هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

168- احترام را رد نکنید

امام صادق (علیه السلام) فرمود: دو نفر نزد علی (علیه السلام) رفتند امیرالمؤمنین (علیه السلام) برای هر کدام یک پشتی (متکا) آورد تا پشت خود بگذارند یکی از آنها بر آن نشست و به آن تکیه داد ولی دیگری بر ننشست. حضرت به او فرمود: بر آن متکا بنشین و تکیه بده که احترام و اکرام را رد نمی کند مگر الاغ، و در جایی دیگر علی (علیه السلام) فرمود: وقتی عدی پسر حاتم طایی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم او را به خانه خود برد و تنها تشک و متکایی که آنجا بود برای او انداخت و او را بر آن نشاند.(211)

169- هزار باب علم

علی (علیه السلام) در روزهای آخر عمر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم لحظه ای آن حضرت را تنه نمی گذاشت در یکی از روزها علی (علیه السلام) برای انجام کاری از نزد حضرت خارج شد، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وقتی به هوش آمد، دید علی (علیه السلام) بر بالین او حاضر نیست به یکی از همسرانش که حاضر بود فرمود: برادر و دوست مرا بگویید نزد من آید. عایشه به دنبال ابوبکر فرستاد و او بر بالین حضرت حاضر شد اما پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همین که او را دید از او روی برگردانید. ابوبکر برخاست و گفت اگر با من کاری می داشتند می فرمودند، این را گفت و رفت. حضرت باز تقاضای خود را تکرار کرد این بار حفصه به دنبال عمر فرستاد و چون او حاضر شد حضرت روی خود را تکرار کرد این بار حفصه به دنبال عمر فرستاد و چون او حاضر شد حضرت روی خود را از او برگردانید او هم عمل و حرف ابوبکر را تکرار کرد و رفت. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مجدداً تقاضای خود را بیان داشت،ام سلمه گفت بخدا قسم او علی (علیه السلام) را می خواهد، پس او را حاضر نمودند چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم علی (علیه السلام) را دید او را به سینه خود چسبانید و صحبت های مخفیانه ای با او کرد که بسیار هم طول کشید بعداً از علی (علیه السلام) سؤال کردند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چه چیزی به شما گفت؟ حضرت فرمود: هزار باب علم به من آموخت که از هر باب دیگر برایم باز شد و وصایایی به من کرد که ان شاء الله به آنها عمل خواهم کرد.(212)

170- امین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم خود امین قریش بود لذا همه امانتهای آنها نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود. لذا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وقتی مجبور به هجرت شد علی (علیه السلام) را جانشین مردم در مدینه کرد تا امانات خود را به صاحبانشنان برگرداند و قرضهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را بدهد، سپس دختران و زنانش را به مدینه برساند. پس از اینکه کفار قریش نزدیک سپیده دم به خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ریختند علی (علیه السلام) در رختخواب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دیدند با حالت آشفته پرسیدند: که محمد صلی الله علیه و آله و سلم کجاست؟ علی (علیه السلام) گفت: مگر من مأمور و مسئول نگهداری او بودم. آنها علی (علیه السلام) را با زد و خورد به مسجدالحرام بردند و اندکی بعد رها ساختند.(213)
علی (علیه السلام) پس از انجام سفارشات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به همراهی فاطمه (مادر خود) و فاطمه (دختر پیامبر) و فاطمه (دختر زبیر) و دیگران به سوی مدینه به راه افتاد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم 5 روز در محله قبا توقف کرد و فرمود: تا برادرم علی (علیه السلام) به من ملحق نشود وارد مدینه نمی شوم... در بین راه هشت تن از کفار مکه راه را بر علی (علیه السلام) بستند آنگاه جناج غلام حرب بن امیه راه را بر حضرت علی (علیه السلام) بست. حضرت به ایمن (پسرام ایمن) و ابو واقد دستور داد شترهای زنان را بخوابانند، آنگاه حضرت علی (علیه السلام) با جناح جنگید و او را دو نیم کرد، لذا مابقی کفار از ترس راه را بر حضرت باز کردند(214)... حضرت علی (علیه السلام) در آن، شب برای حفظ جان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم با خطر مواجه بود چنانچه خود آن حضرت می فرماید:
وقیت بنفسی خیر من وطی الحصی - و من طاف بالبیت العتیق و بالحجر(215)
یعنی: با جان خدم بهترین کسی را که پا بر زمین نهاده و به کعبه و حجر اسماعیل طواف نموده نگهداری نمودم.
و در منزلت و شأن علی (علیه السلام) نیز خدای تعالی با فرستادن آیه شریفه و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله(216)
از جانفشانی مخلصانه علی (علیه السلام) قدردانی کرد.