رسالت تشیع در دنیای امروز

نویسنده : علامه سید محمد حسین طباطبائی

بشارت مذهب تشیع برای بشریت چیست؟

آنچه از مصاحبه با شخصیت بر جسته اردنی استفاده شده است

مطالبی که در جلسه گذشته (27 اکتبر 1959) مورد بحث قرار گرفت از مصاحبه ایکه با یکی از شخصیتهای برجسته اردنی صورت گرفته بود، با اینجانب الهام گردید. این مصاحبه در اساس دارای جنبه های سیاسی می باشد. لکن لازم نیست که خود را با آن مشغول سازیم. بلکه آنچه اساساً مورد نظر ماست وضعیت معنوی و دینی است.
بصورت کلی آنچه بنظر من باید مورد توجه قرار گیرد، سؤال ذیل می باشد: مسئله این نیست که با نظر خوش بینی یا بدبینی مواجه شدن اسلام را با آنچه امروزه بدان ترقی می نامند، مورد مطالعه قرار دهیم. مفهوم آخر یعنی ترقی مدتی ست که مورد شک بسیاری از مردم مغرب زمین قرار گرفته است. لازم نیست از خود بپرسیم چگونه می توان با جلو رفتن یک ترقی فرضی هم آهنگ بود، بلکه باید از خود استفسار نمائیم چگونه می توان با یک مصیبت عظیم معنوی که ظاهراً قسمت زیادی از بشریت را فرا گرفته و بقیه را در معرض خطر قرار داده است، مواجه گردید؟ آنچه در مورد یک شخصیت اردنی اسباب حدیث است، اینست که او نمونه بارزیست از یک شرقی که در وجودی وی مصیبتی که در طی چند قرن تدریجاً در مغرب زمین ظهور یافت، در عرض چند سال پدید آمده است. این بحران عمومی در معنویّت، نتیجه طریقی است که غربی ها حقایق معنوی و روابط آنرا با خود مجسم ساخته اند.
مقهور ساختن قوای طبیعت می توانست بخوبی با افزایش قوای معنوی توأم باشد. استیلای بشر بر طبیعت و موفقیت های آن بر ضد عالم روح - که حتی مفهوم آنرا از بین برد - این مسئله پیش می آید که آیا این امر را باید اجتناب ناپذیر دانست یا با استفاده از نیروهای معنوی برتری با آن مواجه گردید؟ این سئوالیست که من از معنویت اسلام خصوصاً معنویت تشیع می نمایم. اگر ما بتوانیم این سئوال را به پیش آوریم و بیان کنیم و آنرا زنده نمائیم، امکان زیادی برای برتری بر قوای جمود که بعضی از منتقدین از برای اسلام در مقابل ترقی و تطور در مغرب زمین قائل اند، در دست داریم.

1- دو مفهوم نمونه حلول و ترقی.

شخصیت اردنی مورد اشاره می نویسد: بعنوان یک مسلمان تابع، من ایمان عمیقی به سنتی دارم که در سلطان حلول نموده است! لکن از آنجا که با زمانه خود زندگی می کنم و با تعلیم و تربیت اروپائی رشد یافته ام، ترقی بنظرم مقدور نیست مگر خارج از سنت دینی! در دو جمله این شخصیت، غرب کاملاً مشهود است، چرا که او چنان در افکار غربیان مستغرق گردیده که تمام اصطلاحات آنانرا اتخاذ نموده است.
الف) این سؤال پیش می آید که برای وی معنی (حلول چیست؟ بدون شک معنی آن همانست که نزد غربیها یافت می شود، زیرا در نتیجه تحیرآوری در حالیکه همان اراده منقطع ساختن تمثیلات مشهود را از روابطی که ما را با گذشته مرتبط می سازد، درک نموده است شور و هیجان قاتلان خاندان هاشمی را با مستی بی دین قاتلان کیشان که از جمهوری خواهان افراطی بودند، یعنی آنانکه لوئی شانزدهم امپراطور فرانسه را بقتل رساندند، مقایسه می نماید.
شکی نیست که معنی امپراطور در فرانسه از قدیم الایام بر روی مفهوم حلول نهاده شده بود، بدین معنی که امپراطور تقدیس یافته خداوند! بود و در شخص وی حلول الوهیت در جامعه انسانی انجام می پذیرفت. کافی است که رسائل سن ژوست را بخوانیم تا ببینیم چگونه اعضای شورای ملی فرانسه، کاملاً بر این امر واقف بودند. مرگ امپراطور در واقع انقطاع این حلول الوهیت در جامعه محسوب می گشت. لکن نمی توان بدین طریق تفکر نمود بدون اینکه از تعریفهای رسمی شوراهای دینی مسیحی بعد از قرن چهارم، که دو طبع لاهوت و ناسوت را در شخص انسان الوهی یا حضرت مسیح (علیه
السّلام) یکی میدانند، استفاده بعمل آمده باشد.
این طریقی است که اسلام همیشه در مقابل آن ایستاده است. اگر بتوان نشان داد چگونه تحقیر و دنیوی ساختن یک مفهوم مذهبی، منجر به یک مصیبت عظیم می گردد، می توان پرسید که اولاً آیا این خطر از ابتدا در خود مفهوم وجود نداشته؟ و ثانیاً آنان که از آغاز بدین مفهوم اعتقاد نداشته اند، آیا باید مخالف انتظار بدان سر فرود آورند، یا با آن مواجه گردیده و علیه آن مبارزه نمایند؟
با بیان مطلب بصورت اختصار می گوئیم که امام شناسی شیعه در این جا می تواند مورد تفکر و تعمق قرار گیرد، زیرا آیا این نظر شیعه صراط مستقیم بین وحدت بینی انتزاعی اسلام سنن و حلولیت کلیساهای رسمی مسیحی نیست؟ به علمای روحانی جوان شیعه عهد معاصر میتوان زمینه پرثمری را برای تحقیق پیشنهاد کرد: مطالعه نوشته های غربی ها درباره تاریخ عقاید کلیساها و تأیید این امر که امام شناسی با همان مسائلی مواجه شد که مسیحیت در مقابل خود یافت، لکن این مسائل را بنحوی حل نمود که کاملا با طریق رسمی کلیساها مخالف و برعکس با طریق عرفایی که با مسیحیت وابستگی دارند، مشابه است.
خلاصه مطلب از این قرار است: کلیه مردم مغرب زمین تماس با خداوند را در واقعه تاریخی - که آنرا بصورت حلول می فهمند - جستجو نموده اند، در حالیکه اسلام شیعه، این تماس را در تجلی و ظهور و مظهر حق که مخالف با تصور با تصور حلول طلبهای رسمی است، می طلبد. پس اگر این عقیده - یعنی حلول - در بحران فعلی وجدان مردم مغرب زمین دخیل می باشد، آیا تشیع مطالب جدیدی در بر ندارد که در مورد اشاعه دهد، مطالبی که با افکار اسلام سنی مغایرت دارد؟ همانطور که مسیحیت بدون مسیح ممکن نیست، تشیع بدون امام شناسی نیز قابل تصور نیست. اگر مردم مغرب زمین مسیحیت را رها نموده اند، تقصیر از روش مسیح شناسی آنان باشد (یا از این جهت که راه اشخاصی را طی ننموده اند که در قرون متمادی معتقد به یک حلول معنوی که به تجلی بسیار نزدیک است، بوده اند). اگر یک مسلمان سنی تحت تأثیر افکار غربی ها قرار می گیرد، بدلیل نداشتن امام شناسی است، زیرا این روش صواب از برای تصور رابطه بین خداوند و انسان است و روش صحیح از برای مواجه شدن با لا ادریون!
ب) شخصیت اردنی مزبور، اعلان می نماید که با عصر خود زندگی میکند (یا امروزی است)!. افسوس که این یکی از متداولترین و در عین حال احمقانه ترین اصطلاحاتیست که در مغرب زمین اشاعه یافته است. یک شخصیت قوی مجبور نیست با زمان خود زندگی نماید، بلکه او باید زمان خودش باشد. بدیهی است که این موضوع، مسئله زمان و معنی زمان و تاریخ را به پیش می آورد. این مطالب قبلاً در مغرب زمین مطرح گردیده و شدیدترین منتقدین تطور و اصالت تاریخ و اصالت اجتماعیات از اینجا سرچشمه گرفته اند.
مقصود ما از مکتب اصالت تاریخ مکتبی که است که معتقد است تمام فلسفه و الهیات را باید بوسیله لحظه ایکه در تقویم تاریخ ظهور نموده است، بیان نمود. در چنین طرز بیانی، دیگر چیزی جز گذشته، باقی نمی ماند. و مقصود ما از مکتب اصالت اجتماعات مکتی است که تمام فلسفه را بوسیله ساختمان اجتماعی که در دامن آن را این فلسفه بوجود آمده است، بیان می نماید.
اگر صور معنوی فقط ساختمان فوقانی یک لحظه تاریخی یا یک بنیاد اجتماعی باشد، طبعاً دیگر ارزش معرفتی نداشته و ما را به حال لا ادریون در می آورد.
می خواهم متذکر گردم که من تحقیقی درباره یک انتقاد جالبی از مفهوم زمان بوسیله علاء الدوله سمنانی منتشر ساخته ام. سمنانی درباره آیه سنریهم آیاتنا... بین زمان انفسی و زمان آفاقی، امتیاز قائل می گردد، اگر از اشارات مشابه به گفتار این عارف بزرگ پیروی نموده و از آن استفاده نمائیم، می توانیم با سفسطه ایکه ترقی را با سنت دینی متقابل و متضاد میداند، مواجه گردیم زیرا این سفسطه این دو مفهوم را تغییر داده و در یک سطح قرار می دهد، در حالیکه مربوط به مراتب مختلفند. لکن شک نیست که یکی از مفاهیم سنت دینی خود مسئول این تسطیح می باشد.