هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

150- ولی خدا کیست؟

روزی ابوذر به مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و گفت: ای مرد شب گذشته در خواب صحنه ای دیدم که تاکنون چنین چیزی را ندیده بودم. گفتند: در خواب چه دیدی؟ گفت: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم را نزدیک خانه اش دیدم که شبانه بیرون آمد و دست علی (علیه السلام) را گرفته بود با هم به قبرستان بقیع رفتند من هم آن دو بزرگوار را زیر نظر گرفته و از فاصله دورتری به دنبالشان رفتم به سوی بقیع رفتند تا به محل قبرهای مکه رسیدند سپس آن حضرت به آرامگاه پدر خود رسید و نزدیک آن دو رکعت نماز خواند ناگاه قبر شکافته شد و در همین حال عبدالله را دیدم که نشسته و می گوید: گواهی می دهم که معبود جز الله نیست و گواهی می دهم محمد صلی الله علیه و آله و سلم بنده و پیامبر اوست. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او گفت، پدرم ولی تو کیست؟ عبدالله گفت: پسرم ولی چیست؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: این علی ولی است. عبدالله فوراً گفت: گواهی می دهم که علی (علیه السلام) ولی من است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گفت: پس به بوستان خودت بازگرد. سپس بر سر آرامگاه مادرش آمنه برگشت و همان عملی را که نزد قبر پدرش انجام داده بود تکرار کرد ناگاه قبر شکافت بی درنگ آمنه گفت: شهادت می دهم معبود جز الله نیست و تو پیامبر و فرستاده خدایی. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به او گفت: مادرم ولی تو کیست؟ پاسخ داد پسرم ولایت چیست؟ فرمود: آن ولایت (اشاره به حضرت علی (علیه السلام)) علی بن ابیطالب (علیه السلام) است. آمنه فوراً گفت و البته علی ولی من است. سپس فرمود: به آرامگاه و گلزار خودت بازگرد، وقتی سخن ابوذر به اینجا رسید به او گفتند، تو دروغ می گویی و با او دست به گریبان شدند و کتکش زدند آنگاه مردم خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و عرض کردند یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم امروز دروغی بر تو بسته شد فرمود، چه بود؟ گفتند: ابوذر درباره تو چنین و چنان نقل کرده. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آسمان نیلگون هنوز بر سر کسی سایه نیفکنده و به روی زمین غبار آلود کسی گام برنداشته که راستگوتر از ابوذر باشد.(188)

151- جنگ علی در وادی یابس

علی (علیه السلام) در جنگ با کفار وادی یابس ابتداً جنگ را شروع ننمود تا آنکه خورشید طلوع کرد وقتی روز شد، علی (علیه السلام) به پرچمداران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، فرمود: پرچمها را بلند کنید وقتی پرچمها بلند شد و مشرکان آن پرچمها را دیدند؛ شناختند، به همدیگر گفتند، این دشمن شماست که شما در طلب او بودید اینها محمد صلی الله علیه و آله و سلم و اصحاب او هستند، غلامی از مشرکان که بدترین و کافرترین آنان بود. بیرون آمد و به اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چنین ندا داد: ای اصحاب ساحر دروغگو کدام یک از شما محمد صلی الله علیه و آله و سلم هستید او باید خود را به من نشان دهد. علی (علیه السلام) به سوی او رفت و به او گفت: مادرت به عزایت بنشیند، تو ساحر دروغگو هستی، محمد صلی الله علیه و آله و سلم حق را از جانب حق آورد. غلام گفت: تو کیستی فرمود: من علی بن ابیطالب برادر زاده رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پسر عمو و همسر دختر او هستم. غلام گفت: آیا تو دارای چنین منزلت و مقامی در نزد محمد صلی الله علیه و آله و سلم هستی؟ فرمود: آری. غلام گفت: پس تو و محمد صلی الله علیه و آله و سلم بر یک دین واحد هستید و برایم فرقی نمی کند که ترا ببینم یا محمد صلی الله علیه و آله و سلم را. آنگاه غلام به سوی علی (علیه السلام) دئوید در حالی که رجزی به این مضمون می خواند:
ای علی، تو شیر درنده ای را دیدی که در چنگال او احدی آرام نمی گیرد و شیری از مردان خثعم را که آئین محکمی را یاری می کند. هر که مرا ببیند، غلامی را دیده که درندگان بر او رو آورند و او سالم نمی ماند. علی (علیه السلام) نیز در پاسخش چنین فرمود:
و تو آن شیر هاشمی را می بینی که دلیر و بی باک است من علی هستم که به خثعم نشان خواهم داد که به هر حرکت شمشیرم خون می ریزد و هر زننده ای را می کشم آنگاه هر یک بر اسب سوار شدند و شروع به جنگ با شمشیر کردند. حضرت علی (علیه السلام) تنها یک ضربه به او زد و او را کشت. آنگاه علی (علیه السلام) فرمود: آیا کسی با من مبارزه می کند؟ برادر آن غلام مقتول آمد در حالی که می گفت: قسم به بتهای بزرگ لات و عزی که من به هنگام جنگ بسیار با حوصله هستم هر کس با من بجنگد انواع دردها را به او می چشانم.
علی (علیه السلام) فرمود:
بالله ربی اننی لا قسم - قسم حق لیس فیه ما ثم
انکم من شرنا لن تسلموا
یعنی، من به پروردگارم قسم می خورم قسم حقی که در ادای آن معصیتی نیست که شما از حمله ما سالم نمی مالید آنگاه هر دو سوار بر اسب خود شده به پیکار رو آوردند علی (علیه السلام) ضربه ای زد و او را هم به آتش جهنم فرستاد. حضرت فرمود: آیا کسی هست که با من مبارزه کند؟ آنگاه حارث بن مکیده که رئیس، آن قوم بود و با 500 سوار برابر می کرد آمد و گفت: حتماً لات مرا یاری می دهد و به هر شمشیری حلقی را پاره می کنم و به هر ضربه ای گردنی می زنم. علی (علیه السلام) فرمود: به خدا قسم شما را با شمشیر برنده ام از محمد صلی الله علیه و آله و سلم دور می کنم...
آنگاه علی (علیه السلام) با ضربه ای او را هم به آتش جهنم فرستاده و باز فرمود: آیا کسی با من مبارزه می کند. پسر عموی حارث بن مکیده که عمروبن فتاک نام داشت، آمد و گفت: من عمرو، و پدرم فتاک است. شمشیر به دستم، و سر هر کس که حرمتمان را هتک کند می برم. علی (علیه السلام) ضمن جواب او را هم به جهنم واصل کرد. علی (علیه السلام) تمامی جنگجویان آنان را کشت و آنان را به اسارت برد و اموالشان را گرفت و اسیران آنها را نزد رسول خدا آورد.(189)

152- جبرئیل خدمتگذاری او را می کند

روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به ابوبکر فرمود: به حضور علی (علیه السلام) بروید تا به شما خبر بدهد جریان (عجیبی) را که دیشب برای او اتفاق افتاده من نیز به دنبال شما می آیم. ابوبکر و عمر به حضور علی (علیه السلام) آمدند، علی (علیه السلام) به ابوبکر فرمود: آیا خبر تازه ای دارید؟ ابوبکر گفت: نه. آنچه اتفاق افتاده خیر باشد.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به من و عمر فرمود: نزد شما بیاییم و از حادثه ای که شب گذشته برای شما رخ داده به ما خبر دهی، در این هنگام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز وارد شد وقتی که علی (علیه السلام) را دید فرمود: حادثه شب گذشته را که برای تو اتفاق افتاد برای ابوبکر و عمر بیان کن! علی (علیه السلام) فرمود: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از بیان آن حیا دارم. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، فرمود: ان الله لا یستحیی من الحق خداوند از حق گویی حیا نمی کند. آنگاه امام علی (علیه السلام) حادثه شب گذشته را چنین بیان کرد: احتیاج به غسل پیدا کردم برای غسل در جستجوی آب شدم آب نیافتم و ترس آن داشتم که نماز صبح من قضا شود، حسن (علیه السلام) را به راهی و حسین (علیه السلام) را به راهی دیگر بای یافتن آب روانه کردم آب بدست نیامد و سخت اندوهگین شدم، در این هنگام دیدم سقف خانه باز شد و سطلی از آب به پایین آمد که حوله ای روی آن بود. وقتی آن سطل در زمین قرار گرفت حوله را از روی آن رد کردم آب در آن یافتم با آن آب غسل کردم و نماز خواندم. سپس آن سطل همراه حوله بالا رفت و شکاف سقف به هم پیوست. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: سطل از بهشت آمده بود و آب آن از نهر کوثر بود. حوله نیز از استبرق دیبای بهشتی بود، سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حضور ابوبکر و عمر و انس بن مالک خطاب به علی (علیه السلام) فرمود: من مثلک یا علی فی لیلة و جبرئیل یخدمه، ای علی چه کسی همانند توست که در شب جبرئیل خدمت گذاری او می کند.(190)