هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

167- سفارش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به علی (علیه السلام)

حماد می گوید: امام صادق (علیه السلام) از پدرش بر ایمان نقل کرد: که جابربن عبدالله گفت: سه سال قبل از اینکه روح پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم به ملکوت اعلی پرواز کند از آن حضرت شنیدم که به علی بن ابیطالب (علیه السلام) می فرمود: سلام خدا بر تو باد! ای پدر دو ریحانه. سفارش می کنم تو را به دو ریحانه من در دنیا، پیمانه عمر من نزدیک است و بزودی از میان شما خواهم رفت، به خداوند سوگند، که بزودی دو تکیه گاه تو در هم فرو ریزند، به خدا سوگند خلافت و جانشینی من بر عهده تو است. چون پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم جان به جان آفرین تسلیم کرد. علی (علیه السلام) فرمود: این یکی از آن دو رکنی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من فرموده بود و چون فاطمه زهرا علیهاالسلام شهیده گردید علی (علیه السلام) فرمود: این هم تکیه گاه دومی بود که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده بود.(210)

168- احترام را رد نکنید

امام صادق (علیه السلام) فرمود: دو نفر نزد علی (علیه السلام) رفتند امیرالمؤمنین (علیه السلام) برای هر کدام یک پشتی (متکا) آورد تا پشت خود بگذارند یکی از آنها بر آن نشست و به آن تکیه داد ولی دیگری بر ننشست. حضرت به او فرمود: بر آن متکا بنشین و تکیه بده که احترام و اکرام را رد نمی کند مگر الاغ، و در جایی دیگر علی (علیه السلام) فرمود: وقتی عدی پسر حاتم طایی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم او را به خانه خود برد و تنها تشک و متکایی که آنجا بود برای او انداخت و او را بر آن نشاند.(211)

169- هزار باب علم

علی (علیه السلام) در روزهای آخر عمر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم لحظه ای آن حضرت را تنه نمی گذاشت در یکی از روزها علی (علیه السلام) برای انجام کاری از نزد حضرت خارج شد، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وقتی به هوش آمد، دید علی (علیه السلام) بر بالین او حاضر نیست به یکی از همسرانش که حاضر بود فرمود: برادر و دوست مرا بگویید نزد من آید. عایشه به دنبال ابوبکر فرستاد و او بر بالین حضرت حاضر شد اما پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همین که او را دید از او روی برگردانید. ابوبکر برخاست و گفت اگر با من کاری می داشتند می فرمودند، این را گفت و رفت. حضرت باز تقاضای خود را تکرار کرد این بار حفصه به دنبال عمر فرستاد و چون او حاضر شد حضرت روی خود را تکرار کرد این بار حفصه به دنبال عمر فرستاد و چون او حاضر شد حضرت روی خود را از او برگردانید او هم عمل و حرف ابوبکر را تکرار کرد و رفت. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مجدداً تقاضای خود را بیان داشت،ام سلمه گفت بخدا قسم او علی (علیه السلام) را می خواهد، پس او را حاضر نمودند چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم علی (علیه السلام) را دید او را به سینه خود چسبانید و صحبت های مخفیانه ای با او کرد که بسیار هم طول کشید بعداً از علی (علیه السلام) سؤال کردند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چه چیزی به شما گفت؟ حضرت فرمود: هزار باب علم به من آموخت که از هر باب دیگر برایم باز شد و وصایایی به من کرد که ان شاء الله به آنها عمل خواهم کرد.(212)