هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

203- میر میدان جانبازی

در آغاز جنگ احد، طلحة بن ابی طلحه از قبیله بنی عبدالدار نخستین پرچمدار دشمن بود که به میدان آمد و مبارز طلبید، او در شجاعت آنگونه بود که به قوچ گردان دشمن نامیده می شد. امام علی (علیه السلام) در برابر او رفت ولی او شمشیری به سوی علی (علیه السلام) فرود آورد. علی (علیه السلام) آنرا با سپرش رد کرد و سپس با شمشیر بر دوران پای او زد که هر دو آنها قطع گردید و به هلاکت رسید، بعد از او برادرش ابوسعید بن ابی طلحة پرچم کفر را برداشت و به میدان آمد. علی (علیه السلام) او را نیز کشت، بعد از او عثمان بن ابی طلحه پرچم کفر را بدست گرفت و به میدان آمد. علی (علیه السلام) او را نیز کشت، بعد از او عثمان بن ابی طلحه پرچم کفر را بدست گرفت و به میدان آمد. علی (علیه السلام) او را نیز کشت. بعد از او حرث بن ابی طلحه به میدان آمد. علی (علیه السلام) او را نیز به هلاکت رساند، بعد از او ابوعزیز بن عثمان به میدان تاخت، علی (علیه السلام) او را نیز به خاک سیاه مرگ انداخت بعد از او عبدالله بن ابی جمیله و سپس ارطاة بن شرجیل به میدان آمدند که جملگی بدست شیر خدا حیدر کرار (علیه السلام) کشته شدند و در آخر غلام این قبیله (بنی عبدالدار) بنام صواب به میدان آمد. علی (علیه السلام) اول دست راست او را قطع کرد تا اینکه پرچمش به زمین افتاد او پرچم را به دست چپ خود گرفت، علی (علیه السلام) دست چپش را نیز جدا کرد. صواب با همان دستهای بریده پرچم را به خود چسبانید و گفت: ای قبیله بنی عبدالدار آیا حقی را که بر من داشتید ادا کردم؟ علی (علیه السلام) هم ضربتی بر فرق سرش زد، او نیز به پرچمداران ملحد قبلی ملحق شد. در این هنگام دختر عبقر حارثیه پرچم را برداشت و به میدان آمد که از این پس بود که جنگ بصورت دست جمعی و گروهی شروع شد. لذا در ابتدای جنگ احد دلاوریهای علی (علیه السلام) آن چنان بر دشمن ضربه وارد ساخت که صدای گریه زنان دشمن از همه جا به گوش می رسید. (253)

204- مسلمانی مردم یمن

سال دهم هجرت بود. هنوز مردم یمن در بت پرستی باقی بودند و به اسلام نگرویده بودند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خالد بن ولید را با جمعی از مسلمانان از جمله براء بن عازب به یمن فرستاد تا مردم را به اسلام دعوت کنند، خالد با همراهان خود مدت شش ماه در یمن بود ولی از مردم آنها حتی یک نفر هم مسلمان نشده بود، این خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید. آن حضرت رنجیده خاطر شد هماندم علی (علیه السلام) را به حضور طلبید و به او فرمود: به سوی یمن برو و خالد و همراهانش را به مدینه بفرست و اگر کسی از همراهان خالد خواست به دنبال تو باشد از او جلوگیری نکن. علی (علیه السلام) به یمن رفت خالد و همراهانش را به مدینه فرستاد ولی چند نفر از جمله براء بن عازب با علی (علیه السلام) در یمن ماند. براء می گوید: وقتی که ما همراه علی (علیه السلام) به اوائل یمن رسیدیم مردم یمن از ورود علی (علیه السلام) باخبر شدند. نزد آن حضرت اجتماع کردند. امام علی (علیه السلام) نماز صبح را به جماعت خواند، و بعد از نماز سخنرانی کرد. سپس نامه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به مردم یمن را برای آنها خواند، آنها چنان شیفته کلام بلند علی (علیه السلام) شدند که همان روز قبیله همدان که جمعیتشان از همه قبایل یمن بیشتر بود مسلمان شدند عی (علیه السلام) این خبر مسرت بخش را در ضمن نامه ای به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گزارش داد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وقتی خبر را شنید بسیار شاد شده و سجده شکر بجای آورد. سپس برخاست و فرمود: سلام و درود بر قبیله همدان بعد از آن قبیله سایر قبائل نیز پیاپی آمدند و مسلمان شدند.(254)

205- علی (علیه السلام) راهنمای ابوذر

به ابوذر خبر رسید که در مکه مردی برخاسته و ادعای پیامبری صلی الله علیه و آله و سلم می کند و مردم را از بت پرستی بر حذر می دارد و به خدای واحد دعوت می کند. ابوذر برادرش انیس را خواست و به او گفت: به مکه برو و در این مورد برای من خبر بیاور، انیس برادر ابوذر به مکه مسافرت کرد و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از نزدیک ملاقات نمود و سخنان آن، حضرت را شنید، سپس او به نزد ابوذر برگشت و گفت: او شخصی است که به نیکیها امر می کند و از بدیها نهی می نماید، و مردم را به صفات نیک اخلاقی دعوت می نماید. ابوذر با این چند جمله قانع نشد و به برادرش گفت: سخنی که دلم را آرام کند برایم نیاوردی. سپس خود راهی مکه شد ابوذر وارد مکه شد تصمیم داشت شبانه خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برسد، لذا شب کنار کعبه آمد تا همانجا استراحت کند این مسافر غریب ناگهان دید مرد ناشناسی (علی (علیه السلام)) به آنجا آمد و گفت این مرد (اشاره به ابوذر) کیست؟ ابوذر گفت: مردی از دودمان غفار است. علی (علیه السلام) فرمود: برخیز و به خانه خودت بیا. ابوذر برخاست و بی آنکه در راه با کسی تماس بگیرد و هدفش را بگوید آن شب مهمان علی (علیه السلام) شد. صبح برخاست و از خانه علی (علیه السلام) بیرون آمد و کنار کعبه رفت و همانجا بود تا شب شد، باز علی (علیه السلام) نزد او آمد و او را به خانه خود دعوت کرد و این موضوع تا سه شب تکرار شد ولی ابوذر با کسی تماس نمی گرفت و مقصود خود را نیز پنهان می کرد و روز سوم علی (علیه السلام) به ابوذر فرمود: اگر خود را معرفی کنی و علت مسافرت خود را بگویی قطعاً به کسی نخواهم گفت، و اسرار تو را می پوشانم. ابوذر هدف و ماجرای مسافرت خود را به علی گفت: او گفت می خواهم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را ببینم. علی (علیه السلام) فرمود: من صبح به طرف منزل او (پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم) می روم تو نیز به دنبال من بیا هر جا که احساس خطر کردم از راه رفتن خود می کاهم و گویی برای حاجتی می خواهم کنار راه بروم ولی اگر احساس خطر نکردم پشت سر من بیا و در هر خانه ای که وارد شدم تو نیز وارد شو. همین برنامه و طرح علی (علیه السلام) اجرا شد و ابوذر بدون پیش آمد خطری به دنبال علی (علیه السلام) به راه افتاد و وارد خانه ای شد که در آنجا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را ملاقات نمود، ابوذر بعد از ملاقات با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همان لحظه مسلمان شد، و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به ابوذر فرمود: در مکه توقف نکن و به سوی قبیله خود برو و دعوت مرا به گوش آنان برسان و همانجا باش تا پیام من به تو برسد. ابوذر عرض کرد سوگند به خدایی که جانم در دست او است در برابر مردم مکه با آواز بلند اظهار اسلام می کنم. ابوذر برخاست و به کنار کعبه آمد و فریاد زد: (اشهد ان لا اله الا الله و ان محمداً عبدوه و رسوله) مشرکان به او حمله کردند و آنقدر او را زدند که بیهوش به زمین افتاد عباس عبدی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و خود را به روی ابوذر انداخت و آنها را از این کار نهی کرد...(255)