هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

201 - روح متحد

شخصی بنام عمروبن شاس در یمن همراه علی (علیه السلام) بود. او پیش خود توهم کرده بود که علی (علیه السلام) در موردی به او بی مهری کرده. لذا هنگامی که به مدینه آمد به هر کس می رسید می گفت: علی (علیه السلام) به من جفا کرد، تا اینکه روزی به مسجد مدینه آمد و در حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که در آنجا بود نشست. وقتی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم او را دید به او فرمود: ای عمروبن شاس مرا آزار دادی. عمرو گفت: انا لله و انا الیه راجعون. پناه می برم به خدا و پناه می برم از این که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را آزرده باشم. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من آذی علیاً فقد آذانی کسی که علی را بیازارد مرا آزرده است...(251)

202- چهار اسب یمنی

هنگامی که حضرت علی (علیه السلام) از مأموریت یمن به مدینه بازگشت به حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسید چهار اسبی را که همراه خود آورده بود به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اهدا نمود. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به علی (علیه السلام) فرمود: آنها را با ذکر نامشان برای من مشخص کن. علی (علیه السلام) فرمود: آن ها دارای رنگهای مختلف هستند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آیا در میان آنها اسبی هست که پیشانی و زانوها و پاهایش سفید باشد؟ علی (علیه السلام) عرض کرد آری. یکی از آنها سرخ رنگ متمایل به زرد است و پیشانی و زانوها و پاهایش سفید می باشد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آن را برای من نگهدار. علی (علیه السلام) عرض کرد دو رأس آنها قرمز تیره رنگ هستند و همان سفیدی پیشانی و زانوها و پاها را نیز دارند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آنها را به دو پسرت بده. علی (علیه السلام) عرض کرد چهارمی آنها اسب یک رنگ و سیاه است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آن را بفروش و پول آن را در مخارج زندگی خود صرف کن... (252)

203- میر میدان جانبازی

در آغاز جنگ احد، طلحة بن ابی طلحه از قبیله بنی عبدالدار نخستین پرچمدار دشمن بود که به میدان آمد و مبارز طلبید، او در شجاعت آنگونه بود که به قوچ گردان دشمن نامیده می شد. امام علی (علیه السلام) در برابر او رفت ولی او شمشیری به سوی علی (علیه السلام) فرود آورد. علی (علیه السلام) آنرا با سپرش رد کرد و سپس با شمشیر بر دوران پای او زد که هر دو آنها قطع گردید و به هلاکت رسید، بعد از او برادرش ابوسعید بن ابی طلحة پرچم کفر را برداشت و به میدان آمد. علی (علیه السلام) او را نیز کشت، بعد از او عثمان بن ابی طلحه پرچم کفر را بدست گرفت و به میدان آمد. علی (علیه السلام) او را نیز کشت، بعد از او عثمان بن ابی طلحه پرچم کفر را بدست گرفت و به میدان آمد. علی (علیه السلام) او را نیز کشت. بعد از او حرث بن ابی طلحه به میدان آمد. علی (علیه السلام) او را نیز به هلاکت رساند، بعد از او ابوعزیز بن عثمان به میدان تاخت، علی (علیه السلام) او را نیز به خاک سیاه مرگ انداخت بعد از او عبدالله بن ابی جمیله و سپس ارطاة بن شرجیل به میدان آمدند که جملگی بدست شیر خدا حیدر کرار (علیه السلام) کشته شدند و در آخر غلام این قبیله (بنی عبدالدار) بنام صواب به میدان آمد. علی (علیه السلام) اول دست راست او را قطع کرد تا اینکه پرچمش به زمین افتاد او پرچم را به دست چپ خود گرفت، علی (علیه السلام) دست چپش را نیز جدا کرد. صواب با همان دستهای بریده پرچم را به خود چسبانید و گفت: ای قبیله بنی عبدالدار آیا حقی را که بر من داشتید ادا کردم؟ علی (علیه السلام) هم ضربتی بر فرق سرش زد، او نیز به پرچمداران ملحد قبلی ملحق شد. در این هنگام دختر عبقر حارثیه پرچم را برداشت و به میدان آمد که از این پس بود که جنگ بصورت دست جمعی و گروهی شروع شد. لذا در ابتدای جنگ احد دلاوریهای علی (علیه السلام) آن چنان بر دشمن ضربه وارد ساخت که صدای گریه زنان دشمن از همه جا به گوش می رسید. (253)