هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

139- علی جان فاطمه علیهاالسلام همسر خوبی است

عی (علیه السلام) می گوید از پول زره من که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مقداری را به جهت تهیه وسایل به ام سلمه داده بود، به هنگام تهیه ولیمه ده درهم از آن پول را گرفت و به من داد و فرمود یا علی با این پول مقداری روغن و خرما و کشک تهیه کن و من دستور آن حضرت را انجام داده و آنها را خریده و آوردم آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سفره چرمی خواست و خود آستین بالا زد و از آن خرما و کشک و روغن غذایی تهیه نمود خود نیز گوسفند چاقی تهیه نمود. آنگاه به من فرمود: هر کسی را که می خواهی دعوت کن. علی (علیه السلام) می گوید: من به مسجد آمدم و دیدم جمع کثیری از صحابه در مسجد حضور دارند و من از اینکه گروهی را دعوت کنم و عده ای را خیر نکنم شرمگین شدم لذا روی لندی رفته و گفتم ای مردم همگی برای صرف ولیمه فاطمه علیهاالسلام بیایید مردم برخاستند و به راه افتادند و من از کثرت جمعیت و کی غذا خجالت می کشیدم چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از این مطلب آگاهی یافت فرمود: علی جان من از خدای می خواهم که این غذا را برکت دهد. علی (علیه السلام) می گوید: تمام آن جمعیت از آن غذا خوردند و سیر شدند و چیزی هم از غذا کم نشد...
چون آفتاب غروب کرد زوجات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فاطمه علیهاالسلام را زینت کرده و عطر آگین نمودند و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم علی (علیه السلام) را در سمت راست و فاطمه علیهاالسلام را در سمت چپ خود نشانید و پیشانی آنها را بوسید و دست دخترش را در دست علی (علیه السلام) گذاشت و فرمود: علی (علیه السلام) جان فاطمه همسر خوبی است و آنگاه به دخترش فرمود: علی (علیه السلام) شوهر خوبی است و در حق آنها دعا کرد.(180)

140- روزی رسانی جبرئیل

عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود روزی علی (علیه السلام) در مدینه نیاز شدید به معاش زندگی پیدا کرد ولی پولی نداشت در همین حال از خانه بیرون آمد یک دینار پول یافت به همه جا اعلام کرد که این یک دینار مال کیست؟ هیچ کس نیامد با تقاضای حضرت زهرا علیهاالسلام بنابراین شد که حضرت علی (علیه السلام) با آن یک دینار آرد خریداری کند و بعد اگر صاحب آن پیدا شد آن را به او بدهند. حضرت علی (علیه السلام) به این قصد از خانه بیرون آمد مرید را دید که مقداری آرد می فروشد و آن را به قیمت یک دینار می فروشد. علی (علیه السلام) آرد را خرید و یک دین را را به او داد ولی آن مرد یک دینار را نگرفت و سوگند یاد کرد که پولی نمی گیرد. علی (علیه السلام) آرد و دینار را به خانه آورد و جریان را به فاطمه علیهاالسلام گفت. گفت: فاطمه علیهاالسلام تعجب کرد، افراد خانه علی (علیه السلام) آن آرد را نان کرده و خوردند پس از تمام شدن آن باز علی (علیه السلام) اعلام کرد که دیناری یافته ولی کسی بعنوان صاحب آن به حضرت مراجعه نکرد. علی (علیه السلام) به قصد خریدن آرد رفت باز همان مرد را دید و قضیه مثل روز قبل شد و علی (علیه السلام) به همراه آرد و پول به منزل آمد. فاطمه علیهاالسلام تعجب کرد! و گفت یا علی (علیه السلام) هم آرد را آوردی و هم دینار را؟ علی (علیه السلام) فرمود: فروشنده آرد سوگند یاد کرد که دین را را نمی گیرم. فاطمه علیهاالسلام فرمود: می خواستی تو در سوگند از او پیشی بگیری افراد خانواده علی (علیه السلام) آرد را نان کرده و خورند و در این مدت علی (علیه السلام) اعلام می کرد که دیناری یافته ولی صاحبش پیدا نشد هنگامی که نان تمام شد، علی (علیه السلام) برای بار سوم به قصد خرید آرد از خانه بیرون آمد مجدداً همان مرد را دید که آرد می فروشد حضرت فرمود: سوگند به خدا این بار باید پول را بگیری سپس آن دینار را به طرف آن مرد انداخت و به سوی خانه بازگشت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: یا علی آیا آیا آن مرد را شناختی؟ او جبرئیل بود آن آرد رزقی بود که خداوند به وسیله جبرئیل برای شما فرستاده بود سپس فرمود: سوگند به خداوندی که جانم در دست اوست اگر سوگند یاد نمی کردی هر روز تا آن دینار در دست تو بود جبرئیل را همان گونه می یافتی که آرد به تو می دهد و دینار را نمی گرفت.

141- ارتحال حامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

هنگامی که ابوطالب پدر بزرگوار حضرت علی (علیه السلام) در اواخر سال دهم بعثت از دنیا رفت علی ع به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و به او خبر داد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از این حرف فوق العاده ناراحت شد و اندوهی جانکاه سراسر وجود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را فرا گرفت، به علی (علیه السلام) فرمود: برو امور غسل و حنوط و کفن او را انجام بده، سپس وقتی که او را در تابوت گذاشتی مرا خبر کن. علی (علیه السلام) این دستورات را انجام داد وقتی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کنار جسد ابوطالب (علیه السلام) آمد و چشمش به تابوت افتاد سخت متأثر گردید و قطرات اشک از چشمانش سرازیر شد و خطاب به ابوطالب گفت تو به خوبی صله رحم کردی و به جزای خیر نائل شدی سرپرستی از کودک یتیم کری و او را بزرگ نمودی و از بزرگ حمایت و یاری کردی، پس به جمعیت حاضر رو کرد و فرمود: لا شفعن لعمی شفاعة بها الثقلین ؛ قطعاً از عمویم شفاعتی خواهم نمود که همه جن و انس از آن تعجب کنند. (181)