هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

102- بهترین فرد امت من

حضرت زهرا علیهاالسلام بیمار شده بود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای دیدار او آمده بود سپس فرمود: زهرای من حالت چطور است؟ چرا غمگین هستی؟ فاطمه علیهاالسلام عرض کرد: پدر کسالت دارم. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آیا به چیزی میل داری؟ فاطمه علیهاالسلام عرض کرد به انگور میل دارم ولی می دانم که اکنون فصل انگور نیست پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خدا قدرت آن را دارد که انگور برای ما بفرستد آنگاه چنین کرد اللهم ائتنا به مع افضل امتی عندک منزله خدایا انگور را همراه کسی که از نظر مقام بهترین فرد امت من در پیشگاه تو است نزد ما بفرست. چند لحظه ای نگذشت که علی (علیه السلام) وارد خانه شد و دیدند زنبیلی و زیر عبا به دست گرفته است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: الله اکبر، الله اکبر، خدایا همانگونه که دعای مرا (در مورد بهترین فرد امت) به علی اختصاص دادی شفای دختر مرا در این انگور قرار بده فاطمه زهرا علیهاالسلام از آن انگور خورد و هنوز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از خانه بیرون نرفته بود که آن بانوی بزرگوار شفا یافت. (127)

103- ایثارگری بیدار

حضرت علی (علیه السلام) شبی را برای آبیاری نخلستان، فردی اجیر شد تا در برابر، آن مقداری جو از صاحب نخلستان مزد بگیرد. آن شب را تا صبح به کارگری و آبیاری پرداخت و آن مقدار جو را گرفت آن جو را سه قسمت کرد یک قسمت آن را آرد نمود و با آن نان تهیه کرد ولی همان لحظه مسکینی آمد و تقاضای غذا کرد. حضرت آن نان را به او داد تا سیر گردد با قسمت دوم آن نیز نان تهیه کرد وقتی که آماده یتیمی آمد و از آن حضرت تقاضای کمک کرد حضرت نان را به او داد با قسمت سوم آن جو نیز حضرت نانی تهیه کرد وقتی که آماده شد اسیری آمد و تقاضای غذا کرد حضرت آن نان را به او داد خود و همسر و فرزندانش گرسنه ماندند...(128)

104- مأموریتی در یمن

علی (علیه السلام) می فرماید: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مرا نزد خویش فرا خواند و از من خواست که به منظور برقراری صلح و آشتی در میان مردم یمن به آن ناحیه سفر کنم. به آن حضرت عرض کردم: ای رسول خدا آنان جمعیتی هستند که عمری از ایشان گذشته در حالی که من جوانی (کم سن و سال) هستم حضرت فرمود: یا علی (علیه السلام) در بدو ورود به یمن که به گردنه افیق رسیدن بایست و با صدای بلند بگو ای درخت، ای کلوخ، ای زمین، محمد صلی الله علیه و آله و سلم ستاره خدا، بر شما درود فرستاده است. علی (علیه السلام) می فرماید: راهی یمن شدم همین که بر فراز گردنه افیق قرار گرفتم و بر یمنی ها اشراف پیدا کردم ناگهان دیدم که آنها با نیزه و کمانهای خود در حالی که شمشیر به دست بودن به طرف من حمله کردند من بنا به توصیه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم همان جا به صدای بلند فریاد زدم ای درخت، ای کلوخ، ای زمین، محمد صلی الله علیه و آله و سلم فرستاده خدا، بر شما درود فرستاده است. در این هنگام شنیدم که درخت و کلوخ و زمین همگی یک صدا به لرزه در آمدند و گفتند: بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم فرستاده خدا و بر تو درود. شنیدن این صداها لرزه بر اندام یمنی ها انداخت و زانوهایشان سست شد (آماده و گوش به فرمان) من نیز در میان آنها صلح و آشتی برقرار ساخته و به مدینه بازگشتم.(129)