هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

181- شمشیر زن مخلص

علی (علیه السلام) عمروبن عبدود را در کنار خندقی که دور مدینه حفر شده بود بر روی زمین خوابانید و سرش را از تنش جدا کرد آنگاه سر او را به پیشگاه رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برد، پیکر بی سر او را در میدان رها کرد تا اقوام و خویشان او جنازه بی سر او را از خاک برداشته و مکه برگردانند. خبر قتل عمرو در سپاه احزاب زلزله ای عظیم انداخت و بسیج آنها را از هم پریشان ساخت. خواهر عمرو تنها زنی بود از خویشاوندان او بود که به مدینه آمده بود سر و پای برهنه به سراغ جنازه ی برادرش رفت، مردم انتظار می کشیدند این زن خود را بر روی هیکل سر بریده و پا بریده عمرو بیندازد و شیون کند، اما او وقتی جنازه برادرش را دید آرام گرفت تا اینکه گفت آن حریف کریم و شرافتمند که برادرم را کشته کی بود؟ گفتند: علی بن ابیطالب (علیه السلام) آهی کشید و گفت من هم اینطور حدس می زنم زیرا تا وقتی دیدم زره زراندود و گرانبهای برادرم هنوز بر تنش می درخشد دریافتم که قاتلش مردی کریم و نجیب می باشد و بعد شعری گفت: که معنی آن عبارت است اگر جز علی (علیه السلام)، دیگری برادرم را بخاک می افکند تا پایان ابدیت در عزای برادرم می گریستم، ولی چه بگویم که قاتل او مردی بی نظیر است، مردی که پدرش بر تارک مکه همچون تاج می درخشید.
لو کان قاتل عمرو غیر قاتله - لکنت ابکی علیه آخر الابد
لکن قاتله من لانظیر له - و کان یدعی ابوه بیضة البلد(228)

182- فاتح خندق

در جنگ خندق عمروبن عبدود و ضراربن حطاب توانستند اسب خود را به آن سوی خندق برسانند عمربن عبدود در قدرت و زورمندی بعضاً بچه شتری را بلند می کرد و به عنوان سپر خود از آن استفاده می کرد و با هزار نفر جنگ می کرد البته عمروبن عبدود در اوائل سنش از بعضی از کاهنها شنیده بود که قاتل او شخصی است بنام حیدر، اما او بدون خبر از اینکه علی (علیه السلام) در این میدان به جنگ او خواهد آمد، طلب مبارز می کرد. ابتدا عمر بن خطاب به اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گفت کسی نزدیک او نرود که کشته خواهد شد و آشکارا اظهار عجز می کرد. علی (علیه السلام) در آن وقت جوانی بیست و پنج ساله بود و در مقابل مردی می خواهد بجنگد که با دست خود بچه شتر را سپر می کند و با دست راست شمشیر می زند! بالاخره علی (علیه السلام) به میدان عمرو بن عبدود رفت علی (علیه السلام) طی رجزی خود را معرفی کرد عمروبن عبدود تا نام حیدر را شنید ناگهان به یاد پیش بینی کاهنان افتاد و ترس او را گرفت، خواست کاری بند که علی (علیه السلام) برگردد. شروع کرد به ترساندن حضرت، و گفت تو جوانی چگونه می توانی با من بجنگی، معلوم می شود محمد صلی الله علیه و آله و سلم حسابش را نکرده و ترا فرستاده به جنگ من، چه اطمینانی داری که من این نیزه را به شکمت فرو کنم و بین آسمان و زمین نگهت دارم. حضرت فرمود: این حرفها را رها کن من هم خیلی دلم می خواهد که تو بدست من کشته شوی. علی (علیه السلام) سه پیشنهاد به او کرد، اول اینکه به او گفت، بیا و مسلمان شو، او گفت این پیشنهاد تو غیر قابل قبول است اگر کوه ابوقبیس را روی گردنم بگذارم سبکتر و آسانتر از این است که بگویم لا اله الا الله؛ علی (علیه السلام) فرمود: برگرد با من جنگ نکن، عمرو گفت: من نذر کردم که با مسلمانان جنگ کنم و تلافی جنگ بدر را بکنم حضرت علی (علیه السلام) پیشنهاد سوم خود را مطرح کرد و فرمود: تو سواره ای و من پیاده هستم پیاده شو، تا با من مطابق شوی و جنگ کنیم.(229)
عمرو خشمگین شد، و گفت: من باور نمی کردم کسی از عرب چنین جراتی کند به من بگوید که از اسب پیاده شوم، از اسب پیاده شد و ضربه ای بر سر علی (علیه السلام) زد، علی (علیه السلام) ضربه را با وسیله سپر خود دفع کرد ولی شمشیر از سپر گذشت و سر علی (علیه السلام) لطمه ای خورد در اینجا علی (علیه السلام) از روش خاصی استفاده کرد و فرمود: تو قهرمان عرب هستی و من با تو جنگ تن به تن دارم اینها که پشت سر تو هستند برای چه آمده اند؟ تا عمرو نگاهی به پشت سر خود کرد، علی (علیه السلام) با ضربه ای پای او را قطع کرد، و او بر زمین افتاد. حضرت وقتی بر سینه او نشست تا سر او را جدا کند، عمرو در صورت حضرت آب دهن انداخت، حضرت برخاست و دوی زد و مجدد اراده کرد تاسر او را جدا کند، سپس سر او را جلوی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم انداخت اینجا بود که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود اگر این کار امروز تو را با اعمال جمیع امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم مقایسه کنند بر آنها برتری خواهد داشت.

183- مرغ بریانی

علی (علیه السلام) می فرماید با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مسجد بودم آن حضرت پس از نماز صبح فرمود: من به خانه عایشه می روم، من نیز به منزل خود بازگشتم. لحظاتی در منزل بودم که از جا برخاستم و راهی منزل عایشه شدم در زدم عایشه پرسید، کیستی؟ گفتم: علی. گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خفته است! برگشتم ولی با خود گفتم جایی که عایشه در منزل باشد چگونه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرصت استراحت و خواب پیدا نموده است برگشتم و دوباره در زدم این بار نیز گفت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم کاری دارند. برگشتم ولی باز مجدداً برگشتم و اما این بار شدیدتر از دفعات پیش در زدم. عایشه گفت: کیستی؟ گفتم: علی، صدای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به گوشم رسید، که فرمود: عایشه در را باز کن... پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پس از آنکه مرا کنار خود نشاند فرمود: اباالحسن آیا نخست من قصه خود را بگویم یا ابتدا تو از تأخیر خود می گویی؟ عرض کردم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شما بگویید: که خوش گفتارید. آنگاه فرمود: مدتی بود گرسنه بودم. از این روبه خانه عایشه آمدم اینجا هم چیزی نبود لذا دست به دعا برداشتم از خداوند در خواست کردم ناگاه جبرئیل از آسمان فرود آمد و این مرغ بریانی را به همراه خود آورد و گفت: هم اینک خداوند بر من وحی فرمود: این مرغ بهشتی را برای شما بیاورم، من نیز به پاس عنایت و اجابت پروردگار به شکر و ستایش او مشغول شدم و سپس عرض کردم خداوندا! از تو می خواهم کسی را در خوردن این غذا همرده من کنی که من و و را دوست داشته باشد. لحظاتی منتظر ماندم ولی کسی بر من وارد نشد دوباره دست بر دعا برداشتم عرض کردم: خدایا آن بنده را توفیق ده که در صرف این غذا با من همراه شود... اینجا بود که صدای در لند شد و فریاد تو با گوشم رسید و به عایشه گفتم، علی (علیه السلام) را داخل کن، که تو وارد شدی.... یا علی (علیه السلام) تو همان کسی هستی که خدا و رسول صلی الله علیه و آله و سلم او را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند آنگاه فرمود: علی (علیه السلام) مشغول شو، از غذا بخور...(230)