هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

132- صدقه قبل از سؤال کردن

علی (علیه السلام) می فرماید: به درستی که در قرآن مجید آیه ای است که عمل به آن ننموده هیچ کس نه قبل از من و نه بعد از من(171) زیرا من یک دینار را به ده درهم فروختم (انفاق کردم) و قبل از هر سؤالی که از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم کردم یک درهم به فقیر دادم سپس یک مطلب از آن حضرت سؤال می کردم، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به حضرت علی (علیه السلام) فرمود: یا علی، به من وحی رسیده که قبل از هر پرسشی از من، اول بایستی صدقه ای به فقیر بدهند و من قصد دارم مقدار صدقه را یک دینار قرار دهم. علی (علیه السلام) عرض کرد: یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم اگر مقدار صدقه یک دینار باشد؟ مردم سؤالی نمی کنند. حضرت فرمود: پس چقدر باشد. حضرت علی (علیه السلام) عرض کرد: یک دانه گندم یا یک دانه جو، باز هم کسی حاضر به سؤال کردن از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشد مگر علی (علیه السلام) که ده سؤال نمود و این آیه در شأن او نازل گردید(172)

133- رمز فتح

علی (علیه السلام) می فرماید: در روز جنگ بدر آمدم تا ببینم رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در آن صحنه جنگ و در مقابل دشمنان نیرومند خود چه می کند. دیدم آن حضرت سر به سجده گذارده و پیوسته می گوید: یا حی یا قیوم. حضرت علی (علیه السلام) می فرماید: چند بار رفتم و برگشتم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همچنان سر به سجده داشت و جز (یا حی یا قیوم) چیز دیگری نمی گفت آنقدر به این ذکر مقدس ادامه داد تا داوند او را در جنگ فاتح و پیروز ساخت.(173)

134- ایثار علی (علیه السلام)

روزی علی (علیه السلام) وارد خانه خود شد و دید حسن و حسین علیهم السلام نزد فاطمه زهرا علیهاالسلام گریه می کنند. حضرت سؤال کرد چرا روشنایی چشمان من می گریند؟ فاطمه زهرا علیهاالسلام گفت: اینها گرسنه اند و یک روز است که چیزی نخورده اند! علی (علیه السلام) پرسید: پس این دیگ بر سر آتش چیست؟ گفت: در دیگ تنها آب است که برای دل خوشی فرزندانم بر سر آتش نهاده ام! علی (علیه السلام) دلتنگ شد، عبایی که داشت به بازار برد و فروخت و با 6 درهم آن خوراکی تهیه کرد. وقتی که به سوی خانه باز می گشت فقیری به حضرت گفت: آیا کسی در راه خدا وام می دهد که چند برابر گردد؟ علی (علیه السلام) همه آن خوراکی را به او داد و چون به خانه رسید فاطمه علیهاالسلام پرسید: یا علی! توفیق یافتی و چیزی آماده کردی؟ گفت: آری. لیکن همه آن را به بینوایی دادم. فاطمه علیهاالسلام گفت: چه خوب کردی تو همیشه توفیق کار خیر می یابی! علی (علیه السلام) برگشت تا برای نماز به مسجد برود، در راه کسی را دید که گفت: یا علی (علیه السلام) این شتر را من می فروشم. علی (علیه السلام) گفت: من فعلاً پولی ندارم، آن شخص گفت:
به تو فروختم هر وقتی که پولی به تو رید به من باز دهی! علی (علیه السلام) آن شتر را به 60 درهم خرید و حرکت کرد که ناگهان شخصی دیگر رسید و عرض کرد یا علی (علیه السلام) این شتر را به من بفروش. علی (علیه السلام) گفت: فروختم به چه قیمت می خری؟ گفت 120 درهم. علی (علیه السلام) شتر را داد و پول را گرفت و نیمی از آن را به برگشت وام و نیم دیگر را به کار خود برد در این وقت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسید و ماجرا را از علی (علیه السلام) شنید و فرمود: فروشنده جبرئیل و خریدار میکائیل بود و این آن وامی بود که به آن فقیر بخشیدی(174)