هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

27- سقوط بتها در مقابل فاطمه

روزی فاطمه بنت اسد برای زیارت وارد کعبه شد ناگهان بتها به صورت روی زمین افتادند فاطمه بنت اسد دست بر شکم خود کشید و خطاب به پسرش گفت:
نور چشمانم، اکنون که به دنیا نیامده ای بتها در برابرت سجده می کنند، پس چگونه خواهی بود زمانی که بدنیا بیایی؟!
فاطمه این ماجرا را برای شوهرش ابوطالب (علیه السلام) نقل کرد حضرت گفت: این فرزند؛ همان کسی است که شیری در راه طائف درباره او با من سخن گفت؛ و خبر تولد او را به من داد. (روزی در راه طائف شیری با حضرت ابوطالب روبرو شد و در مقابل او تعظیم کرد. حضرت ابوطالب به او فرمود: بحق خالقت ماجرای خود را برایم بازگو کن شیر گفت:
تو پدر اسد الله و پشتیبان محمد پیامبر خدا و مربی شیر خدا هستی!)(40)

28- گفتگوی و تبریک موجودات

فاطمه بنت اسد می گوید: چندین ماه که از حمل من می گذشت، وقتی نزدیک بدنیا آمدن علی (علیه السلام) شد از نار هر سنگ و کلوخ و درختی که عبور می کردم می شنیدم که به من می گفتند:
هنیئالک یا فاطمه، بما خصک الله من الفضل و الکرامة بحملک بالامام الکریم ای فاطمه گوارایت باد، آنچه از فضل کرامت، که خدایت بدان اختصاص داده، بخاطر آنکه تو حامل امام کریم هستی (41)

29- ابوطالب صبر کن

شب جمعه سیزدهم ماه رجب سال سی ام از عام الفیل بود(42) ثلثی از شب گذشته بود که درد حمل بر فاطمه بنت اسد عارض شد حضرت ابوطالب به او گفت: ناراحت به نظر می آیی؟ فاطمه گفت: احساس درد و ناراحتی دارم. حضرت آن اسمی را که در ذکر آن از گرفتاریها نجات می یافت را بر زبان آورد و فاطمه نیز بواسطه گفتن آن ذکر آرام گفت:
سپس به او گفت: من می روم عده ای از زنان آشنایت را بیاورم تا در این موقع شب تو را در ولادت فرزندت یاری دهند.
فاطمه گفت: هر طور صلاح می دانی عمل کن.
ناگهان صدایی از گوشه خانه شنیده شد که گفت: ای ابوطالب، صبر کن! چرا که ولی خدا را دست نجس نباید لمس کند (43)