هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

178- کلید دار کعبه

کلید داری کعبه از مناصب و مقام های بزرگ در میان قریش و اهل مکه بود، قبل از فتح مکه شخصی از مشرکان بنام عثمان بن ابی طلحه کلیددار بود. پس از آنکه در سال هشتم هجرت، مکه بدست مسلمین به فرماندهی رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فتح گردید، عثمان، در کعبه را بسته بود و به پشت بام کعبه رفته بود. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کلید در کعبه را از او طلبید، او گفت: اگر می دانستم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم کلید را از من می خواهد، از دادن کلید به آن حضرت، خودداری نمی کردم. علی (علیه السلام) بر بام کعبه رفت و کلید را از او گرفت و در کعبه را باز کرد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد خانه کعبه شد و دو رکعت نماز خواند، وقتی که از کعبه بیرون آمد، عباس عموی پیامبر از آن حضرت خواست که کلید را به عثمان بن ابی طلحه بدهد، و در این هنگام این آیه نازل شد: ان الله یامرکم ان تودوا الامانات الی هلها؛ بی گمان خداوند فرمان می دهد شما را که امانت ها را به صاحبش بازگردانید(225) پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستور داد، کلید را به عثمان بدهند و از او عذرخواهی کنند. عثمان به علی (علیه السلام) عرض کرد: نخست چهره ات نسبت به من درهم و خشن بود، ولی اینک می بینم با چهره ای باز و نگاهی مهرآمیز به من می نگری؟ !

179- ای کاش من چهارمین آنها بودم

عفیف کندی از یمن به مکه آمده بود و برای عباس بن عبدالمطلب چندی شیشه عطر آورده بود، سراغ را گرفت. گفتند: که وی در فنای کعبه (به عادت رجال قریش که عصرها در آنجا پاطوق داشتند) نشسته است. عفیف یک راست به آنجا رفت. عباس را دید و عطرهای یمنی را به او داد. عفیف با آنها نشست، آفتاب مکه آهسته در مغرب فرو می رفت. عفیف در این هنگام مردی زیبا روی و مشکین موی را دید که از راه رسید و بی آنکه توجهی به بزرگان قریش کند در آستانه مسجدالحرام ایستاد و نگاهی به آسمان انداخت و آن وقت آستین هایش را بالا زد و بعد در کنار چاه زمزم با آب دلو، دست و رویش را شست و سر و پای خود را مسح کرد و سپس پا به مسجدالحرام گذاشت. در همین هنگام زن جوانی با عجله پدیدار شد و به دنبالش یک جوان درشت هیکل و استخوانی و برومند وارد مسجدالحرام شدند. آنها ایستادند این سه نفر با ترتیب شگفت انگیزی به قیام و قعود و رکوع و سجود پرداختند. عفیف از عباس پرسید: اینها کیستند؟ اینها در اینجا چکار می کنند؟ عباس گفت: آن مرد برادرزاده ام محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم و این زن خدیجه است و آن جوان هم پسر برادرم ابوطالب است. اسمش علی (علیه السلام) است. محمد صلی الله علیه و آله و سلم دین جدیدی آورده و این دو نفر هم بدینش ایمان آورده اند. عفیف گفت: ای کاش من چهارمین نفرشان بودم(226).

180- حمله به خانه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

پس از تصمیم سران قریش مبنی بر حمله شبانه به خانه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و قتل آن حضرت، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ردای خود را به سر کشید و به عزم خانه ابوبکر و مهاجرت به مدینه از خانه خود خارج شد. علی (علیه السلام) در بستر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دراز کشید شیوخ قریش تا نیمه های شب عبابر سر و شمشیر بدست، بر در آن خانه منتظر فرصت نشستند. آنها برنامه خود را اینگونه آغاز کردند که ابتدا به خوابگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سنگ بیندازند، وقتی بیدارش کردند یکباره به وی حمله کنند و او را به قتل برسانند سنگ او را انداختند، و با سنگ دوم بود که علی (علیه السلام) سر از بالین برداشت. رجال قریش تعجب کردند، این کیست؟ گوینده ای گفت: این علی بن ابیطالب (علیه السلام)، است علی (علیه السلام) از جا برخاست و فرمود: با چه کسی کار دارید و چه می خواهید همه یک صدا گفتند پس محمد صلی الله علیه و آله و سلم کجاست. علی (علیه السلام) خونسردانه جواب داد: مگر او را به من سپرده اید که از من می خواهیدش. سراقه بن مالک گفت: حالا که محمد صلی الله علیه و آله و سلم فرار کرده خوبست علی (علیه السلام) را بجای او بکشیم. ابوجهل با این فکر مخالفت کرد و گفت: دست از جان این طفل بردارید او که گناهی ندارد محمد صلی الله علیه و آله و سلم او را فریفته و فدایی خود ساخته است. علی (علیه السلام) فریاد زد، ای ابوجهل، آن مایه خرد و بینشی که خداوند به من عطا کرده اگر میان سفها و مجانین دنیا تقسیم شود همه آنها خردمند و عاقل می شوند و اگر ضعفای جهان از توانایی من بهره ببرند، همه قوی و نیرومند خواهند شد ولی افسوس که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اجازه نفرموده، و گرنه در دل امشب شهامت و شجاعت مرا از نزدیک می شناختید گم شوید، دور شوید که همیشه از مسیر سعادت بی نصیب بمانید. ابوالبحتری به خشم آمد و با شمشیر کشیده جلو رفت ولی نتوانست حمله کند سرش گیج خورد و به زمین افتاد.(227)