فهرست کتاب


کشکول شیخ بهائی

شیخ بهائی‏

لطیفه ها، سخنان نغز و شیرین

پیرمردی بر خر خویش سوار بود و با حرکت خر، خویش را به سختی می جنباند. چنان که برای رسیدن، شتاب دارد. در راه به ظریفی برخورد و او را پرسید: ای فلان! تا فلان روستا، چه قدر راه است. گفت: سه فرسنگ. گفت: به چه مدت آنجا رسم؟ گفت: تو پس از یک ساعت و خرت پس از دو روز.

لطیفه ها، سخنان نغز و شیرین

فرزدق زیر درختی بود و بادی از او رفت. کودکان پیرامون درخت بازی می کردند خواست بداند که شنیده اند یا نه. آنان را پرسید که: بار این درخت در سال نخست چه بوده است؟ یکی از آنان گفت: سال نخست سدر و امسال باد.

لطیفه ها، سخنان نغز و شیرین

شعبی به گرمابه رفت و مردی را بی پوشش گرمابه دید و چشم خویش به هم نهاد. مرد او را به شوخی گفت: از کی چشم هایت نابینا شده اند. گفت: از آنگاه که تو شرم رها کرده ای.