هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

196- جان دادن کافر

مرحوم کلینی در کتاب کافی روایتی از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند که فرمودند: علی بن ابیطالب (علیه السلام) یک روز دچار درد چشمش شد. پیغمبر (علیه السلام) وقتی آمدند تا از علی عیادت کنند دیدند علی (علیه السلام) از شدت درد فریاد می کشد، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: یا علی (علیه السلام) جزع و فزع می کنی؟ آیا واقعاً درد تو بسیار شدید است؟ علی (علیه السلام) عرض کرد: یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم تا به حال چنین دردی نداشته ام. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: یا علی (علیه السلام) وقتی که ملک الموت یم آید تا جان انسان کافری را بگیرد سفودی (مثل سیخ کباب) در دست دارد و بوسیله آن جان او را می گیرد و این قبض روح آن چنان دردناک است که کافر فریاد می زند. حضرت علی (علیه السلام) همین که این را شنید از بستر خود برخاست و گفت: یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یک بار دیگر هم این مطلب را بگویید، چون آنقدر از شنیدن آن وحشت کردم که درد چشم خودم را فراموش کردم. بعد گفت: یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم آیا این اختصاص به کافران دارد یا بعضی دیگر از امت تو هم اینطور هستند؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: سه دسته از امت من هم اینطور قبض روح می شوند.
1- کسی که مسئولیتی دارد و ظلم می کند 2- گروهی که مال یتیم می خورند3- شاهدی که به دروغ شهادت دهد. (246)

197 - پدر و پسر در خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و مسلمانان بر اثر محاصره اقتصادی قریش به مدت 3 سال در شعب ابی طالب ساکن شدند، ابوطالب فداکاری را به جایی رساند که علاوه بر ساختن برجهای مخصوصی، که جلوگیری از حمله قریش می کرد هر شب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از خوابگاه خود بلند می کرد و جایگاه دیگری برای استراحت او تهیه می نمود و فرزند دلبندش علی (علیه السلام) را بجای او می خوابانید و هنگامی که علی (علیه السلام) می گفت: پدر جان من با این وضع بالاخره کشته می شوم پاسخ می داد: عزیزم بردباری را از دست مده هر زنده ای بسوی مرگ رهسپار است من تو را فدای محمد بن عبد الله (علیه السلام) نمودم. علی علیه السلام در جواب پدر گفت: پدر جان این کلام من نه به خاطر این بود که از کشته شدن در راه محمد (علیه السلام) هراسی دارم بلکه بخاطر این بود که می خواستم بدانی چگونه در برابر تو مطیع و آماده برای یاری احمد (علیه السلام) هستم. ابوطالب در شعری چنین می گوید:
و لقد علمت بان دین محمد - من خیر ادیان البریة دینا
یعنی: هر آینه دانسته ام که دین محمد بهترین دینی است که برای بشریت آمده است. (247)

198- محمد صلی الله علیه و آله و سلم تو را بلند کرد جبرئیل (علیه السلام) زمین نهاد

در جریان فتح مکه در سال هفت هجری داخل کعبه پر از بتهای مشرکان بود. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به همراه علی (علیه السلام) همه آن بت ها را شکسته و از درون کعبه بیرون ریختند در بام کعبه بت بزرگی قرار داشت که دست کسی به آن نمی رسید و لازم بود که علی (علیه السلام) پاهای خود را بر شانه پیامبر (علیه السلام) بگذارد. پیامبر (علیه السلام) به علی (علیه السلام) فرمود: آیا این بت را نمی نگری؟ علی (علیه السلام) عرض کرد: چرا می بینم. پیامبر (علیه السلام) دو دست خود را بر دو ساق پای علی (علیه السلام) نهاد و او را آنچنان بلند کرد که زیر بغل پیامبر (علیه السلام) پیدا شد، آنگاه فرمود: ای علی (علیه السلام) چه می بینی؟ علی (علیه السلام) گفت: خداوند به خاطر تو مرا اکنون در مقامی قرار داده که احساس می کنم اگر بخواهم می توانم بر صحفه آسمان دست یابم و دستم را به ستاره های آسمان برسانم. آنگاه علی (علیه السلام) به فرمان پیامبر (علیه السلام) آن بت بزرگ را از جای کند و به دست گرفت و به زمین انداخت در این هنگام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از جای خود به کنار رفت و علی (علیه السلام) از بالا به زمین افتاد و خندید. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای علی (علیه السلام) چرا می خندی علی (علیه السلام) عرض کرد: از بالای کعبه افتادم و هیچ آسیبی ندیدم. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: چگونه به تو آسیب برسد با اینکه محمد صلی الله علیه و آله و سلم تو را از زمین بلند کرد و جبرئیل تو را از بالا بر زمین نهاد. (248)