هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

120- دفاع از حریم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

روزی از طریق وحی به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خبر رسید که 3 نفر از کافران به بتهای خود سوگند خورده اند تا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را بکشند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز در مسجد بعد از نماز جماعت صبح این مطلب را به مردم اعلام کرد. آنگاه فرمود: چه کسی داوطلب می شود به سوی آنها برود آنها را قبل از رسیدن به مدینه بکشد؟
مردم سکوت کردند، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود گمان می کنم پسر ابوطالب علی (علیه السلام) در میان شما نیست یکی از اصحاب گفت، یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم علی (علیه السلام) دچار تب شده لذا در نماز شرکت نکرده است. به من اجازه بدهید تا بروم و پیغام شما را به او برسانم. عامر به حضور علی (علیه السلام) رفت و جریان را گفت. علی (علیه السلام) از خانه بیرون آمد در حالی که دو طرف پیراهنش، گردنش را پوشانده بود وقتی خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید عرض کرد ای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جریان چیست؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مطلب را گفت:. آنگاه تأکید فرمود: لازم است تا جلو آنها گرفته شود. علی ع ضمن اعلام آمادگی اجازه خواست، برود لباس رزم خود را بپوشد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم لباس و شمشیر و زره خود را به علی (علیه السلام) داد و عمامه خود را بر سر علی (علیه السلام) نهاد و شمشیر به دستش داد اسب خود را نیز آورد و علی (علیه السلام) را بر آن سوار کرد و به سوی آن 3 نفر فرستاد. 3 روز از رفتن علی (علیه السلام) گذشت و هیچ خبری هم از ناحیه جبرئیل نرسید. فاطمه علیهاالسلام نگران شد دست حسن و حسین (علیه السلام) را گرفت و نزد پدر رفت و عرض کرد: پدر تصور می کنم این دو کودک یتیم شده اند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با شنیدن این سخن بی اختیار گریه کرد. سپس به مردم فرمود: هر کس خبر از علی (علیه السلام) بیاورد او را به بهشت مژده می دهم. مردم در جستجوی علی (علیه السلام) رفتند تا اینکه عامر خبر سلامتی علی (علیه السلام) را آورد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به استقبال علی (علیه السلام) رفت دید آن حضرت در حالی که دو اسیر و یک سر بریده و سه شتر و سه اسب با خود دارد به سمت مدینه می آید. آنگاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به علی (علیه السلام) فرمود: دوست داری من شرح سفر تو را بگویم یا خود می گویی؟ آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خودت شرح بده تا گواه بر قوم گردی حضرت علی (علیه السلام) عرض کرد: آن 3 نفر در بیابان می آمدند وقتی مرا دیدند فریاد زدند تو کیستی گفتم: من علی پسر ابوطالب پسر عموی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می باشم. آنها گفتند: ما کسی را به عنوان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نمی شناسیم و برای ما هم فرقی نمی کند که ترا بکشیم یا محمد صلی الله علیه و آله و سلم را صاحب این سر بریده به شدت به من حمله کرد پس از رد و بدل شدن ضربه هایی باد سرخی وزید و آنگاه صدای تو را یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم از میان آن باد شنیدم که فرمودی زره او را از ناحیه گردن کنار زدم رگ گردنش را بزن من هم زدم سپس باد زردی وزید صدای تو را از میان آن شنیدم که فرمودی زره را از رانش کنار زدم بر ران او بزن و من نیز به ران او زدم آنگاه سر او را جدا کردم. وقتی که او را کشتم رفقای او تسلیم شدند و گفتند: این رفیق ما را که تو کشتی با هزار سواره حریف بود اکنون ما تسلیم تو هستیم ولی ما را نکش ما شنیده ایم محمد صلی الله علیه و آله و سلم شخصی مهربان و دلسوز است ما را زنده نزد او ببر تا او حکم کند.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای علی (علیه السلام)، صدای اولی که در نبرد خود شنیدی صدای جبرئیل بود و صدای دوم صدای میکائیل بود حالا یکی از آنها را بیاور. علی (علیه السلام) یکی از آن دو اسیر را آورد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: بگو لا اله الا الله او در پاسخ گفت: گفتن کلمه کوه ابوقبیس برای من بهتر از آن است که این کلمه را بگویم، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به علی (علیه السلام) فرمود: او را کناری ببر و بعد گردنش را بزن. علی (علیه السلام) فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را اجرا کرد سپس نوبت اسیر دومی شد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: بگو لا اله الا الله او گفت:: مرا نیز به رفیقم ملحق کنید. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به علی (علیه السلام) فرمود: او را نیز ببر و گردنش را بزن، در این میان جبرئیل نازل شد و عرض کرد: ای محمد صلی الله علیه و آله و سلم پروردگارت سلام می رساند و می فرماید: این شخص را نکش زیرا دارای دو خصلت نیکوست: 1- در میان قوم خود سخاوت دارد. 2- او دارای اخلاق نیکوست. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به علی (علیه السلام) فرمود: دست نگهدار که جبرئیل اینگونه می گوید:. آن مشرک وقتی از علت تأخیر قتل خود مطلع شد، گفت: آری سوگند به خدا هیچ گاه با داشتن برادری مالک یک درهم نشده ام یعنی پولی پس انداز نکرده ام بلکه هر چه یافتم به بستگانم دادم و هیچ گاه در میدان جنگ پشت به جنگ ننموده ام و من گواهی می دهم که معبودی جز خدای یکتا نیست و محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است.

121- جنگ حنین، شکست و پیروزی

حنین سرزمین است در نزدیکی شهر طائف که غزوه ای در آنجا وقوع شد که به نام غزوه حنین و یا غزوه اوطاس و غزوه هوازن معروف شد.
این جنگ از آنجا شروع شد که طایفه ای بزرگ هوازن هنگامی که از فتح مکه با خبر شدند رئیسشان مالک بن عوف آنها را جمع کرد و به آنها گفت: ممکن است محمد صلی الله علیه و آله و سلم بعد از فتح مکه به جنگ با ما برخیزد. آنها گفتند: صلاح در این است که ما پیشدستی کنیم و به او حمله کنیم.
هنگامی که این خبر به گوش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید به مسلمانان دستور داد آماده حرکت به سوی سرزمین هوازن شوند.
در آخر ماه رمضان یا ابتدای ماه شوال سال هشتم هجری بود که رؤسای طایفه هوازن نزد مالک بن عوف جمع شدند و اموال و فرزندان و زنان خود را به همراه آوردند تا به هنگام درگیری با مسلمانان هیچ کس فکر فرار در سر نپروراند و به این ترتیب وارد سرزمین اوطاس شدند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پرچم بزرگ لشگر را بست و به دست علی (علیه السلام) داد و تمام کسانی که برای فتح مکه پرچمدار بخشی از لشگر اسلام بودند به دستور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با همان پرچم به سوی میدان حنین حرکت کردند. در این وقت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مطلع شد که صفوان بن امیه مقدار زیادی زره در اختیار دارد شخصی را نزد او فرستاد و یکصد زره به عنوان عاریت از او خواست. صفوان سؤال کرد: براستی عاریه است یا غضب؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: عاریه ای است که ما آن را تضمین می کنیم و سالم بر می گردانیم. صفوان یک صد زره به عنوان عاریت به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم داد و خود شخصاً با حضرت حرکت کرده دو هزار نفر از مسلمانانی که در فتح مکه اسلام را پذیرفته بودند به اضافه ده هزار نفر سربازان اسلام که همراه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برا فتح مکه آمده بودند که مجموعاً دوازده هزار نفر می شدند برای میدان جنگ حرکت کردند. مالک بن عوف که مرد پر جرأت و با شهامتی بود به قبیله خود دستور داد غلافهای شمشیر را بشکند و در شکافهای کوه و دره های اطراف و لابلای درختان بر سر راه سپاه اسلام کمین کنند، و هنگامی که در تاریکی اول صبح مسلمانان به آنجا رسیدند که یک باره به آنان حمله ور شوند و لشکر را در هم بکوبند او اضافه کرد محمد صلی الله علیه و آله و سلم با مردان جنگی هنوز روبرو نشده تا طعم شکست را بچشد! هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نماز صبح را با یاران خواند فرمان داد به طرف سرزمین حنین سرازیر شدند. در این موقع بود که ناگهان لشگر هوازن از هر سو مسلمانان را زیر رگبار تیرهای خود قرار دادند گروهی که در مقدمه لشگر قرار داشتند و در میان آنها تازه مسلمانان مکه هم بودن فرار کردند و این امر سبب شد که باقیمانده لشکر نیز فرار کند. مسلمانان چون به جمعیت انبوه خود مغرور شده بودند آثار شکست در آنان آشکار گشت. در این میان علی (علیه السلام) که پرچمدار لشکر بود با عده کمی در برابر دشمن ایستاده بود و همچنان به پیکار ادامه داد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم در قلب لشکر قرار داشت و عباس عموی آن حضرت و عده ای از بنی هاشم که از نه نفر تجاوز نمی کرد اطراف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را گرفته بودند. مقدمه سپاه به هنگام فرار و عقب نشینی از کنار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گذشت. حضرت به عباس که صدای بلند و رسایی داشت دستور داد فوراً از تپه ای که در آن نزدیکی بود بالا برود و به مسلمانان فریاد زند: ای گروه مهاجران و انصار! ای یاران سوره بقره! و ای اهل بیعت شجره! به کجا فرار می کنید؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اینجاست! هنگامی که مسلمانان صدای عباس را شنیدند بازگشتند و گفتند: لبیک لبیک و انصار در این بازگشت پیش قدم بودن.
حمله سختی از هر جانب به سپاه دشمن کردند و با یاری پروردگار به پیشروی ادامه دادند آنچنان که طایفه هوازن به طرز وحشتناکی به هر سو پراکنده شدند و پیوسته مسلمانان آنها را تعقیب می کردند.
حدود یک صد نفر از سپاه دشمن کشته شد و اموالشان به غنیمت مسلمانان در آمد و گروهی نیز اسیر شدند. پس از پایان جنگ، نمایندگان قبیله هوازن خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمدند و اسلام را پذیرفتند و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم محبت زیاد به آنها کرد و حتی مالک بن عوف رئیس و بزرگ آنها اسلام را پذیرفت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اموال و اسیران را به او برگرداند و ریاست مسلمانان قبیله اش را به او واگذار کرد.(157)
به رتبت ساقی کوثر، به مردی فاتح خیبر - به نسبت صهر پیغمبر، ولی والی والا(158)

122- ورود به بهشت

در قسمتی از یک روایت مفصل آمده است: روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به مردم فرمود:
ای گروه مردم هر کس با اقرار به توحید و کلمه لا اله الا الله مخلصانه بدون آنکه چیزی به آن مخلوط کند خدا را ملاقات نماید اهل بهشت است امام علی بن ابیطالب (علیه السلام) بپا خاست و عرضه داشت پدر و مادرم فدایت چگونه این کلمه را مخلصانه بگوید و چیزی به آن مخلوط نکند برای ما بیان کن تا حد آن را بشناسیم؟
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آری برای دنیا خواهی و حرص بر جمع آوری مال و خوشنود بودن به امور مادی و گناه و معصیت و بردگی و بندگی پول این کله را نگوید و متأسفانه مردمی چنین اند که گفتارشان، گفتار نیکان ولی کردارشان کردار ستمگران و تبهکاران است با زبان شهادت به توحید می دهند اما هر فسق و فجوری را مرتکب می شوند پس هر کس خدای عزوجل را دیدار کند و در او این خصلت ها نباشد و قولش لا اله الا الله است بهشت برای اوست و هر گاه دنیا را بگیرد و آخرت را ترک کند اهل دوزخ است.(159)