هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

204- مسلمانی مردم یمن

سال دهم هجرت بود. هنوز مردم یمن در بت پرستی باقی بودند و به اسلام نگرویده بودند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خالد بن ولید را با جمعی از مسلمانان از جمله براء بن عازب به یمن فرستاد تا مردم را به اسلام دعوت کنند، خالد با همراهان خود مدت شش ماه در یمن بود ولی از مردم آنها حتی یک نفر هم مسلمان نشده بود، این خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید. آن حضرت رنجیده خاطر شد هماندم علی (علیه السلام) را به حضور طلبید و به او فرمود: به سوی یمن برو و خالد و همراهانش را به مدینه بفرست و اگر کسی از همراهان خالد خواست به دنبال تو باشد از او جلوگیری نکن. علی (علیه السلام) به یمن رفت خالد و همراهانش را به مدینه فرستاد ولی چند نفر از جمله براء بن عازب با علی (علیه السلام) در یمن ماند. براء می گوید: وقتی که ما همراه علی (علیه السلام) به اوائل یمن رسیدیم مردم یمن از ورود علی (علیه السلام) باخبر شدند. نزد آن حضرت اجتماع کردند. امام علی (علیه السلام) نماز صبح را به جماعت خواند، و بعد از نماز سخنرانی کرد. سپس نامه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به مردم یمن را برای آنها خواند، آنها چنان شیفته کلام بلند علی (علیه السلام) شدند که همان روز قبیله همدان که جمعیتشان از همه قبایل یمن بیشتر بود مسلمان شدند عی (علیه السلام) این خبر مسرت بخش را در ضمن نامه ای به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گزارش داد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وقتی خبر را شنید بسیار شاد شده و سجده شکر بجای آورد. سپس برخاست و فرمود: سلام و درود بر قبیله همدان بعد از آن قبیله سایر قبائل نیز پیاپی آمدند و مسلمان شدند.(254)

205- علی (علیه السلام) راهنمای ابوذر

به ابوذر خبر رسید که در مکه مردی برخاسته و ادعای پیامبری صلی الله علیه و آله و سلم می کند و مردم را از بت پرستی بر حذر می دارد و به خدای واحد دعوت می کند. ابوذر برادرش انیس را خواست و به او گفت: به مکه برو و در این مورد برای من خبر بیاور، انیس برادر ابوذر به مکه مسافرت کرد و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از نزدیک ملاقات نمود و سخنان آن، حضرت را شنید، سپس او به نزد ابوذر برگشت و گفت: او شخصی است که به نیکیها امر می کند و از بدیها نهی می نماید، و مردم را به صفات نیک اخلاقی دعوت می نماید. ابوذر با این چند جمله قانع نشد و به برادرش گفت: سخنی که دلم را آرام کند برایم نیاوردی. سپس خود راهی مکه شد ابوذر وارد مکه شد تصمیم داشت شبانه خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برسد، لذا شب کنار کعبه آمد تا همانجا استراحت کند این مسافر غریب ناگهان دید مرد ناشناسی (علی (علیه السلام)) به آنجا آمد و گفت این مرد (اشاره به ابوذر) کیست؟ ابوذر گفت: مردی از دودمان غفار است. علی (علیه السلام) فرمود: برخیز و به خانه خودت بیا. ابوذر برخاست و بی آنکه در راه با کسی تماس بگیرد و هدفش را بگوید آن شب مهمان علی (علیه السلام) شد. صبح برخاست و از خانه علی (علیه السلام) بیرون آمد و کنار کعبه رفت و همانجا بود تا شب شد، باز علی (علیه السلام) نزد او آمد و او را به خانه خود دعوت کرد و این موضوع تا سه شب تکرار شد ولی ابوذر با کسی تماس نمی گرفت و مقصود خود را نیز پنهان می کرد و روز سوم علی (علیه السلام) به ابوذر فرمود: اگر خود را معرفی کنی و علت مسافرت خود را بگویی قطعاً به کسی نخواهم گفت، و اسرار تو را می پوشانم. ابوذر هدف و ماجرای مسافرت خود را به علی گفت: او گفت می خواهم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را ببینم. علی (علیه السلام) فرمود: من صبح به طرف منزل او (پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم) می روم تو نیز به دنبال من بیا هر جا که احساس خطر کردم از راه رفتن خود می کاهم و گویی برای حاجتی می خواهم کنار راه بروم ولی اگر احساس خطر نکردم پشت سر من بیا و در هر خانه ای که وارد شدم تو نیز وارد شو. همین برنامه و طرح علی (علیه السلام) اجرا شد و ابوذر بدون پیش آمد خطری به دنبال علی (علیه السلام) به راه افتاد و وارد خانه ای شد که در آنجا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را ملاقات نمود، ابوذر بعد از ملاقات با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همان لحظه مسلمان شد، و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به ابوذر فرمود: در مکه توقف نکن و به سوی قبیله خود برو و دعوت مرا به گوش آنان برسان و همانجا باش تا پیام من به تو برسد. ابوذر عرض کرد سوگند به خدایی که جانم در دست او است در برابر مردم مکه با آواز بلند اظهار اسلام می کنم. ابوذر برخاست و به کنار کعبه آمد و فریاد زد: (اشهد ان لا اله الا الله و ان محمداً عبدوه و رسوله) مشرکان به او حمله کردند و آنقدر او را زدند که بیهوش به زمین افتاد عباس عبدی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و خود را به روی ابوذر انداخت و آنها را از این کار نهی کرد...(255)

206- همسری وفادار

روزی حضرت زهرا علیهاالسلام بیمار و بستری شد. حضرت علی (علیه السلام) به بالین او آمد و گفت: چه میل داری تا برایت فراهم کنم؟ فاطمه علیهاالسلام نمی خواست که شوهرش را به زحمت اندازد در پاسخ گفت: من از شما چیزی نمی خواهم. حضرت علی (علیه السلام) اصرار کرد. فاطمه علیهاالسلام گفت: ای پسر عمو پدرم به من سفارش کرده که هرگز چیزی از شوهرت درخواست نکن. مبادا او نداشته باشد و در برابر درخواست تو شرمنده شود. علی (علیه السلام) فرمود: ای فاطمه علیهاالسلام به حق من، هر چه میل داری بگو. فاطمه علیهاالسلام اکنون که مرا سوگند دادی اگر اناری برایم فراهم کنی خوب است. حضرت علی (علیه السلام) برخاست و برای فراهم نمودن انار از خانه بیرون رفت و با بعضی از مسلمانان روبرو شد و از آنها پرسید، انار در کجا پیدا می شود؟ آنها عرض کردند فصل انار گذشته ولی چند روز قبل شمعون یهودی چند انار از طائف آورده است. حضرت علی (علیه السلام) به در خانه شمعون رفت و در خانه او را زد. شمعون از خانه بیرون آمد وقتی که چشمش به علی افتاد از علت آمدن آن حضرت به آنجا پرسید؟ علی (علیه السلام) ماجرا را گفت و افزود که برای خریداری انار آمده ام. شمعون گفت چیزی از انارها باقی نمانده است همه را فروخته ام. حضرت فرمود: شاید یک انار باقی مانده و تو اطلاع نداری. شمعون گفت: من از خانه خود اطلاع دارم و می دانم که اکنون اناری در خانه نیست همسر شمعون در پشت در بود سخن آنها را شنید و به شوهرش شمعون گفت: من یک انار را برای خودم برداشته بودم و در زیر برگها پنهان کردم و تو اطلاع از آن نداری، آنگاه رفت و انار را آورد و به علی (علیه السلام) داد. آن حضرت چهار درهم به شمعون داد. شمعون گفت: قیمتش گفت: قیمتش نیم درهم است. امام علی (علیه السلام) فرمود: زن این انار را برای خود ذخیره کرده بود تا روزی از آن نفع بیشتری ببرد. نیم درهم مال تو و سه درهم و نیم هم مال همسرت. در برگشت علی (علیه السلام) صدای ناله درمانده ای را شنید به دنبال صدا رفت. دید مردی غریب و بیمار و نابینایی در خرابه ای بدون سرپرست و غذا روی زمین خوابیده است. حضرت علی (علیه السلام) در بالین او نشست و سر او را به دامن گرفت و از او پرسید تو کیستی؟ و از کدام قبیله ای! و چند روز است در اینجا بیمار می باشی؟ او گفت ای جوان صالح من از اهالی مدائن (ایران) می باشم در آنجا به بدهکاری بسیار مبتلا شدم ناگزیر سوار بر کشتی شدم و با خود گفتم خود را به مولایم امیرمؤمنان (علیه السلام) می رسانم شاید آن حضرت چاره کار مرا بنماید و قرضهایم را ادا کند. جوان که نمی دانست سرش بر زانوی علی (علیه السلام) است، علی (علیه السلام) فرمود: من یک انار برای بیمار عزیزم به دست آورده ام ولی تو را محروم نمی کنم و نصفش را به تو می دهم آن حضرت آن انار را دو نصف کرد و نصف آن را کم کم در دهان آن جوان بیمار گذاشت تا تمام شد بیمار جوان گفت: اگر مرحمت فرمایی نصف دیگرش را نیز به من بخوران، چه بسا حال من خوب شود! حضرت علی (علیه السلام) نیم دیگر انار را نیز کم کم به دهان بیمار گذاشت تا تمام شد، آنگاه علی (علیه السلام) با دست خالی به خانه خود بازگشت در حالی که از شدت حیا غرق در فکر بود که چگونه با دست خالی به خانه بازگردد آهسته آهسته تا نزدیک خانه آمد ولی حیا کرد وارد خانه شود، از شکاف در به درون خانه خود نگاه کرد، تا ببیند فاطمه علیهاالسلام در خواب است یا بیدار، دید فاطمه علیهاالسلام تکیه کرده و طبقی از انار در پیش روی او است و میل می فرماید: حضرت علی (علیه السلام) بسیار خوشحال شد و وارد خانه شد و دید که این انار مربوط به این عالم نیست(بلکه از بهشت آمده) پرسید، این انار را چه کسی اینجا آورد؟ فاطمه علیهاالسلام گفت: ای پسر عمو وقتی که تشریف بردی چندان طول نکشید که نشانه سلامتی را در خود یافتم ناگاه صدای در به گوشم رسید فضه خادمه رفت و در را گشود مردی را پشت در دید، که طبق انار را داد و گفت: این طبق انار را امیرمؤمنان علی (علیه السلام) برای فاطمه علیهاالسلام فرستاده است.(256)