هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

59- علی (علیه السلام) در دامان مهر نبوی صلی الله علیه و آله و سلم

موقعی که علی (علیه السلام) را نزد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آوردند، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به مادر علی (علیه السلام) فاطمه فرمود: برو حمزه را از ولادت علی (علیه السلام) با خبر کن، فاطمه بنت اسد گفت: یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم اگر من بروم، چه کسی علی را شیر می دهد؟ رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: تو برو من علی را سیراب خواهم کرد و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم زبان مبارک خود را در دهان علی (علیه السلام) گذاشت، وقتی که فاطمه بنت اسد برگشت، علی (علیه السلام) را نظیر کودکان دیگر در میان جامه ای پیچیده و بست. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: گهواره علی (علیه السلام) را نزدیک رختخواب من بگذارید. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شخصاً تربیت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را بر عهده گرفت. علی (علیه السلام) را شستشو می داد، شیر در گلوی آن حضرت می ریخت، در وقت خواب گهواره علی (علیه السلام) را تکان می داد و در موقع بیداری با علی (علیه السلام) سخن می گفت: و علی (علیه السلام) را به سینه خود می چسبانید، آن حضرت را برای گردش به کوههای مکه، شکاف کوهها، رودها و جاده ها می برد و علوم و اسرار الهی را به گوش آن بزرگوار می خواند.

60- علی (علیه السلام) و ابلیس ملعون

علی (علیه السلام) می فرماید روزی در کنار خانه کعبه نشسته بدم پیرمردی قد خمیده را دیدم با موهای سفید و بلند که ابروان او بر چشمانش افتاده بود با عصایی بر دست و کلاهی قرمز و جامه ای پشمین، پیرمرد نزدیک شد و در حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که بر دیوار کعبه تکیه زده بود نشست. سپس گفت: ای فرستاده خدا آیا می شود در حق من دعا کنی و از درگاه خدا برایم طلب مغفرت کنی؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: پیرمرد کوشش تو فایده ندارد، اعمال تو تباه گشته و درخواست مغفرت در حق تو پذیرفته نخواهد شد. پیرمرد با سرافکندگی از محضر آن حضرت خارج شد و از راهی که آمده بود بازگشت. در این هنگام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من فرمود: یا علی (علیه السلام) آیا او را شناختی؟ گفتم: نه. حضرت فرمود: او همان ابلیس ملعون است. علی (علیه السلام) می فرماید با شنیدن این جمله برخاستم و خود را به آن پیرمرد رساندم و با او درگیر شدم و بر زمینش کوفتم و بعد بر سینه اش نشستم، با دستانم گلویش را به سختی می فشردم تا او را هلاک کنم در همین حال او مرا به نام صدا زد و از من خواست که دست از او بردارم و وی را به حال خود رها کم. آنگاه گفت: فانی من المنظرین الی یوم الوقت الملعوم یعنی؛ مرا تا روز قیامت (معلوم) مهلت زندگی داده اند و من تا آن روز زنده خواهم ماند سپس گفت: یا علی به خدا سوگند من تو را بسیار دوست دارم (پس این جمله را از من بگیر و نگه دار) آن کس که در مورد تو به دشمنی و خصومت برخیزد و از تو در دل خود کینه داشته باشد باید در مشروعیت ولادت خود تردید کند و مرا در کار پدر خود شریک به شمارد... علی (علیه السلام) می فرماید: من از حرف او خنده ام گرفت و رهایش ساختم.(78)

61- صدیق واقعی

علی (علیه السلام) می فرماید روزی در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در غار حرا ایستاده بودم که ناگهان کوه به لرزه درآمد و تکان سختی خورد، حضرت به کوه اشاره فرمود و گفت: ای کوه آرام بگیر، که بر بالای تو جز پیامبر و صدیقی که شاهد اوست کس دیگری نیست. حضرت می فرماید: دیدم که کوه فوراً ساکت شد و در جای خود قرار گرفت و اطاعت خود را از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشان داد.(79)