هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

185- بعد از من مظلوم و مغلوبی

علی (علیه السلام) می فرماید رسول خدا (علیه السلام) در منزل یکی از همسران خویش به سر می برد به قصد دیدار آن حضرت به آنجا رفتم. پیش از ورود اجازه خواستم وقتی داخل شدم. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: یا علی (علیه السلام) آیا نمی دانی که خانه من خانه توست تو برای ورود محتاج به اجازه نیستی. عرض کردم: ای رسول خدا (علیه السلام) از اجازه را از روی علاقه گرفتم. فرمود: تو به چیزی علاقه داری که محبوب خداست... آیا نمی دانی که آفریدگار من نمی خواهد که هیچ سری از اسرار من بر تو پوشیده بماند. ای علی (علیه السلام) تو وصی پس از من هستی، مظلوم و مغلوبی هستی که پس از من به او ظلم می کنند... آن کس که از تو کناره بگیرد از من جدا شده. دروغ می گوید: کسی که دعوی محبت من را دارد ولی با تو با دشمنی می کند. چرا که خدای متعال آفرینش من و تو را از نور واحدی قرار داده است. (233)

186- جای جبرئیل می نشیند!

علی (علیه السلام) می فرماید: روزی رسول خدا (علیه السلام) در بستر بیماری بود که من به قصد عیادت حضرتش رفته بودم، در آنجا مردی را حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دیدم که از حیث حسن و جمال بی نظیر بود، آن مرد سر مبارک پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم را در دامن خود داشت و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز خواب بود وقتی من داخل شدم آن مرد مرا به نزد خود فرا خواند، و گفت: نزدیک عموزاده خود بنشین که تو از، من بر او سزاوارتری! علی (علیه السلام) می فرماید: جلو رفتم و آن مرد برخاست و جای خود را به من داد و رفت، من نشستم و سر مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را در دامن خود گرفتم. ساعتی گذشت. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیدار شد و از من پرسید مردی که سر بر دامن او داشتم کجا رفت؟ عرض کردم، وقتی من داخل شدم جایش را به من داد و رفت. حضرت فرمود: او را شناختی؟ عرض کردم نه پدر و مادرم فدای شما. حضرت فرمود: او جبرئیل بود من سر بر دامن او نهاده بودم و به سخنانش گوش می دادم تا اینکه در دم سبک شد و خواب بر چشمانم غلبه کرد. (234)

187- برای خود هر چه خواستم

علی (علیه السلام) می فرماید روزی مریض شده بودم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به دیدنم، آمد من در بستر بودم که آن حضرت کنارم نشست و جامه ای از خود را بر رویم کشید ولی چون شدت بیماری مرا دید برخاست و به مسجد رفت و در آنجا لحظاتی را به دعا و نماز پرداخت. سپس نزد من بازگشت و جامه ام را پس زد و فرمود: علی (علیه السلام) برخیز که بهبودی خود را بازیافتی. من از بستر برخاستم در حالی که هیچ دردی احساس نمی کردم. آنگاه فرمود:
من هیچ گاه از خداوند درخواستی نکردم مگر آنکه بر آورده کرده و هر گاه چیزی برای خود خواستم برای تو نیز طلب کردم. (235)