هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

180- حمله به خانه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

پس از تصمیم سران قریش مبنی بر حمله شبانه به خانه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و قتل آن حضرت، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ردای خود را به سر کشید و به عزم خانه ابوبکر و مهاجرت به مدینه از خانه خود خارج شد. علی (علیه السلام) در بستر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دراز کشید شیوخ قریش تا نیمه های شب عبابر سر و شمشیر بدست، بر در آن خانه منتظر فرصت نشستند. آنها برنامه خود را اینگونه آغاز کردند که ابتدا به خوابگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سنگ بیندازند، وقتی بیدارش کردند یکباره به وی حمله کنند و او را به قتل برسانند سنگ او را انداختند، و با سنگ دوم بود که علی (علیه السلام) سر از بالین برداشت. رجال قریش تعجب کردند، این کیست؟ گوینده ای گفت: این علی بن ابیطالب (علیه السلام)، است علی (علیه السلام) از جا برخاست و فرمود: با چه کسی کار دارید و چه می خواهید همه یک صدا گفتند پس محمد صلی الله علیه و آله و سلم کجاست. علی (علیه السلام) خونسردانه جواب داد: مگر او را به من سپرده اید که از من می خواهیدش. سراقه بن مالک گفت: حالا که محمد صلی الله علیه و آله و سلم فرار کرده خوبست علی (علیه السلام) را بجای او بکشیم. ابوجهل با این فکر مخالفت کرد و گفت: دست از جان این طفل بردارید او که گناهی ندارد محمد صلی الله علیه و آله و سلم او را فریفته و فدایی خود ساخته است. علی (علیه السلام) فریاد زد، ای ابوجهل، آن مایه خرد و بینشی که خداوند به من عطا کرده اگر میان سفها و مجانین دنیا تقسیم شود همه آنها خردمند و عاقل می شوند و اگر ضعفای جهان از توانایی من بهره ببرند، همه قوی و نیرومند خواهند شد ولی افسوس که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اجازه نفرموده، و گرنه در دل امشب شهامت و شجاعت مرا از نزدیک می شناختید گم شوید، دور شوید که همیشه از مسیر سعادت بی نصیب بمانید. ابوالبحتری به خشم آمد و با شمشیر کشیده جلو رفت ولی نتوانست حمله کند سرش گیج خورد و به زمین افتاد.(227)

181- شمشیر زن مخلص

علی (علیه السلام) عمروبن عبدود را در کنار خندقی که دور مدینه حفر شده بود بر روی زمین خوابانید و سرش را از تنش جدا کرد آنگاه سر او را به پیشگاه رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برد، پیکر بی سر او را در میدان رها کرد تا اقوام و خویشان او جنازه بی سر او را از خاک برداشته و مکه برگردانند. خبر قتل عمرو در سپاه احزاب زلزله ای عظیم انداخت و بسیج آنها را از هم پریشان ساخت. خواهر عمرو تنها زنی بود از خویشاوندان او بود که به مدینه آمده بود سر و پای برهنه به سراغ جنازه ی برادرش رفت، مردم انتظار می کشیدند این زن خود را بر روی هیکل سر بریده و پا بریده عمرو بیندازد و شیون کند، اما او وقتی جنازه برادرش را دید آرام گرفت تا اینکه گفت آن حریف کریم و شرافتمند که برادرم را کشته کی بود؟ گفتند: علی بن ابیطالب (علیه السلام) آهی کشید و گفت من هم اینطور حدس می زنم زیرا تا وقتی دیدم زره زراندود و گرانبهای برادرم هنوز بر تنش می درخشد دریافتم که قاتلش مردی کریم و نجیب می باشد و بعد شعری گفت: که معنی آن عبارت است اگر جز علی (علیه السلام)، دیگری برادرم را بخاک می افکند تا پایان ابدیت در عزای برادرم می گریستم، ولی چه بگویم که قاتل او مردی بی نظیر است، مردی که پدرش بر تارک مکه همچون تاج می درخشید.
لو کان قاتل عمرو غیر قاتله - لکنت ابکی علیه آخر الابد
لکن قاتله من لانظیر له - و کان یدعی ابوه بیضة البلد(228)

182- فاتح خندق

در جنگ خندق عمروبن عبدود و ضراربن حطاب توانستند اسب خود را به آن سوی خندق برسانند عمربن عبدود در قدرت و زورمندی بعضاً بچه شتری را بلند می کرد و به عنوان سپر خود از آن استفاده می کرد و با هزار نفر جنگ می کرد البته عمروبن عبدود در اوائل سنش از بعضی از کاهنها شنیده بود که قاتل او شخصی است بنام حیدر، اما او بدون خبر از اینکه علی (علیه السلام) در این میدان به جنگ او خواهد آمد، طلب مبارز می کرد. ابتدا عمر بن خطاب به اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گفت کسی نزدیک او نرود که کشته خواهد شد و آشکارا اظهار عجز می کرد. علی (علیه السلام) در آن وقت جوانی بیست و پنج ساله بود و در مقابل مردی می خواهد بجنگد که با دست خود بچه شتر را سپر می کند و با دست راست شمشیر می زند! بالاخره علی (علیه السلام) به میدان عمرو بن عبدود رفت علی (علیه السلام) طی رجزی خود را معرفی کرد عمروبن عبدود تا نام حیدر را شنید ناگهان به یاد پیش بینی کاهنان افتاد و ترس او را گرفت، خواست کاری بند که علی (علیه السلام) برگردد. شروع کرد به ترساندن حضرت، و گفت تو جوانی چگونه می توانی با من بجنگی، معلوم می شود محمد صلی الله علیه و آله و سلم حسابش را نکرده و ترا فرستاده به جنگ من، چه اطمینانی داری که من این نیزه را به شکمت فرو کنم و بین آسمان و زمین نگهت دارم. حضرت فرمود: این حرفها را رها کن من هم خیلی دلم می خواهد که تو بدست من کشته شوی. علی (علیه السلام) سه پیشنهاد به او کرد، اول اینکه به او گفت، بیا و مسلمان شو، او گفت این پیشنهاد تو غیر قابل قبول است اگر کوه ابوقبیس را روی گردنم بگذارم سبکتر و آسانتر از این است که بگویم لا اله الا الله؛ علی (علیه السلام) فرمود: برگرد با من جنگ نکن، عمرو گفت: من نذر کردم که با مسلمانان جنگ کنم و تلافی جنگ بدر را بکنم حضرت علی (علیه السلام) پیشنهاد سوم خود را مطرح کرد و فرمود: تو سواره ای و من پیاده هستم پیاده شو، تا با من مطابق شوی و جنگ کنیم.(229)
عمرو خشمگین شد، و گفت: من باور نمی کردم کسی از عرب چنین جراتی کند به من بگوید که از اسب پیاده شوم، از اسب پیاده شد و ضربه ای بر سر علی (علیه السلام) زد، علی (علیه السلام) ضربه را با وسیله سپر خود دفع کرد ولی شمشیر از سپر گذشت و سر علی (علیه السلام) لطمه ای خورد در اینجا علی (علیه السلام) از روش خاصی استفاده کرد و فرمود: تو قهرمان عرب هستی و من با تو جنگ تن به تن دارم اینها که پشت سر تو هستند برای چه آمده اند؟ تا عمرو نگاهی به پشت سر خود کرد، علی (علیه السلام) با ضربه ای پای او را قطع کرد، و او بر زمین افتاد. حضرت وقتی بر سینه او نشست تا سر او را جدا کند، عمرو در صورت حضرت آب دهن انداخت، حضرت برخاست و دوی زد و مجدد اراده کرد تاسر او را جدا کند، سپس سر او را جلوی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم انداخت اینجا بود که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود اگر این کار امروز تو را با اعمال جمیع امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم مقایسه کنند بر آنها برتری خواهد داشت.