون گفت چیزی از انارها باقی نمانده است همه را فروخته ام. حضرت فرمود: شاید یک انار باقی مانده و تو اطلاع نداری. شمعون گفت: من از خانه خود اطلاع دارم و می دانم که اکنون اناری در خانه نیست همسر شمعون در پشت در بود سخن آنها را شنید و به شوهرش شمعون گفت: من یک انار را برای خودم برداشته بودم و در زیر برگها پنهان کردم و تو اطلاع از آن نداری، آنگاه رفت و انار را آورد و به علی (علیه السلام) داد. آن حضرت چهار درهم به شمعون داد. شمعون گفت: قیمتش گفت: قیمتش نیم درهم است. امام علی (علیه السلام) فرمود: زن این انار را برای خود ذخیره کرده بود تا روزی از آن نفع بیشتری ببرد. نیم درهم مال تو و سه درهم و نیم هم مال همسرت. در برگشت علی (علیه السلام) صدای ناله درمانده ای را شنید به دنبال صدا رفت. دید مردی غریب و بیمار و نابینایی در خرابه ای بدون سرپرست و غذا روی زمین خوابیده است. حضرت علی (علیه السلام) در بالین او نشست و سر او را به دامن گرفت و از او پرسید تو کیستی؟ و از کدام قبیله ای! و چند روز است در اینجا بیمار می باشی؟ او گفت ای جوان صالح من از اهالی مدائن (ایران) می باشم در آنجا به بدهکاری بسیار مبتلا شدم ناگزیر سوار بر کشتی شدم و با خود گفتم خود را به مولایم امیرمؤمنان (علیه السلام) می رسانم شاید آن حضرت چاره کار مرا بنماید و قرضهایم را ادا کند. جوان که نمی دانست سرش بر زانوی علی (علیه السلام) است، علی (علیه السلام) فرمود: من یک انار برای بیمار عزیزم به دست آورده ام ولی تو را محروم نمی کنم و نصفش را به تو می دهم آن حضرت آن انار را دو نصف کرد و نصف آن را کم کم در دهان آن جوان بیمار گذاشت تا تمام شد بیمار جوان گفت: اگر مرحمت فرمایی نصف دیگرش را نیز به من بخوران، چه بسا حال من خوب شود! حضرت علی (علیه السلام) نیم دیگر انار را نیز کم کم به دهان بیمار گذاشت تا تمام شد، آنگاه علی (علیه السلام) با دست خالی به خانه خود بازگشت در حالی که از شدت حیا غرق در فکر بود که چگونه با دست خالی به خانه بازگردد آهسته آهسته تا نزدیک خانه آمد ولی حیا کرد وارد خانه شود، از شکاف در به درون خانه خود نگاه کرد، تا ببیند فاطمه علیهاالسلام در خواب است یا بیدار، دید فاطمه علیهاالسلام تکیه کرده و طبقی از انار در پیش روی او است و میل می فرماید: حضرت علی (علیه السلام) بسیار خوشحال شد و وارد خانه شد و دید که این انار مربوط به این عالم نیست(بلکه از بهشت آمده) پرسید، این انار را چه کسی اینجا آورد؟ فاطمه علیهاالسلام گفت: ای پسر عمو وقتی که تشریف بردی چندان طول نکشید که نشانه سلامتی را در خود یافتم ناگاه صدای در به گوشم رسید فضه خادمه رفت و در را گشود مردی را پشت در دید، که طبق انار را داد و گفت: این طبق انار را امیرمؤمنان علی (علیه السلام) برای فاطمه علیهاالسلام فرستاده است.(256)

207- غذایی آماده

علی (علیه السلام) می فرماید: سه روز می گذشت و ما در خانه خود غذایی برای خوردن نداشتیم. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به خانه ما آمد و فرمود: ای علی (علیه السلام) خوراکی نرد خود دارید؟ عرض کردم به خدایی که شما را گرامی داشته و به رسالت خویش برگزیده، اکنون سه روز است که خود و همسر و فرزندانم با گرسنگی سر کرده ایم پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به دخترش زهرا علیهاالسلام فرمود: تا به میان اتاق (دیگر) برود شاید چیزی را برای خوردن بیابد. فاطمه علیهاالسلام گفت: یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم من الان از آن اتاق بیرون آمده ام (خوراکی در آنجا وجود ندارد) من به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عرض کردم: اگر اجازه دهید من داخل اتاق شوم. حضرت فرمود: به اذن خداوند داخل شد. همین که من وارد اتاق شدم طبقی دیدم که در آن طبق، خرمای تازه و ظرفی از غذا در کنار آن قرار دارد، غذا را برداشته نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آوردم حضرت فرمود: آیا آورنده غذا را دیدی؟ گفتم: بله. فرمود او را برایم وصف کن. عرض کردم، رنگهای سرخ و سبز و زرد در برابر دیدگانم ظاهر شد. حضرت فرمود اینها خطوط پر جبرئیل است که با در و یاقوت و جواهر تزیین شده است...(257)

208- ابراهیم فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم

علی (علیه السلام) می فرماید: ابراهیم کودک شیرخوار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در حالی که بیش از هیجده ماه نداشت از دنیا رفت و پدر را در عزای خود نشاند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از من خواست تا به کار غسل و تجهیز او بپردازم، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیز او را در کفن پیچید و حنوطش کرد. سپس فرمود: علی (علیه السلام) تو پیکر کودک را بگیر و به قبرستان ببر. علی (علیه السلام) می فرماید: جنازه را به همراه عده ای به قبرستان بقیع آوردم، حضرت بر او نماز گزارد. سپس نزدیک قبر آمد و به من فرمود: تا درون قبر روم، من در قبر رفتم و حضرت پیکر طفل خود را به دستم داد در همین حال که جنازه کودکش را به قبر سرازیر می کرد سرشک اشک از دیدگان مبارکش باریدن گرفت از گریه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مسلمانان هم به گریه افتادند زن و مرد همه گریستند ولی صدای مردها بر زنها غلبه داشت لحظاتی به همین منوال گذشت و مردم همچنان می گریستند، تا اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از مردم خواست تا ساکت شوند سپس خطاب به فرزندش فرمود: هر چند دیدگان اشک بار است و دل از فراغت می سوزد اما هرگز سخنی که موجب خشم و غضب خداوند شود نخواهیم گفت ما در سوگ تو نشسته ایم و از فقدان تو بسی اندوه در دل داریم...(258)