هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

145- علی (علیه السلام) حجت بر مردم

روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به علی (علیه السلام) فرمود: یا علی (علیه السلام)! من برای تو حجت می آورم و حجتم نبوت من است و تو برای مردم خویش حجت می آوری و حجتت برای آنان هفت حجت خواهد بود، بر پا داشتن نماز، پرداخت زکات، نیکی کردن و از بدی بازداشتن و دادرسی در میان رعایا و تقسیم بیت المال بطور مساوی و اطاعت خدای عزوجل و رها نکردن دستور خداوند.
ای علی (علیه السلام)! مگر نمی دانی که در روز قیامت ابراهیم (علیه السلام) به نزد ما می آید و طبق دعوتی که می شود بر جانب عرش می ایستد سپس جامه ای بهشتی بر تنش می کنند و با زیور بهشتی اش بیارایند، ناودانی زرین از بهشت برای او روان گردد، که آبی شیرن تر از عسل و سفیدتر از شیر و سردتر از یخ، از آن فرو می ریزد و من نیز دعوت شوم و بر جانب چپ عرش می ایستم و رفتاری که با ابراهیم شد با من نیز همان شود، سپس تو ای علی خوانده شوی و با تو نیز چنین کنند. یا علی (علیه السلام) آیا راضی نیستی که همزمان با دعوت من تو نیز دعوت شوی و چون مرا بپوشانند تو را نیز بپوشانند و چون مرا بیارایند تو را نیز بیارایند که خدای عزوجل به من دستور داده که تو را بخود نزدیک کنم و از خودم دورت نسازم و بی دریغ به تو دانش بیاموزم و بر تو است که نیکو فراگیری و بر من لازم است که فرمان پروردگارم را گردن نهم.(184)

146- معیار قطعی دین خدا

روزی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به یکی از یاران خود فرمود: ای بنده خدا، دوستی و دشمنی و جنگ و صلح ود را برای رضای خدا و در راه خدا کن، زیرا ولایت خدا شامل حالت نخواهد، گردید، مگر از این رهگذر و هیچ کس تا به این صورت نگردد مزه ایمان را نخواهید چشید اگر چه نماز و روزه اش زیاد باشد... آن صحابی عرض کرد: یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم چگونه می توانم بدانم که دوستی و کینه ورزیم در راه خداست یا نه؟ و ولی خدا کیست تا دوستدار او باشم؟ و دشمن وی کیست تا با او ستیز کنم؟ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم به علی (علیه السلام) اشاره کرد و فرمود: آیا او را می بینی؟ گفت، بلی فرمود: دوستدار و مطیع او محب و فرمانبردار خداوند است. پس علی (علیه السلام) را دوست بدار و دشمن وی را دشمن دار و با هر کس که دوست علی (علیه السلام) بود دوستی کن، حتی اگر چنین شخصی قاتل پدر و یا قاتل فرزندت باشد و با دشمن او دشمن باش اگر چه پدرت یا پسرت باشد.(185)

147- خیبر کشای علوی

در جنگ خیبر وضع حساسی در روزهای اول آن بوجود آمده بود و یک حالت شکستی در میان مسلمانان پیدا شده بود و روحیه ها به علت عقب نشستن عمرو ابوبکر در جنگ ضعیف شده بود، و بر عکس روحیه دشمن بسیار قوی گردیده بود و اسلام در مخاطره بود. شب بود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: فردا علم را به دست کسی می دهم که خدا او را دوست دارد و من هم او را دوست دارم و او نزد من و خدا را دوست دارد. صبح فردا امیرالمؤمنین (علیه السلام) از چشم درد شدیدی اظهار ناراحتی می کرد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، علی (علیه السلام) را خواست و با آب دهانی که به چشمهای علی (علیه السلام) مالید چشمان آن حضرت خوب شد. پیامبر علم را به دست علی (علیه السلام) داد، علی (علیه السلام) مهیای جنگ است لذا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می خواهد نکته ای را به علی (علیه السلام) بگوید. علی (علیه السلام) سواره و پیامبر و علم در دست علی (علیه السلام) است و لشکر مهیای به میدان رفتن!
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در این موقع فرمودند: یا علی (علیه السلام) الان ان یهدی الله بک رجلا خیر لک من الدنیا و ما فیها؛ یا علی! اگر خداوند بوسیله تو شخصی را هدایت کند برای تو از دنیا و آنچه در دنیاست بهتر است لذا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: مهمتر از جنگ این است که یا علی (علیه السلام) تو بتوانی کسی را هدایت کنی و به راه مستقیم بیاوری (خیر لک من الدنیا و فیها) از دنیا و آنچه در دنیاست پاداشش بیشتر است.
علی (علیه السلام) پرچم سفید را برافراشت و در دست گرفت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود:
جبرئیل همراه توست و پیروزی با توست خدا در دل آنان ترس و بیم افکنده است و بدان که آنان در کتاب خویش خوانده اند نام کسی را که مغلوبشان می سازد و آن نام در کتاب آنها ایلیا (علی) است چون به آنان رسیدی بگو! نام من علی است به اراده خداوند خوار خواهند شد. علی (علیه السلام) به میدان تاخت و نخست با بزرگ یهود که مرحب نام داشت روبرو شد و بعد از گفت و شنودی که شد سرانجام با تیغ شمشیر علی (علیه السلام) مرحب به زمین افتاد، یهودیان به درون قلعه فرار کردند و پناه گرفتند و در قلعه را نیز بستند، علی (علیه السلام) پشت در قلعه امد و آن در را که 20 نفر می بستند یک تنه از جا کند و بر روی خندقی که یهودیان برای جلوگیری از نفوذ مسلمانان کنده بودند افکند. آنگاه مسلمانان از روی آن گذشتند و به قلعه در آمدند... و پیروز شدند.(186)