فهرست کتاب


فضه همراز زهرا علیهاالسلام

محمد عابدی میانجی‏

محرم کوثر

فاطمه علیهاالسلام پس از رحلت رسول الله صلی الله علیه و آله، احساس تنهایی می کرد و بی فایی مردم نسبت به توصیه های پیامبر او را به شدت آزرده خاطر ساخته بود. در این شرایط بحرانی، فضه از معدود محرمان وی بود در این باره امام صادق می فرمود: امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: وقتی از مرقد پیامبر برگشتیم، فاطمه ناله ای کرد. به سویش رفتم و پرسیدم: از چه شکوه می کنی؟ او از خوابی که دیده بود، مرا آگاه کرد و گفت: وقتی وفات کردم، کسی جز ام سلمه، ام ایمن و فضه و از مردها دو پسرم و عباس، سلمان، عمار، مقداد، اباذر، و حذیفه مطلع نشوند، و فقط شب دفن شوم و محل قبرم را کسی نداند.(53)
بر اساس این روایت محرمان واقعی اسرار اهل بیت در این مقطع تاریخی روشن می شود و در فضه نوبیه نیز یکی از آنهاست و این مقام به دست فضه نیآمد مگر به خاطر اینکه وی با وجود تمام خطرها در جبهه اقلیت ماند و مونس و هم دم فاطمه شد. از این روی دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله سخن دل خود را با او در میان گذاشت.

عشق به خدا

برای آشنایی با میزان علاقه فضه به فاطمه همین بس که بدانیم، تا نام حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام را می بردند، اشک چشمانش را پر می کرد و مرواریدوار بر گونه هایش جاری می شد. نمونه بارز آن را در ملاقات ورقة بن عبدالله در مراسم حج با فضه به وضوح می توان مشاهده کرد.
ورقة بن عبدالله در ملاقاتی با فضه از حال فاطمه زهرا علیهاالسلام در هنگام وفات سؤال کرد، خود می گوید: تا سخن مرا شنید، چشمانش از اشک پر شد و گریست، آنگاه گفت: ای ورقة بن عبدالله! اندوه ساکن مرا به هیجان در آوردی و مصیبت و دردهای دلم را که در قلبم پوشیده بود، آشکار کردی.(54)
او همیشه خود را با نام فضه کنیز فاطمه زهرا علیهاالسلام معرفی می کرد و به این وسیله نیز ارادت خود و اشتیاقش را به فاطمه زهرا علیهاالسلام نشان می داد. آنگاه که ورقة بن عبدالله به وی گفت: گمان دارم از دوست داران اهل بیت علیهم السلام هستی، در پاسخ وی اینگونه سخن بر زبان جاری ساخت انا فضه امه فاطمه زهرا بنت محمد المصطفی صلی الله علیه و آله . من کنیز فاطمه زهرا علیهاالسلام دختر محمد مصطفی صلی الله علیه و آله هستم.(55) و آنگاه که می خواست از فاطمه زهرا علیهاالسلام یادی کند، با عنوان سرور و بزرگ یاد می کرد و می گفت:
مولاتی الزهرا علیهاالسلام بانویم فاطمه زهرا علیهاالسلام(56). به هر روی فضه همیشه میل قلبی خود و رضایت خاطرش از بانوی بزرگوار اسلام را ابراز می داشت.

روایت فراق تا شهادت

فضه نوبیه به این دلیل که در کنار فاطمه زهرا علیهاالسلام بود و مقام محرم او را داشت و نیز به خاطر عشق و علاقه اش به دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله از تمام قضایای پشت پرده که برای غصب ولایت صورت می گرفت، آگاه بود. در حالی که برخی از اصحاب به شدت در پس کسب مقام حکومت بودند فضه نوبیه می دید که فاطمه علیهاالسلام با چشمان گریان از فراق پدر می نالد و با ناله های جان سوزش از مظلومیتش شکوه می کند.
ابن هشام می نویسد: ابوبکر به همراه ابن خطاب و ابو عبیده و گروهی از اصحاب سقیفه می آمدند، در حالی که به هیچ کس برخورد نمی کردند، مگر اینکه او را کتک می زدند و جلو می آوردند و دستش را می گرفتند و روی دست ابوبکر می گذاشتند و خواه ناخواه از او بیعت می گرفتند.(57)
فضه در راستای همان روش تبلیغی خود برای افشای چهره غاصبان ولایت مظلومیتهای فاطمه زهرا علیهاالسلام را از لحظه وفات پدر تا شهادتش، به تصویر کشید. او در ملاقات با ورقة بن عبدالله ازدی می گوید: از اهل زمین، اصحاب و نزدیکان و دوستان، کسی به اندازه مولایم فاطمه علیهاالسلام غمگین و گریان نبود. هر لحظه اندوهش تجدید می شد و گریه اش افزونتر می شد.
او هفت روز نشست. ناله اش خاموش نشد و رنجش آرامش نیافت. هر روز گریه اش بیشتر از روز قبل می شد. وقتی روز هشتم شد، اندوهی، را که پنهان ساخته بود، آشکار ساخت...
طاقت نیاورد، بیرون آمد و فریاد زد. گویا از زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله سخن می گفت. زنان رو به او کردند و پسران و دختران بیرون آمدند. مردم گریه می کردند، ضجه می کشیدند و از هر گوشه ای آمده بودند. چراغ ها خاموش شد تا صورت های زنان دیده نشود، زنان گمان کردند که رسول خدا صلی الله علیه و آله از قبر برخاسته است. مردم در دهشت و وحشت فرو رفتند و فاطمه علیهاالسلام ندا زد و ندبه کرد.
اباه وا ابتاه وا صفیاه وا محمداه وا ابا القاسماه وا ربیع الارامل و الیتامی من للقبلة و المصلی و من لا بنتک الوالهة الثکلی(58)
پدر، وای پدر، وای برگزیده خدا، وای محمد صلی الله علیه و آله، وای ابا القاسم وای بهار بیوه زنان و یتیمان چه کسی رو به قبله ایستد و نماز گذارد و چه کسی برای دختر مصیبت زده و حیران تو هست؟
آنگاه برگشت. از شدت گریه دیگر چیزی را نمی دید. تا اینکه از قبر پدرش محمد صلی الله علیه و آله دور شد. وقتی نگاهی به خانه کرد، یک سمتش به سوی مأذنه قرار گرفت. قدم هایش را کوتاه کرد و همچنان ناله بر می آورد، تا اینکه بیهوش شد. زنان به سویش شتافتند و آب به صورتش پاشیدند تا به هوش آمد آنگاه گفت:
پدر جان قوتم و خویشتن داری خود را از دست داده ام. دشمن مرا سرزنش می کند. حزن و اندوه مرا می کشد. پدر جان یکه و تنها باقی مانده و در کار خود سرگردانم. صدایم خاموش، پشتم شکسته، زندگیم در هم ریخته و روزگارم تیره شده است. پدر جان! پس از تو برای وحشتم مونسی نمی یابم و مانعی برای گریه ام و یاوری برای ضعفم پیدا نمی کنم. آری پدر بعد از تو نزول قرآن و محل هبوط جبرئیل و مکان میکائیل از بین رفت. پدر جان! پس از تو روابط انسان ها دگرگون شد و درها به روی من بسته شد. پدر عزیز؛ من بعد از تو از دنیا نفرت دارم و تا زمانی که نفسم برآید، بر تو گریه خواهم کرد. پدر جان! شوق من نسبت به تو پایانی و اندوهم بعد از تو انجامی ندارد. فریاد ای پدر فریاد ای پروردگار جهانیان!(59)
فضه بعد از نقل تمام سخنان فاطمه زهرا علیهاالسلام می گوید:
فاطمه علیهاالسلام به خانه اش برگشت، شب و روز گریست و اشکش قطع نشد. بزرگان مدینه جمع شدند، به نزد علی علیه السلام رفتند و گفتند: ای اباالحسن علیه السلام فاطمه علیهاالسلام شب و روز گریه می کند و کسی از ما نیست که شب را به راحتی به صبح برساند...از او بخواه یا شب گریه کند یا روز. علی علیه السلام به نزد فاطمه علیهاالسلام آمد، فاطمه علیهاالسلام با دیدن علی علیه السلام آرام شد. علی علیه السلام گفت: ای دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله بزرگان مدینه از من خواسته اند تا از تو بخواهم یا شب گریه کنی یا روز، فاطمه علیهاالسلام فرمود: ای اباالحسن چقدر اندک است ماندن من در میان مردم و چه قدر نزدیک است پنهان شدن من از جمعشان. سوگند به خدا هرگز سکوت نخواهم کرد نه شب و نه روز گریه ام را تعطیل نمی کنم تا اینکه به پدرم رسول خدا صلی الله علیه و آله بپیوندم. علی علیه السلام فرمود: هر طور دوست داری عمل کن.(60)
فضه می گوید: از آن پس علی علیه السلام خانه ای برای فاطمه در بقیع ساخت که بیت الاحزان نامیده می شد. فاطمه علیهاالسلام با حسن و حسین علیهم السلام به آنجا می رفت و بین قبرها گریان بود، وقتی شب از راه فرا می رسید، علی علیه السلام می آمد و او را به خانه می برد. به همین صورت بود تا اینکه بیست و هفت روز گذشت و فاطمه علیهاالسلام مریض شد.
روز چهارشنبه که علی علیه السلام نماز ظهر را خواند، به سوی خانه روان شد. در راه از وخامت حال فاطمه آگاهی یافت، به سرعت خود را به او رساند و با وی سخن گفت.(61)
ای پسر عمو! مرگی را که گریزی از آن نیست، یافته ام. من نمی دانم که بعد از من برای ازدواج نکردن تحمل نخواهی داشت. اگر ازدواج کردی یک روز و شب را به فرزندان من و روز و شب دیگر را به او اختصاص بده. به صورتشان داد مزن که آنها یتیم و غریب و شکسته هستند. دیروز پدر بزرگ و امروز مادرشان را از دست داده اند. وای بر مادر آنان که این دو را بکشند و به خشم آورند.
علی علیه السلام پرسید: این خبر را از کجا می دانی ای دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله. فاطمه علیهاالسلام در ضمن سخنانش فرمود:
رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم که در قصری از در سفید است، وقتی مرا دید، فرمود: به سویم بشتاب، عزیزم که مشتاق تو هستم. گفتم: به خدا قسم که اشتیاق من برای رسیدن به شما بیشتر است.
فرمود: تو امشب نزد من هستی و او در آنچه وعده می دهد، راستگو و عمل کننده است. فاذا أنت قرأت یس فاعلم أنی قد قضیت نحبی سوره یاسین را برایم بخوان و بدان که از دنیا می روم! پس مرا غسل بده و لباسم نگشای که من طاهره مطهره هستم و با تو نزدیکترین اهلم بر من نماز بخوانند و شب مرا دفن کن که به این واقعه حبیب من رسول خدا صلی الله علیه و آله آگاهم ساخت...(62)