هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

186- جای جبرئیل می نشیند!

علی (علیه السلام) می فرماید: روزی رسول خدا (علیه السلام) در بستر بیماری بود که من به قصد عیادت حضرتش رفته بودم، در آنجا مردی را حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دیدم که از حیث حسن و جمال بی نظیر بود، آن مرد سر مبارک پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم را در دامن خود داشت و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز خواب بود وقتی من داخل شدم آن مرد مرا به نزد خود فرا خواند، و گفت: نزدیک عموزاده خود بنشین که تو از، من بر او سزاوارتری! علی (علیه السلام) می فرماید: جلو رفتم و آن مرد برخاست و جای خود را به من داد و رفت، من نشستم و سر مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را در دامن خود گرفتم. ساعتی گذشت. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیدار شد و از من پرسید مردی که سر بر دامن او داشتم کجا رفت؟ عرض کردم، وقتی من داخل شدم جایش را به من داد و رفت. حضرت فرمود: او را شناختی؟ عرض کردم نه پدر و مادرم فدای شما. حضرت فرمود: او جبرئیل بود من سر بر دامن او نهاده بودم و به سخنانش گوش می دادم تا اینکه در دم سبک شد و خواب بر چشمانم غلبه کرد. (234)

187- برای خود هر چه خواستم

علی (علیه السلام) می فرماید روزی مریض شده بودم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به دیدنم، آمد من در بستر بودم که آن حضرت کنارم نشست و جامه ای از خود را بر رویم کشید ولی چون شدت بیماری مرا دید برخاست و به مسجد رفت و در آنجا لحظاتی را به دعا و نماز پرداخت. سپس نزد من بازگشت و جامه ام را پس زد و فرمود: علی (علیه السلام) برخیز که بهبودی خود را بازیافتی. من از بستر برخاستم در حالی که هیچ دردی احساس نمی کردم. آنگاه فرمود:
من هیچ گاه از خداوند درخواستی نکردم مگر آنکه بر آورده کرده و هر گاه چیزی برای خود خواستم برای تو نیز طلب کردم. (235)

188- هفت باغ بهشتی

علی (علیه السلام) می فرماید: با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم در یکی از کوچه های مدینه قدم می زدیم در طول مسیر به باغ سرسبزی به آن حضرت عرض کردم عجب باغ زیبایی است؟ حضرت فرمود: آری زیباست ولی باغ تو در بهشت زیباتر خواهد بود. به باغ دیگری رسیدیم باز گفتم: یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم عجب باغ زیبایی است؟ حضرت فرمود: آری زیباست اما باغ تو در بهشت زیباتر است. به همین ترتیب در طول راه با هفت باغ مواجه شدیم و هر بار گفتگوی من با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تکرار می شد تا اینکه به پایان راه رسیدیم. پس ناگهان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دست بر گردنم انداخت در حالی که مرا به سینه خود می فشرد به گریه انداخت و فرمود: پدرم به فدای آن شهید تنها. عرض کردم ای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گریه شما برای چیست؟ حضرت فرمود: از کینه های مردمی که در سینه های خود نسبت به تو پنهان کردند تا پس از من آن را آشکار کنند. کینه هایی که ریشه در بدر واحد دارد... آنها خونهای ریخته شده در احد را از تو طلب می کنند. پرسیدم ای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آیا در آن روز دینم سلامت خواهد بود. حضرت فرمود: آری. (236)