هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

177- فاطمه پاره تن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم

علی (علیه السلام) فرمود: من با عده ای از اصحاب نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشسته بودیم. آن حضرت فرمودند: آیا می دانید که بهترین خصوصیت و صفت برای زنها چیست؟ هیچ یک از حاضرین نتوانستند جوابی بدهند بعد از پایان جلسه من به خانه رفته و جریان آن مجلس و سؤال پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و نداشتن جواب آن را با فاطمه زهرا علیهاالسلام بیان کردم او به من گفت: یا علی (علیه السلام) من جواب سؤال پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را می دانم. بهترین چیز برای زن آن است که نه نامحرمی او را ببیند و نه او نامحرمی را ببیند! من نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بازگشتم و آن جواب را گفتم، حضرت فرمود: یا علی تو وقتی نزد من بودی جواب سؤال را نمی دانستی اینک چه کسی جواب را به تو گفته است؟ عرض کردم: فاطمه علیهاالسلام جواب را به من یاد داد! پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تعجب کرده و فرمود: فاطمه پاره تن من است.(224)

178- کلید دار کعبه

کلید داری کعبه از مناصب و مقام های بزرگ در میان قریش و اهل مکه بود، قبل از فتح مکه شخصی از مشرکان بنام عثمان بن ابی طلحه کلیددار بود. پس از آنکه در سال هشتم هجرت، مکه بدست مسلمین به فرماندهی رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فتح گردید، عثمان، در کعبه را بسته بود و به پشت بام کعبه رفته بود. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کلید در کعبه را از او طلبید، او گفت: اگر می دانستم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم کلید را از من می خواهد، از دادن کلید به آن حضرت، خودداری نمی کردم. علی (علیه السلام) بر بام کعبه رفت و کلید را از او گرفت و در کعبه را باز کرد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد خانه کعبه شد و دو رکعت نماز خواند، وقتی که از کعبه بیرون آمد، عباس عموی پیامبر از آن حضرت خواست که کلید را به عثمان بن ابی طلحه بدهد، و در این هنگام این آیه نازل شد: ان الله یامرکم ان تودوا الامانات الی هلها؛ بی گمان خداوند فرمان می دهد شما را که امانت ها را به صاحبش بازگردانید(225) پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستور داد، کلید را به عثمان بدهند و از او عذرخواهی کنند. عثمان به علی (علیه السلام) عرض کرد: نخست چهره ات نسبت به من درهم و خشن بود، ولی اینک می بینم با چهره ای باز و نگاهی مهرآمیز به من می نگری؟ !

179- ای کاش من چهارمین آنها بودم

عفیف کندی از یمن به مکه آمده بود و برای عباس بن عبدالمطلب چندی شیشه عطر آورده بود، سراغ را گرفت. گفتند: که وی در فنای کعبه (به عادت رجال قریش که عصرها در آنجا پاطوق داشتند) نشسته است. عفیف یک راست به آنجا رفت. عباس را دید و عطرهای یمنی را به او داد. عفیف با آنها نشست، آفتاب مکه آهسته در مغرب فرو می رفت. عفیف در این هنگام مردی زیبا روی و مشکین موی را دید که از راه رسید و بی آنکه توجهی به بزرگان قریش کند در آستانه مسجدالحرام ایستاد و نگاهی به آسمان انداخت و آن وقت آستین هایش را بالا زد و بعد در کنار چاه زمزم با آب دلو، دست و رویش را شست و سر و پای خود را مسح کرد و سپس پا به مسجدالحرام گذاشت. در همین هنگام زن جوانی با عجله پدیدار شد و به دنبالش یک جوان درشت هیکل و استخوانی و برومند وارد مسجدالحرام شدند. آنها ایستادند این سه نفر با ترتیب شگفت انگیزی به قیام و قعود و رکوع و سجود پرداختند. عفیف از عباس پرسید: اینها کیستند؟ اینها در اینجا چکار می کنند؟ عباس گفت: آن مرد برادرزاده ام محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم و این زن خدیجه است و آن جوان هم پسر برادرم ابوطالب است. اسمش علی (علیه السلام) است. محمد صلی الله علیه و آله و سلم دین جدیدی آورده و این دو نفر هم بدینش ایمان آورده اند. عفیف گفت: ای کاش من چهارمین نفرشان بودم(226).