هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

88- حامی بی بدیل دین

علی (علیه السلام) در جنگ احد شصت و یک زخم برداشت، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستور داد تا ام سلمه وام عطیه به معالجه جراحات آن حضرت بپردازند. چیزی نگذشت که آنها با نگرانی به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسیده و عرض کردند که وضع بدن علی (علیه السلام) طوری است که ما هر زخمی را می بندیم دیگری باز می شود و زخمهای تن او آنچنان زیاد و خطرناک است که ما از حیات او نگرانیم. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم با جمعی از مسلمانان بعنوان عیادت به منزل علی (علیه السلام) وارد شدند در حالی که بدن او یک پارچه زخم و جراحت بود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با دست مبارک خود بدن او را مسح می کرد و می فرمود: کسی که در راه خدا این چنین ببیند آخرین درجه مسئولیت خود را انجام داده است و زخمهایی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دست روی آنها می کشید بزودی التیام یم یافت. علی (علیه السلام) در این هنگام گفت: الحمدالله که با این همه فرار نکردم و پشت به دشمن ننمودم.(112)

89- نگین پادشاهی

ابوذر غفاری می گوید: روزی از روزهای با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مسجد نماز می خواندم سائلی وارد مسجد شد و از مردم تقاضای کمک کرد ولی کسی چیزی به او نداد. سائل دست خود را به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا تو شاهد باش که من در مسجد رسول تو تقاضای کمک کردم ولی کسی جواب مساعد به من نداد در همین حال علی (علیه السلام) که در حال رکوع بود با انگشت کوچک دست راست خود به او اشاره کرد، سائل نزدیک آمد و انگشتر را از دست آن حضرت بیرون آورد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که در حال نماز این جریان را مشاهده کرد هنگامی که از نماز فارغ شد سر به سوی آسمان بلند کرد و چنین عرض کرد خداوندا برادرم موسی از تو تقاضا کرد که سینه او را وسیع گردانی و کارها را بر و آسان و گره از زبان او بگشائی تا مردم گفتارش را درک کنند و نیز درخواست کرد هارون را که برادرش بود وزیر و یاورش قرار دهی و به وسیله او نیرویش را زیاد کنی و در کارهایش شریک سازی. خداوندا من محمد پیامبر و برگزیده توام سینه مرا گشاده کن و کارها را بر من آسان ساز و از خاندانم علی (علیه السلام) را وزیر من گردان تا بوسیله او پشتم محکم گردد. ابوذر گفت: هنوز دعای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پایان نیافته بود که جبرئیل نازل شد و به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گفت: بخوان، پیامبر گفت چه بخوانم: گفت بخوان انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون (113)

90- امتیاز و اخلاص برتر

روزی شیبه و عباس هر کدام بر دیگری افتخار می کردند و در این باره مشغول سخن بودند که علی (علیه السلام) از کنار آنان گذشت و پرسید: به چه چیزی افتخار می کنید؟ عباس گفت: امتیازی به من داده شده که احدی ندارد و آن مسئله آب دادن به حجاج خدا است شیبه گفت: من تعمیر کننده مسجدالحرام و کلید دار کعبه هستم. علی (علیه السلام) گفت: با اینکه از شما حیا می کنم باید بگویم که من دارای افتخاری هستم که شما ندارید. آنها پرسیدند کدام افتخار؟ حضرت فرمود: من با شمشیر جهاد کردم تا شما ایمان به خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آوردید عباس خشمگین شد و برخاست و به سراغ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و گفت: آیا نمی بینی علی چگونه با من سخن می گوید:؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود علی (علیه السلام) را صدا کنید. علی (علیه السلام) هنگامی که به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد پیامبر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: چرا اینگونه با عمویت عباس سخن گفتی؟ علی (علیه السلام) عرض کرد: ای رسول خدا اگر من او را ناراحت ساختم بیان حقیقتی بوده که در برابر گفتار حق هر کس می خواهد ناراحت شود و هر کس می خواهد خشنود گردد.(114)