هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

147- خیبر کشای علوی

در جنگ خیبر وضع حساسی در روزهای اول آن بوجود آمده بود و یک حالت شکستی در میان مسلمانان پیدا شده بود و روحیه ها به علت عقب نشستن عمرو ابوبکر در جنگ ضعیف شده بود، و بر عکس روحیه دشمن بسیار قوی گردیده بود و اسلام در مخاطره بود. شب بود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: فردا علم را به دست کسی می دهم که خدا او را دوست دارد و من هم او را دوست دارم و او نزد من و خدا را دوست دارد. صبح فردا امیرالمؤمنین (علیه السلام) از چشم درد شدیدی اظهار ناراحتی می کرد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، علی (علیه السلام) را خواست و با آب دهانی که به چشمهای علی (علیه السلام) مالید چشمان آن حضرت خوب شد. پیامبر علم را به دست علی (علیه السلام) داد، علی (علیه السلام) مهیای جنگ است لذا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می خواهد نکته ای را به علی (علیه السلام) بگوید. علی (علیه السلام) سواره و پیامبر و علم در دست علی (علیه السلام) است و لشکر مهیای به میدان رفتن!
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در این موقع فرمودند: یا علی (علیه السلام) الان ان یهدی الله بک رجلا خیر لک من الدنیا و ما فیها؛ یا علی! اگر خداوند بوسیله تو شخصی را هدایت کند برای تو از دنیا و آنچه در دنیاست بهتر است لذا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: مهمتر از جنگ این است که یا علی (علیه السلام) تو بتوانی کسی را هدایت کنی و به راه مستقیم بیاوری (خیر لک من الدنیا و فیها) از دنیا و آنچه در دنیاست پاداشش بیشتر است.
علی (علیه السلام) پرچم سفید را برافراشت و در دست گرفت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود:
جبرئیل همراه توست و پیروزی با توست خدا در دل آنان ترس و بیم افکنده است و بدان که آنان در کتاب خویش خوانده اند نام کسی را که مغلوبشان می سازد و آن نام در کتاب آنها ایلیا (علی) است چون به آنان رسیدی بگو! نام من علی است به اراده خداوند خوار خواهند شد. علی (علیه السلام) به میدان تاخت و نخست با بزرگ یهود که مرحب نام داشت روبرو شد و بعد از گفت و شنودی که شد سرانجام با تیغ شمشیر علی (علیه السلام) مرحب به زمین افتاد، یهودیان به درون قلعه فرار کردند و پناه گرفتند و در قلعه را نیز بستند، علی (علیه السلام) پشت در قلعه امد و آن در را که 20 نفر می بستند یک تنه از جا کند و بر روی خندقی که یهودیان برای جلوگیری از نفوذ مسلمانان کنده بودند افکند. آنگاه مسلمانان از روی آن گذشتند و به قلعه در آمدند... و پیروز شدند.(186)

148- مهریه حضرت فاطمه علیهاالسلام

علی (علیه السلام) می گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من فرمود: یا علی! برخیز و زره خود را بفروش من برخاستم و آن را فروخته و پولش را خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آوردم (بعضی از مورخین قیمت زره را چهارصد و برخی چهارصد و هشتاد و بعضی هم پانصد درهم نوشته اند) رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بدون اینکه آنها را بشمارد مشتی را برداشت و به بلال داد و فرمود: برای فاطمه علیهاالسلام عطری تهیه کن و سپس با دو دست خود باقیمانده درهم ها را برداشت و به ابی بکر داد و فرمود: برای فاطمه علیهاالسلام آنچه جامه و اثاث خانه مورد نیاز است خریداری کن و عمار یاسر و عده ای از اصحاب نیز همراه او رفتند تا اثاث را تهیه نمایند. اثاثیه حضرت تهیه شد ابوبکر و همراهانش آنها را خدمت پیامبر (علیه السلام) آوردند و به آن حضرت عرضه نمودند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در حالی که آنها را با دست خود زیر و رو می کرد فرمود: بارک الله لاهل البیت خداوند برای خانواده مبارک گرداند.
علی (علیه السلام) نیز کف اتاق زندگی خود با حضرت فاطمه علیهاالسلام را شن نرم ریخت و چوبی را از دیواری به دیوار دیگر نصب کرد تا که لباسهای خود را روی آن بیاندازند و پوست گوسفندی را انداخته و متکایی از لیف خرما در کنار آن نهاد.
البته در بین خواستگاران حضرت زهرا علیهاالسلام بعضی از آنها بسیار ثروتمند بودند: از جمله آنها عبدالرحمن بن عوف بود که به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عرض کرد: یا رسول الله اگر فاطمه علیهاالسلام را به من تزویج کنی یکصد شتر که براشان کتان مصری باشد به اضافه ده هزار دینار، مهریه او خواهم کرد. ولی آن حضرت نپذیرفت و یک مشت از زمین سنگریزه برداشت و به عبدالرحمن داد او دید سنگها مروارید و گوهر است. سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من یقدر علی هذا لا یهمه کثرة المهر کسی که بتواند سنگریزه را مروارید کند زیادی مهریه برایش اهمیت ندارد.

149- یا علی (علیه السلام) زبانش را قطع کن!

روزی عرب بیابان نشینی خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و عرض کرد؛ آیا تو از جهت پدر و مادر بهترین ما و بزرگوارترین فرزندان پدران ما و در عصر جاهلیت و اسلام رئیس ما نبودی؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خشمگین شد و فرمود: ای اعرابی جلو زبانت چند پرده دارد؟ عرض کرد: دو تا؛ لب ها و دندانهایم، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: پس در دو پرده تو خاصیتی نیست، که تندی این زبانت را از ما بگیرد؟ آنگاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: توجه داشته باش که به احدی در دنیا چیزی داده نشده که برای آخرتش زیان ول و رها شده باشد. بعد آن حضرت رو به علی (علیه السلام) نموده و فرمود: یا علی برخیز فاقطع لسانه؛ پس زبانش را قطع کن مردم گمان بردند که علی (علیه السلام) زبان او را خواهد برید ولی برخلاف انتظار آنان، حضرت علی (علیه السلام) چند درهم به او داد.(187)