هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

76- انوار رحمت خداوندیم

ابن عباس می گوید: روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دست علی (علیه السلام) را گرفته و بیرون آمد و می گفت: ای گروه انصار و ای گروه بنی هاشم ای کروه بنی عبدالمطلب من محمدم، من رسول خدایم، هان، من در جزء چهار نفر از افراد خانواده ام هستم که از سرشتی که انوار رحمت بر آن تابیده بود آفریده شدیم من و علی و حمزه و جعفر. کسی گفت: یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم اینانند که با تن در روز قیامت سوار هستند. حضرت فرمود: مادرت به عزایت بنشیند، همانا آن روز بجز چهار کس هرگز کسی سواره نباشد جز من و علی و فاطمه و صالح پیغمبر، اما من سوار بر براقم و اما دخترم فاطمه بر شتری از اشتران بهشتی که لجامش از یاقوت است و دو جامه سبز بر روی آن انداخته شده میان بهشت و دوزخ می ایستد آن روز مردم شدیداً عرق می کنند پس بادی از جانب عرش وزیدن گیرد که عرق مردم را خشک کند فرشتگان و پیغمبران و صدیقین می گویند این بجز فرشته مقرب و یا پیغمبری مرسل نباید باشد پس آواز دهنده ای خبر دهد که این نه فرشته مقرب است و نه پیغمبر و مرسل بلکه علی بن ابیطالب (علیه السلام) است که برادر رسول خداست در دنیا و آخرت.(100)

77- آن شب خطرناک

گروهی از قریش و اشراف مکه از قبایل مختلف در محل تشکیل جلسات مشورتی بزرگان مکه به نام دارالندة جمع شدند تا درباره خطری که از ناحیه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آنها را تهدید می کرد بیندیشند. در اثناء راه پیر مرد خوش ظاهری به آنها برخورد کرد که در واقع همان شیطان بود از او پرسیدند: کیستی؟ گفت: پیرمردی از اهل نجد. جلسه تشکیل یافت و درباره اینکه چگونه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم را به عنوان مانعی از سر راه بردارند گفتگو می کردند یکی گفت او را از میان خون بیرون کنید تا از دست او راحت شوید، پیرمرد گفت این هم درست نیست زیرا اگر این کار را انجام دهید به سراغ قبایل دیگر عرب می رود و با گفتار شیرینش در آنها نفوذ می کند، ابوجهل که تا آن وقت ساکت بود به سخن آمد و گفت به نظر من از هر قبیله ای یک جوان شجاع و شمشیر زن را انتخاب کنید تا در فرصتی مناسب به طور دسته جمعی به محمد صلی الله علیه و آله و سلم حمله کنند و او را بکشند این طور خون او در بین همه قبایل پخش می شود و بنی هاشم نمی تواند به خونخواهی او قیام کند، پیرمرد نجدی خوشحال شد و گفت: به خدای رأی صحیح همین است نتیجتاً همه ی با این تصمیم موافقت کردند.
جبرئیل فرود آمد و به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گفت: تا شب را در بستر خود نخوابد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شبانه به سوی غار ثور حرکت کرد و سفارش نمود علی (علیه السلام) در بستر او بخوابد تا کسانی که خانه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را تحت نظر داشتند متوجه عدم حضور پیامبر نگردند. علی (علیه السلام) که در آن موقع جوانی 23 ساله بود در بستر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خوابید هنگامی که صبح شد و طبق نقشه، جوانان قبائل مختلف جهت قتل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به خانه ریختند، علی (علیه السلام) را در بستر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دیدند، صدا زدند پس محمد صلی الله علیه و آله و سلم کجاست؟ حضرت امیر (علیه السلام) فرمود: نمی دانم. لذا با این جانفشانی حضرت علی (علیه السلام)، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از گرداب مرگ نجات یافت.(101)

78- صاحب سر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

از ابوذر غفاری روایت شده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مرا برای احضار علی (علیه السلام) به خانه آن حضرت فرستاد من به در خانه علی (علیه السلام) آمدم و او را صدا زدم ولی کسی جواب نگفت.
من تعجب کردم موقعی که دیدم آسیای دستی در خانه آن حضرت خودبخود می گردد بدون اینکه کسی او را به گردش آورد. من علی (علیه السلام) را صدا کردم و آن حضرت نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم با او آهسته سخنی گفت که من نفهمیدم آنگاه به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عرض کردم جای تعجب است از آسیابی که در خانه علی (علیه السلام) خودبخود می گردد، بدون اینکه کسی آن را به حرکت در آورد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خداوند قلب و جوارح دخترم فاطمه علیهاالسلام را از ایمان و یقین پر ساخته و البته خدا از ضعف بدنی او آگاه است و او را در کارهایش کمک می نماید. آیا نمی دانی که خداوند را فرشتگانی است که آنها را برای کمک به آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم گمارده است.(102)