هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

16- پیشگویی ولادت حضرت علی (علیه السلام)

در زمان حضرت ابوطالب (علیه السلام) راهبی زندگی می کرد بنام مثرم بن دعیت بن شیتقام.
این مرد در عبادت معروف بود و صد و نود سال خداوند را عبادت کرده بود و هرگز حاجتی از خداوند نخواسته بود.
تا اینکه از خدا خواست، خداوندا! یکی از اولیاء خود را به من نشان ده؛ خداوند حضرت ابوطالب را نزد او فرستاد تا چشم مثرم به حضرت افتاد از جا برخاست و سر او را بوسید و او را در مقابل خود نشانید و گفت: خدا تو را رحمت کند، تو کیستی؟
حضرت فرمود: مردی از منطقه تهامه.
پرسید از کدام طایفه عبد مناف؟ فرمود: از بنی هاشم.
راهب بار دیگر برخاست و سر حضرت ابوطالب (علیه السلام) را بوسید و گفت: خدا را شکر که خواسته مرا اعطا کرد و مرا نمیراند تا ولی خود را به من نشان داد.
سپس گفت: تو را بشارت باد! خداوند به من الهام نموده که آن مژده ای به توست. حضرت ابوطالب (علیه السلام) پرسید آن بشارت چیست؟ گفت: فرزندی از صلب تو بوجود می آید که ولی الله است.
اوست ولی خدا و امام متقین و وصی رسول رب العالمین.
اگر آن فرزند را ملاقات کردی از من به او سلام برسان و از من به او بگو: مثرم به تو سلام می گوید: و شهادت می دهد که خدایی جز الله نیست، یگانه است و شریکی ندارد و محمد بنده و فرستاده خداست و تو جانشین بر حق او هستی نبوت با محمد و وصایت با تو کامل می شود.
در اینجا حضرت ابوطالب (علیه السلام) گریه کرد و فرمود: نام این فرزند چیست؟ او گفت: نامش علی است.(25)

17- قاری قرآن در آغوش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

هنوز لحظات اول تولد امام علی (علیه السلام) بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم علی (علیه السلام) را به بغل گرفت حضرت ابوطالب (علیه السلام) می گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با علی (علیه السلام) صحبتهای خصوصی می کرد و سوالات بسیاری از او نمود علی (علیه السلام) هم با اسراری که بین خود داشتند با آن حضرت سخن گفت: و آنگونه که انبیا و جانشینانش با یکدیگر سخن می گویند با هم صحبت کردند.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با زبان مبارک خود دهان علی (علیه السلام) را باز کرد و زبان خود را در دهان او قرار داد. در این حال دوازده چشمه از زبان آن حضرت بر دهان علی (علیه السلام) باز شد و این چنین کام او را برداشت.
بعد از آن پیامبر در گوش راست علی (علیه السلام) اذان و در گوش چپ او اقامه گفت: سپس نوزاد کعبه رو به پدر خود کرد و گفت: اکنون نزد مثرم راهب(26) برو و او را بشارت ده و آنچه را که دیدی برای او بازگو کن، اکنون در فلان غار است
بعد از آن پیامبر صلی الله علیه و آله مولود کعبه را در آغوش خود گرفت و همگی به خانه ابوطالب وارد شدند.(27)

18- خبر تولد علی (علیه السلام) برای راهب

مثرم راهب که دستان آن قبلاً اشاره شد خبر تولد علی (علیه السلام) را به ابوطالب داده بود و گفته بود که سلام مرا به آن تازه مولود کعبه برسان بعد از تولد علی (علیه السلام) در همان ساعات اول تولد رو به پدر کرد و گفت: اکنون نزد مثرم برو و او را بشارت ده...
حضرت ابوطالب از مکه راهی سرزمین شام شد تا در کوه لکام(28) در غاری که قبلاً محل آن معین شده بود مثرم را از ولادت علی (علیه السلام) مطلع کند.
لذا در روزهای بعد از ولادت علی (علیه السلام) ناگهان ابوطالب (علیه السلام) چهل روز از چشم مردم غایب شد و راهی شام شد.
هنگامی که به کوه لکام رسید و وارد غار شد مشاهده کرد که مثرم از دنیا رفته و جسد او در رو انداز روزانه اش پیچیده شده و بسوی قبله قرار داده شده است. و هم چنین او دو مار سیاه و سفید را دید که کنار بدن او از آن مواظبت می کنند مارها همین که حضرت را دیدند، در غار پنهان شدند. حضرت ابوطالب (علیه السلام) مقابل جنازه مثرم قرار گرفت و گفت: سلام بر تو ای ولی خدا.
ناگهان خداوند مثرم را زنده کرد او به پا خاست در حالیکه دست بر صورت خود می کشید و می گفت:
اشهد ان لا اله الا الله وحده لاشریک له و ان محمداً عبده و رسوله و ان علیاً ولی الله و الامام بعد نبی الله
حضرت ابوطالب به مثرم گفت: بشارت ده که علی در زمین ظاهر گشته است!
مثرم پرسید: علامت آن شبی که بدنیا آمد چه بود؟ حضرت ابوطالب (علیه السلام) تمام ماجراهای پیش آمده را برای مثرم بازگو کرد، تا آنجا که گفت: علی (علیه السلام) به سخن آمد و به من گفت: نزد تو بیایم و تو را بشارت دهم و آنچه دیده ام برایت بازگو کنم.
مثرم گریه کرد و سپس سجده شکر بجا آورد و بعد از آن دراز کشید و خوابید و گفت: رو انداز را روی من قرار بده؛ ابوطالب روانداز او را انداخت و متوجه شد او از دنیا رفته است ابوطالب (علیه السلام) سه روز در آنجا ماند و هر چه با مثرم سخن گفت: پاسخی نشنید.
اینجا بود که بار دیگر دو مار بیرون آمدند و به او گفتند: سلام بر تو ای ابوطالب (علیه السلام) حضرت هم جواب آنها را داد. سپس به او گفتند: نزد ولی خدا باز گرد که تو از دیگران سزاوارتر به حفظ و نگهداری او هستی.
حضرت به آن دو مار گفت: شما کیستید؟ آنها گفتند: ما عمل صالح او هستیم که خداوند ما را از نیکیهای اعمالش خلق کرده و تا روز قیامت در اینجا از او محافظت می کنیم و روز قیامت یکی از ما پیش روی او و دیگری از پشت سرش او را به بهشت هدایت می کنیم.
پس از این ماجرا حضرت ابوطالب (علیه السلام) از شام به مکه بازگشت و این سفر چهل روز به طول انجامید.(29)