هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

172- هم صحبت علی (علیه السلام) تا لقای حق

حضرت علی (علیه السلام) فرمود: مردی در خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد و اجازه ورود خواست من به او گفتم نمی توانی نزد آن حضرت (که در حال کسالت بود و در روزهای آخر عمر بسر می برد) بروی هم خواسته ای داری با من بگو گفت: چاره ای نیست جز اینکه نزد او بروم. علی (علیه السلام) از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اجازه گرفت و آن شخص وارد شد بالای سر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نشست و سلام کرد: پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم جواب سلام او را داد و فرمود: چه خواسته و حاجتی داری؟ گفت: من از طرف خدا رسولی هستم به سوی تو. حضرت فرمودند: چه رسالتی بر عهده تو می باشد. گفت من عزرائیل هستم، خدا مرا به سوی تو فرستاده و سلام به تو رسانده و تو را بین لقاء با خود و بین بازگشت به دنیا مخیر کرده است. حضرت فرمود: صبر کن تا جبرئیل بیاید و با او مشورت کنم. عزرائیل خارج شد و به سوی آسمانها رفت در بین راه با جبرئیل برخورد نمود. جبرئیل پرسید آیا روح محمد صلی الله علیه و آله و سلم را قبض کردی؟ نه ای جبرئیل او از من خواست تا رفتن تو به نزدش صبر کنم ایا نمی بینی که درهای آسمان برای روح محمد صلی الله علیه و آله و سلم باز شده و همه جا آزین بندی شده است، جبرئیل نزد حضرت آمد و سلام کرد حضرت جواب سلام او را داد. جبرئیل گفت ای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پروردگارت مشتاق تو می باشد و عزرائیل تا به حال از کسی اجازه نگرفته و بعد از تو هم از هیچ کس اجازه نخواهد گرفت. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: او مرا مخیر بین لقاء پروردگار و بقا در دنیا کرد. جبرئیل گفت: لقاء پروردگار بر این دنیا بهتر است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود من هم آن را بهتر می دانم. تو از نزد من خارج مشو تا ملک الموت بیاید مدتی بعد عزرائیل آمد و سلام کرد، حضرت سلام او را پاسخ داد و گفت عزرائیل چه اراده کرده ای گفت: گرفتن جان شما را حضرت فرمود: آنچه به تو امر شد اجرا کن. جبرئیل بنا به خواسته پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزدیک او (در طرف راست) قرار گرفت و میکائیل در سمت چپ نشست و عزرائیل شروع به قبض روح کرد. جبرئیل گفت: ای عزرائیل عجله نکن تا نزد خدا رفته و بازگردم عزرائیل گفت: روح او به جایی رسیده که دیگر قدرت بر تأخیر و نگهداری آن ندارم جبرئیل گفت: سفارش خدا را در مورد آسان گرفتن جان او فراموش نکن. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به علی علیه السلام فرمود: نزدیک من بیا که امر خدا فرا رسیده است پس دهان خود را کنار گوش علی (علیه السلام) گذاشت و با او سخن گفت تا اینکه روح مبارکش از بدن خارج شد. علی (علیه السلام) دست خود را زیر چانه مبارکش گذاشت و چشمان شریف آن حضرت را بسته و برخاست و در حالی که گریه می کرد به حاضرین گفت: خدا اجر شما را زیاد کند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از دنیا رفت در این لحظه بود که صدای گریه و ضجه مردم بلند شد.(219)

173- جناب وصی (علیه السلام)

آخرین روزهای عمر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بود عباس بن عبدالمطلب و علی بن ابیطالب (علیه السلام) و تعدادی از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزد آن حضرت نشسته بودند عباس عرض کرد: یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم آیا مسأله خلافت و رهبری در خاندان ما می ماند؟ اگر چنین است ما را با خبر آن بشارت بده، و اگر چنین نیست سفارشات لازم را به ما بفما. رسول اگرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: شما بعد از من به استضعاف کشیده می شوید سپس ساکت شد. اهل بیت برخاستند و در حالیکه همه از حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مأیوس شده و گریه می کردند مجلس را ترک کردند، چون خارج شدند حضرت فرمود: به عباس و علی (علیه السلام) بگویید نزد من بازگردند آنها آمدند و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به عباس فرمود: عمو جان آیا وصیت مرا قبول می کنی؟ عباس گفت: ای پسر برادرم، عموی تو پیر شده و دارای عیالات بسیار است. آنگاه حضرت رو به علی (علیه السلام) کرد و فرمود: ای برادرم آیا وصیتم را عمل می کنی و قرضم را ادا می کنی. علی (علیه السلام) گفت: آری ای رسول خدا پدر و مادرم فدای شما باد. پس حضرت فرمود: نزدیک من بیا او را به سینه خود چسبانید بین دو چشم او را بوسید و با او معانقه کرد و هر دو تا مدتی می گریستند. سپس انگشتر خود را از دستش بیرون آورد و به او داد. شمشیر و زره و اسب و شتر و پارچه ای را که در جنگها به شکم مبارکش می بست طلب کرد و همه را به علی (علیه السلام) داد و فرمود: اینها را به خانه خود ببر علی برخاست و به منزل خود رفت.(220)

174- غسل و کفن و نماز بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

اواخر عمر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عده ای از اصحاب به خدمت حضرت رسیدند و سلام کردند. حضرت جواب سلام آنها را داد. از بین آنها عمار بن یاسر برخاست و عرض کرد، پدر و مادرم فدای شما باد ای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بفرمائید وقتی شما از دنیا رحلت فرمودید، چه کسی شما را غسل می دهد؟ حضرت فرمود: برادر و پسر عمویم علی بن ابیطالب (علیه السلام) و ملائکه او را در غسل دادن من کمک می کنند، عمار عرض کرد، یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم چه کسی از ما بر شما نماز می گذارد؟ حضرت فرمود: ای عمار خدا ترا بیامرزد، بگو علی (علیه السلام) نزد من آید. علی (علیه السلام) آمد و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمودند: مرا بنشان و پشتی برایم بگذار. حضرت را نشانیدند، آنگاه حضرت فرمود: ای پسر عمو وقتی مرگ من فرا رسید سرم را در دامانت بگذار و مرا به سوی قبله قرار بده چون قبض روح شدم مرا غسل بده و کفن بنما. کفن مرا یا همین دو لباس خودم قرار بده یا پارچه سفیدی مصری، سعی کن آن را ساده انتخاب کنی (گران قیمت نباشد) بعد اول تو بر من نماز بگذار. سپس جبرئیل (علیه السلام) و میکائیل (علیه السلام) و اسرافیل (علیه السلام) و نگهبانان عرش خدا و نگهداران آسمانها و پس از تو اهلبیت من نماز بگذارند. ...آنگاه فرمودند: مرا با گریه و زاری بلند خود آزار ندهید.(221)