هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

141- ارتحال حامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

هنگامی که ابوطالب پدر بزرگوار حضرت علی (علیه السلام) در اواخر سال دهم بعثت از دنیا رفت علی ع به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و به او خبر داد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از این حرف فوق العاده ناراحت شد و اندوهی جانکاه سراسر وجود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را فرا گرفت، به علی (علیه السلام) فرمود: برو امور غسل و حنوط و کفن او را انجام بده، سپس وقتی که او را در تابوت گذاشتی مرا خبر کن. علی (علیه السلام) این دستورات را انجام داد وقتی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کنار جسد ابوطالب (علیه السلام) آمد و چشمش به تابوت افتاد سخت متأثر گردید و قطرات اشک از چشمانش سرازیر شد و خطاب به ابوطالب گفت تو به خوبی صله رحم کردی و به جزای خیر نائل شدی سرپرستی از کودک یتیم کری و او را بزرگ نمودی و از بزرگ حمایت و یاری کردی، پس به جمعیت حاضر رو کرد و فرمود: لا شفعن لعمی شفاعة بها الثقلین ؛ قطعاً از عمویم شفاعتی خواهم نمود که همه جن و انس از آن تعجب کنند. (181)

142- علی (علیه السلام) مبین حدود الهی

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم علی (علیه السلام) را به فرماندهی لشکری به یمن فرستاد. هنگام بازگشت علی (علیه السلام) برای ملاقات پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم عزم مکه کرد در نزدیکی های مکه فردی را به جای خویش به سرپرستی لشکر اسلام گذاشت و خود برای گزارش سفر زودتر به سوی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم شتافت آن شخص لباسهای حله را که علی (علیه السلام) همراه آورده بود در بین لشکریان تقسیم کرد تا با لباسهای نو وارد مکه بشوند وقتی که علی (علیه السلام) برگشت و این منظره را دید به این عمل اعتراض کرد، فرمود: آنها نبایستی قبل از آنکه از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کسب تکلیف کنند درباره اشیاء و غنائم که از آن بیت المال بود تصرفی کنند، از این رو علی (علیه السلام) دستور داد تا حله ها را از تن خود بیرون کنند و آنها را تحویل دهند تا پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم خودشان درباره آنها تصمیم بگیرد لشکریان علی (علیه السلام) از این دستور امام ناراحت شدند لذا وقتی به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسیدند فوراً از خشونت امام علی (علیه السلام) در مورد حله ها شکایت کردند.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: مردم از علی (علیه السلام) شکوه کنید بخدا سوگند او در راه خدا شدیدتر از این است که کسی درباره وی شکایت کند(182)

143- علی (علیه السلام) خنثی کننده توطئه

در آغاز بعثت، مشرکان همواره در صدد آزار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودند، حتی تصمیم گرفتند که آن حضرت را به قتل برسانند وی وجود بنی هاشم (قبیله پیامبر) مانع می شد که آنها آن حضرت را بکشند مثلاً ابولهب عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با اینکه مشرک بود، ولی حاضر نبود که برادر زاده اش حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را بکشند. همسر ابولهب بنام ام جمیل به مشرکان قول داد که در فلان روز (مثلاً روز یکشنبه) شوهرم را در خانه می نشانم و سرگرم می کنم تا از بیرون خانه کاملاً غافل بماند، آنگاه شما محمد صلی الله علیه و آله و سلم را در غیاب شوهرم بکشید. روز یکشنبه فرا رسید، ام جمیل شوهرش را در خانه با نوشیدنیها و خوراکیها و قصه گوییها سرگرم کرد مشرکان در بیرون رد صدد اجرای طرح قتل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر آمدند. ابوطالب که در ظاهر در صف مشرکان بود و در باطن ایمان، به خداوند داشت و بطور تاکتیکی رفتار می کرد از جریان اطلاع یافت، فوری به پسرش علی (علیه السلام) (که کودکی حدود 13 ساله بود) فرمود: به خانه عمویت ابولهب برو اگر در خانه بسته بود در را بزن هر گاه باز کردند وارد خانه شو و اگر باز نکردند در را بشکن و وارد خانه شو و نزد ابولهب برو و بگو پدرم گفت: ان امرءاً عینه فی القوم فلیس بذلیل؛ کسی که عمویش (مثل تو) رئیس قوم باشد، خوار نخواهد شد. علی (علیه السلام) به سوی خانه ابولهب روانه شد، دید در خانه بسته است در را زد کسی در را باز نکرد در را فشار داد تا شکست آنگاه وارد خانه شد و نزد ابولهب رفت، ابولهب تا علی (علیه السلام) را دید گفت: برادرزاده چه خبر؟ علی (علیه السلام) فرمود: پدرم گفت: کسی که عمویش (مثل تو) رئیس قوم است خوار نخواهد شد) ابولهب گفت: پدرت راست می گوید: مگر چه شده، علی (علیه السلام) فرمود: می خواهند برادرزاده ات محمد صلی الله علیه و آله و سلم را بکشند و تو غذا می خوری و نوشابه می نوشی؟ احساسات ابولهب به جوش آمد و برخاست و شمشیرش را برداشت تا از خانه بیرون بیاید ام جمیل سر راه او را گرفت ابولهب بسیار عصبانی بود سیلی محکمی به صورت ام جمیل زد که چشم او لوچ گردید و تا آخر عمر لوچ بود، آنگاه ابولهب از خانه بیرون آمد، وقتی که مشرکان او را شمشیر بدست دیدند و آثار خشم را در چهره اش مشاهده کردند نزد او آمده، گفتند چه شده که ناراحتی؟ ابولهب گفت: شنیده ام شما تصمیم گرفته اید برادرزاده ام را بکشید واللات و العزی لقد هممت ان اسلم ثم تنظرون ما اصنع؟ سوگند به دو بت لات و عزی تصمیم گرفته ام قبول اسلام کنم سپس مشاهده خواهید کرد که با شما چگونه رفتار می نمایم.
مشرکان دیدند اسلام آوردن ابولهب خیل گران تمام می شود به دست و پای او افتاده و عذر خواهی کردند و سرانجام ابولهب آرام گرفت و از تصمیم خود منصرف شد و به خانه اش بازگشت.