هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

170- امین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم خود امین قریش بود لذا همه امانتهای آنها نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود. لذا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وقتی مجبور به هجرت شد علی (علیه السلام) را جانشین مردم در مدینه کرد تا امانات خود را به صاحبانشنان برگرداند و قرضهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را بدهد، سپس دختران و زنانش را به مدینه برساند. پس از اینکه کفار قریش نزدیک سپیده دم به خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ریختند علی (علیه السلام) در رختخواب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دیدند با حالت آشفته پرسیدند: که محمد صلی الله علیه و آله و سلم کجاست؟ علی (علیه السلام) گفت: مگر من مأمور و مسئول نگهداری او بودم. آنها علی (علیه السلام) را با زد و خورد به مسجدالحرام بردند و اندکی بعد رها ساختند.(213)
علی (علیه السلام) پس از انجام سفارشات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به همراهی فاطمه (مادر خود) و فاطمه (دختر پیامبر) و فاطمه (دختر زبیر) و دیگران به سوی مدینه به راه افتاد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم 5 روز در محله قبا توقف کرد و فرمود: تا برادرم علی (علیه السلام) به من ملحق نشود وارد مدینه نمی شوم... در بین راه هشت تن از کفار مکه راه را بر علی (علیه السلام) بستند آنگاه جناج غلام حرب بن امیه راه را بر حضرت علی (علیه السلام) بست. حضرت به ایمن (پسرام ایمن) و ابو واقد دستور داد شترهای زنان را بخوابانند، آنگاه حضرت علی (علیه السلام) با جناح جنگید و او را دو نیم کرد، لذا مابقی کفار از ترس راه را بر حضرت باز کردند(214)... حضرت علی (علیه السلام) در آن، شب برای حفظ جان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم با خطر مواجه بود چنانچه خود آن حضرت می فرماید:
وقیت بنفسی خیر من وطی الحصی - و من طاف بالبیت العتیق و بالحجر(215)
یعنی: با جان خدم بهترین کسی را که پا بر زمین نهاده و به کعبه و حجر اسماعیل طواف نموده نگهداری نمودم.
و در منزلت و شأن علی (علیه السلام) نیز خدای تعالی با فرستادن آیه شریفه و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله(216)
از جانفشانی مخلصانه علی (علیه السلام) قدردانی کرد.

171- نزول آیه ولایت علی (علیه السلام)

روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مسجد مدینه، نماز ظهر را می خواند، علی (علیه السلام) نیز در آنجا حاضر بود، فقیری وارد مسجد شده و از مردم خواست که به او کمک کنند، هیچ کس به او چیزی نداد. دل فقیر شکست و عرض کرد: خدایا گواه باش که من در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درخواست کمک کردم ولی هیچکس به من کمک نکرد در این هنگام علی (علیه السلام) که در رکوع نماز خود بود، با انگشت کوچکش اشاره کرد، فقیر جلو آمد، و با اشاره علی (علیه السلام) انگشتری را از انگشت علی (علیه السلام) بیرون آورد و رفت. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پس از نماز به خدا متوجه شد و عرض کرد: پروردگارا! برادرم موسی از تو تقاضا کرد رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی و اجعل لی و زیر من اهلی، هارون اخی، اشدد به ارزی، و اشرکه فی امری(217) ؛ یعنی: سینه مرا گشاده دار، کار مرا آسان کن و گره از زبانم بگشا، تا سخنان مرا بفهمند و وزیری از خاندانم برای من قرار بده. برادرم هارون را به وسیله او پشتم را محکم گردان، و او را در کار من شریک کن پس از این پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم عرض کرد: اللهم اشرح لی صدری و یسرلی امری واجعل لی وزیرا من اهلی علیاً، اشدد به ظهری؛ پروردگارا سینه ام را گشاده دار، کار مرا بر من آسان گردان، و وزیری از خاندان برایم قرار بده که علی (علیه السلام) باشد، بوسیله او پشتم را محکم کن
هنوز سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به پایان نرسیده بود که جبرئیل نازل شد، و این آیه (مائده / 55) را نازل کرد: انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنو الذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزکاة و هم راکعون؛ سرپرست و رهبر شما، تنها خداست و پیامبر او، و آنها که ایمان آورده اند و نماز بپا می دارند و در حال رکوع(علیه السلام) زکات می پردازند.
بدین ترتیب ولایت و رهبری (علیه السلام) (علیه السلام) پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از سوی خدا اعلام گردید.(218)

172- هم صحبت علی (علیه السلام) تا لقای حق

حضرت علی (علیه السلام) فرمود: مردی در خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد و اجازه ورود خواست من به او گفتم نمی توانی نزد آن حضرت (که در حال کسالت بود و در روزهای آخر عمر بسر می برد) بروی هم خواسته ای داری با من بگو گفت: چاره ای نیست جز اینکه نزد او بروم. علی (علیه السلام) از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اجازه گرفت و آن شخص وارد شد بالای سر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نشست و سلام کرد: پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم جواب سلام او را داد و فرمود: چه خواسته و حاجتی داری؟ گفت: من از طرف خدا رسولی هستم به سوی تو. حضرت فرمودند: چه رسالتی بر عهده تو می باشد. گفت من عزرائیل هستم، خدا مرا به سوی تو فرستاده و سلام به تو رسانده و تو را بین لقاء با خود و بین بازگشت به دنیا مخیر کرده است. حضرت فرمود: صبر کن تا جبرئیل بیاید و با او مشورت کنم. عزرائیل خارج شد و به سوی آسمانها رفت در بین راه با جبرئیل برخورد نمود. جبرئیل پرسید آیا روح محمد صلی الله علیه و آله و سلم را قبض کردی؟ نه ای جبرئیل او از من خواست تا رفتن تو به نزدش صبر کنم ایا نمی بینی که درهای آسمان برای روح محمد صلی الله علیه و آله و سلم باز شده و همه جا آزین بندی شده است، جبرئیل نزد حضرت آمد و سلام کرد حضرت جواب سلام او را داد. جبرئیل گفت ای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پروردگارت مشتاق تو می باشد و عزرائیل تا به حال از کسی اجازه نگرفته و بعد از تو هم از هیچ کس اجازه نخواهد گرفت. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: او مرا مخیر بین لقاء پروردگار و بقا در دنیا کرد. جبرئیل گفت: لقاء پروردگار بر این دنیا بهتر است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود من هم آن را بهتر می دانم. تو از نزد من خارج مشو تا ملک الموت بیاید مدتی بعد عزرائیل آمد و سلام کرد، حضرت سلام او را پاسخ داد و گفت عزرائیل چه اراده کرده ای گفت: گرفتن جان شما را حضرت فرمود: آنچه به تو امر شد اجرا کن. جبرئیل بنا به خواسته پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزدیک او (در طرف راست) قرار گرفت و میکائیل در سمت چپ نشست و عزرائیل شروع به قبض روح کرد. جبرئیل گفت: ای عزرائیل عجله نکن تا نزد خدا رفته و بازگردم عزرائیل گفت: روح او به جایی رسیده که دیگر قدرت بر تأخیر و نگهداری آن ندارم جبرئیل گفت: سفارش خدا را در مورد آسان گرفتن جان او فراموش نکن. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به علی علیه السلام فرمود: نزدیک من بیا که امر خدا فرا رسیده است پس دهان خود را کنار گوش علی (علیه السلام) گذاشت و با او سخن گفت تا اینکه روح مبارکش از بدن خارج شد. علی (علیه السلام) دست خود را زیر چانه مبارکش گذاشت و چشمان شریف آن حضرت را بسته و برخاست و در حالی که گریه می کرد به حاضرین گفت: خدا اجر شما را زیاد کند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از دنیا رفت در این لحظه بود که صدای گریه و ضجه مردم بلند شد.(219)